تبليغاتX
ماندن بی من

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من


آدمی رو در اطرافم می‌بینم که بیشتر از یک ساله به من دروغ می‌گه. اینقدر دروغ‌هاش رو با اطمینان می‌گه که خودش هم اونا رو باور کرده. بعد از ماه‌ها واقعیت ماجرا برای من روشن شد و نفرت من از این آدم روز به روز بیشتر می‌شه و به روش‌های مختلف این موضوع رو که از دروغگوها بدم میاد به روی این آدم آوردم ولی نه تنها هیچ تغییری در رفتارش نمی‌ده که روزبه‌روز بدتر می‌شه و انتظار داره من هم‌چنان تمام دروغ‌هاش رو باور کنم. من هم تا جایی آدم خوبی می‌مونم و از یک جا به بعد حوصله بچه‌بازی رو ندارم . فکر می‌کنم کاسه صبرم تا چند هفته دیگه لبریز می‌شه اون موقع دیگه همه دروغ‌هاش رو برملا می‌کنم و خود اون آدم و تمام رابطه از بین می ره ! 



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:17  توسط ل ی ل ا 

 

من از دوست داشته شدن، از دوست داشتن ، از رابطه های خاص می ترسم. برای همین تا یک زمانی حالم خوب است و از یک جایی به بعد ظاهرا حالم خوب است ولی خوب نیستم . 

لیلای این روزها به آدمی نیاز دارد که خیلی خوب لیلا را بشناسد، دنیای آدم بزرگها را خوب بشناسد، ترجیحا 30 ساله باشد، بیشترین تخفیف 28 ساله است، که بتوانم بدون هیچ نگرانی از قضاوت شدن برایش حرف بزنم و بگوید که کارهایم درست است یا اشتباه...یا اصلا درست و اشتباه بودن کارها به کنار، بدانم که آدم‌های دیگر هم با چنین ترس‌هایی مواجه هستند یا همه این‌ها از نگذشتن-عبور نکردن- از گذشته می‌آید یا چه !

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:15  توسط ل ی ل ا  | 

من هر دفعه با خودم مرور می‌کنم که عمق دوستی هاست که مهم است نه تعداد سال‌های دوستی و هر دفعه هم فکر می‌کنم به این جمله که " آدم دوست چندین و چند ساله اش را به خاطر 4 تا آدم که در اینترنت با آنها آشنا شده، کنار نمی‌گذارد. دوست اینترنتی معلوم نیست 2 سال دیگر هم دوست باشد ولی دوست مدرسه ابتدایی است که برای آدم می ماند."

مخالفت با این حرف از من بعید نیست چون نه فقط دوست مدرسه ابتدایی که دوست دانشگاه را هم کنار گذاشته‌ام. دوستی با آدم‌هایی که دغدغه‌های من را درک نمی‌کنند چه لذتی دارد که بیایم با دوست دوران دبیرستان که حالا تبدیل شده به مادر یک بچه  12ساله وقت بگذرانم؟ اصلا حرف مشترکی با هم داریم؟ وقت گذراندن با دوست‌های قدیمی که با آنها اشتراک فکری ندارم غیر از چنگ زدن به خاطره‌ها و گذشته‌ها چیز دیگری هم دارد؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 1:6  توسط ل ی ل ا  | 


1- طبق سنت عیددیدنی، موضوع صحبت به سمت مسائل سیاسی-اجتماعی می‌رود. همه افراد حاضر از مصرف‌گرایی عجیب و غریب ایرانی‌ها شاکی هستند و هر شخصی هم مثال جالبی در آستین دارد که خیلی زود رو می‌کند، یکی از کتاب‌های پرنقش و نگار و چاپ‌های آنچنانی که خریده ،یکی از مبلمان استیل در خانه ها ، یکی از بوفه های آن‌چنانی، یکی از لباس خریدن‌ها و لوزام آرایش مارک فلان و .... ! بحث به خوبی و خوشی با این نتیجه به پایان می رسد که بله، مصرف گرایی چیز بدی است! فردا شب برای شام دعوت شده‌ایم منزل آقای ح - یکی از افراد جمع شاکی از مصرف‌گرایی- نه تنها تمام نمادها و مثال‌های مصرف‌گرایی بحث شب قبل در خانه‌شان موجود بود ، بلکه پز دادن در مورد داشتن نمادها به راه بود! 

2- دچار حس نفرت از وطن شده‌ام ، من که همیشه از ایرانی بودن راضی بوده‌ام حالا احساس می‌کنم ، این اجتماع دستش را روی خرخره من گذاشته با تمام قوا فشار می‌دهد . بی اخلاقی، نان به نرخ روزخوری، بدجنسی، دورویی ، ریاکاری ، دروغگویی، بی مسوولیتی روز به روز بیشتر خودش را توی چشم آدم می کند که ما داریم پیروز می‌شویم. 

3- یا از اثرات 2 هفته رفت و آمد مسخره نوروزی است یا از اثرات بند بالا که شدیدا نیاز به جدایی از جامعه دارم، به نبود ارتباط، به تنهایی، به اینکه با هیچ شخصی حرف نزنم و تمام قول‌هایی که داده ام  را بی خیال بشوم. 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 2:17  توسط ل ی ل ا  | 



1 - آمدم که از اولین اتفاق سال 90 - متولد شدن نی‌نی مربوطه- بنویسم، یادم آمد تا چند روز دیگر پست ویژه تولد دارد و همه حرف‌ها را نگه داشتم برای روز خودش .

2 - باید اعتراف کنم سال 90 ، بدترین سال زندگیم بوده است، هیچ‌کدام از خوبی‌ها و خوشی‌ها بیشتر از لحظه نبوده‌اند، حتی برای یک روز هم پایدار نمانده‌اند. هر روز اتفاقاتی در زندگیم بوده که دلم بخواهد نباشم، که دلم بخواهد دنیا نباشد، که دلم بخواهد نبودنم چنان آواری باشد که تمام مشکلات دیگر بی‌رنگ شود ...

3 - در تمام طول سال 90 ، هربار که عصبانی شدم ، هربار که احساس کردم زندگیم به اوج فلاکت و بدبختی رسیده، هربار که با خانواده گرامی دعوا کردم ، یادم آمد که همین اسفند گذشته به خودم افتخار کرده بودم که انعطاف‌پذیریم بالا رفته ولی حالا دوباره برگشته‌ام سر خانه قبلی.

4 - مرثیه گفتن از 90 نه درمان دل من است و نه شروع خوبی برای 91 ! هنوز هم نمیدانم قصد دارم در سال 91 لیلای انعطاف پذیر باشم یا لیلای تلخ یا شاید هم عصبانی یا اصلا ترکیبی از همه اینها که بودنش تلاش زیادی می‌خواهد.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 3:18  توسط ل ی ل ا  | 

دلم می‌خواهد چند وقتی لابه‌لای روزمرگی و خیابان گردی‌های بی‌هدف گم بشوم. صبح‌ها از خانه بیرون بزنم و غروب در حال آدامس جویدن به خانه برگردم. بی هیچ تعهد و نگرانی از بابت رابطه‌های اجتماعی، بی هیچ نگرانی از خستگی جسمانی، شاید 3 روز، شاید یک هفته، شاید هم یک ماه، تا سال تمام نشده باید خودم را دریابم ...

پ ن :بعد از دادن تعداد زیادی تعهد و 12 روز دیوانه کننده، بالاخره ثبت نام کردم ...


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 0:35  توسط ل ی ل ا  |