تبليغاتX
ماندن بی من

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

در راستای کم کردن شک و تردید و ترس خانواده گرامی از ا خ ت ش ا ش پنج شنبه و نگرانی بابت دستگیری و اینها ، به خانم خواهر می گویم عمرا با این همه لشگر آقایان که همراه ما هستند ( مذکرهای فامیل در این چند ماه  هیچ یا یک بار همراه ما بوده اند و این بار جمیعا می خواهند تشریف بیاورند) ما را نمی گیرند ولی اگر هم گرفتند ، تنها کاری که می کند این باشد که از همان روز یک وقت آرایشگاه بگیرد ، از هزار تا گل و شیرینی و شکلات و دیدار بهتر است ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 19:50  توسط ل ی ل ا  | 

 

فرقی نمی کند که این مردم ولایتمدار باشند یا سبز ! یکی می گوید شما منافق هستید و برانداز و دیگری می گوید شما حکومتی هستید و باعث و بانی این رژیم ! کدام گروه میداند زندگی یک خانواده منافق یا بانی حکومت در ۴۰ سال گذشته چه بوده و چه روزها و سالهایی دیده ؟!

در راستای پست قبل باید عرض کنم که این هم یکی از درد های بی درمان های این فرهنگ بسیار غنی است ! مردمی که می نشینند و از دور دستی بر آتش دارند و چهار تا پست این وبلاگ را می خوانند و به راحتی هرچه تمام تر تمام زندگیت - نه تنها زندگی شخصی که تمام زندگی خانوادگیت - را قضاوت می کنند .

نکنید آقاجان ، نکنید خانم جان ، به ولله نمی گویند لال از دنیا رفت ! حداقل در مورد نویسنده بدبخت و خاندانش یک تحقیقی بکنید بعد افاضات بفرمایید . اصلا فرض کنید خانواده ما یا مزدور است و یا قاتل ، آیا با خودتان فکر کرده اید که یک  عضو خانواده مزدور و قاتل با ۴ تا کامنت و حرف توبه نمی کند ؟!! بالاخره خانواده های قاتل و مزدور هم برای خودشان تئوری و فلسفه دارند که شما همان را هم ندارید .  

علمای گرام سیاست و تاریخ و اخلاق سیاسی پیشنهاد میکنم هر وقت خواستید اینجا کامنت بگذارید ، فارغ از هر گونه قضاوتی باشد ، اگر هم نمی توانید و قضاوت جزء لاینفک زندگی تان شده ، لطفا کامنت نگذارید ، هم من راحت تر هستم و هم شما ! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 23:23  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - بچه های مشارکت و خانواده یک سری از زندانی های س ی ا س ی که برای مراسم دعای کمیل منزل شهاب ط ب ا ط ب ا ی ی جمع شده بودن رو بازداشت می کنن ، هیاهو و تبلیغات روی موضوع خیلی زیاد میشه ، یکی از اعضای ارشد شاخه جوانان قیاس می کنه دعای کمیل رو با پارتی های معمولی و اینکه اگر این افراد در پارتی بازداشت می شدند جای چک و چونه نبود ولی این مراسم ، دعای کمیل بوده ! مراسم این جوانان ایراد نداره ولی مهمانی های جوانان دیگر این مملکت می تونه اتهام باشه ...

۲ - عادل و علی دعوا شون شده ، عادل یک جوون ۲۹ ساله از شاخه جوانان مشارکته که فقط توی ۲ موقعیت رویت میشه ، شب های جشن تولد و عکس با زندانی های آزاد شده . همه عادل رو به عنوان مشتری پر و پا قرص کیک خوردن می شناسن و علی یک دانشجوی ترم سومی ۱۹ ساله اس ، آدمی که داره تمام سعیش رو می کنه که مادر سابقا احمدی نژادی رو ، سبز کنه .

عادل و علی دعوا شون شده ، سر اینکه کی برای جنبش چکار کرده .

عادل ، علی رو متهم میکنه و بهش میگه غیر اینه که تو ، به جز خیابون رفتن و عکس فامیل هاتون رو تو فیس بوک گذاشتن کار دیگه ای نمی کنی ؟! ( جمله از نوع استفهام انکاری است ، یعنی فقط همین کار رو می کنی )

۳ - انقلابی امروز که تا یکی دوسال قبل سطلنت طلب بود و از ۲۵ خرداد به بعد هم در هیچ تجمعی شرکت نکرده ، میگه مردم باید خون بدن ! میگه باید این بسیجی ها  و سپاهی ها رو کشت ، میگه شرایط اقتصادی که فشار بیاره مردم همه جا رو آتیش می زنن ... فعل هاش هیچکدوم شناسه "یم " نداره . خودش رو کاملا جدای از مردم میدونه . قراره در حالی که خودش توی خونه نشسته ، مردم کشته بشن ...

۴ - دوستی دارم  متعلق به طیف خانواده های سیاسی دهه ۶۰  ، بر خلاف انتظاری که از اون آدم ها میره و می دونی که درد زندان و سختی های س ی ا س ی بودن تو این مملکت رو چشیده ولی نه تنها تو روزای سخت همدرد و همدم نبوده که نمک روی زخم بوده ! هر دفعه خوشحالیش رو از بازداشت آدمها با خنده های مستانه نشون میده . بیشتر نوعی انتقام گرفتن ، یک نوع رضایت درونی از سختی کشیدن بقیه ...

۵ - یکی از بازداشتی های دعای کمیل میگه ما برای تبرئه خودمون تو بازجویی ها می گفتیم ، که یکی فقط خواننده بوده ، یکی فقط راننده ، یکی فقط پسر میزبان و ... اینقدر این موضوع تکرار شده که بازجوها هم قبول کردن و اینا آزاد شدن و اون فردی که ظاهرا هماهنگ کننده بود بعد از چند ماه هنوز تحت بازجوییه ...

۶ -  تا منو می بینه میگه چه خبر از دنیای نت ؟! بعد از شنیدن خبرها ، میگه من از وقتی زندانی مون آزاد شده و خیالم راحته ، هفته ای یک ساعت ۵ شنبه ها میرم تابناک رو می خونم و السلام !

 

من روز به روز بیشتر از آینده این جنبش می  ترسم ، حس می کنم هنوز اول ماجراس و هنوز مونده تا بعضی خصوصیت های فرهنگ ایرانی رونمایی بشه . نمیگم همه مردم ولی فکر می کنم بخش بزرگی از مردم به تنها چیزی که اهمیت نمیدن حقوق دیگرانه ...سبز و غیر سبز هم نداره ، هر گروهی تعصب وحشتناکی روی عقیده خودش داره و حاضره برای رسیدن به هدفش هر کاری بکنه .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 1:46  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - توی ۱۰ روز گذشته و دقیقا از همون روزی که بزرگ خاندان پدری به رحمت خدا رفته اند و اینقدر اتفاقات افتاده ، که آقای پدر امروز دادش درامد که چرا این اتفاقات دست از سر ما بر نمی دارند ! مرگ ، چندبار تصادف منجر به جرح ، سرطان ، سکته ، مجلس ختم ، بیمارستان ، برگشتن دوباره بیماری خودم و ...

۲ - در راستای دستگیری های بعد از عاشورا یکی از دوستان خانوادگی به همراه همسرش بازداشت شده بودند ، دقیقا همون روز دستگیری اونا بود که من فهمیدم خیلی خیلی زیاد از دستگیری می ترسم . تمام راه هایی که به ذهنم می رسید رو بررسی کردم ، دقیقا از شب ۲۳ خرداد تمام وسایلی رو که می تونست جزو جرائم باشه ، از خونه خارج کردیم ، ولی هر دفعه که یکی را می گیرند من تنم می لرزه که نکنه بعدی من باشم ! در راستای همین اتفاقات بصورت خیلی فشرده به دنبال پاک کردن آثار جرم هستم و یکی از دلایلی که ناپیدا میشم همین چیزهاست .

پ ن : می دونم که اینا هر چی رو که بخوان به آدم نسبت میدن و متهم می کنن ، ولی وقتی مدرکی نباشه ، خیال خودم راحته ! من این روزا واقعا با کابوس دستگیری زندگی میکنم ... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 0:1  توسط ل ی ل ا  | 

 

چند ماه قبل بود ، تا مسنجرم رو باز کردم ، بهم پی ام داد که شنیدی حکم اعدام چند نفر رو صادر کردن ؟! گفتم آره شنیدم ! ولی فکر نمی کنم اجراش کنن !

 امشب ، وقتی اخبار رو خوندم ، چنان مبهوت شدم که تمام غصه های خودم یادم رفت ...دلم می خواست باهاش حرف بزنم و بگم من زیادی خوش بین بودم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 2:36  توسط ل ی ل ا  |