تبليغاتX
ماندن بی من

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

دیشب ، مثل تمام این روزا و شبا که حالم بده و قرص خواب آورم رو خوردم و خوابم نمی برد ، داشتم به اینجا فکر می کردم ! طبق معمول همیشه هم زورم به تنها جایی که می رسید اینجا بود ، می خواستم یا حذفش کنم یا سیاهش کنم !

تو همین فکرا بودم که مادر گرامی بیدار شد و یک کمی دعوام کرد که بگیرم بخوابم . مجبور شدم یکی دو ساعت از نت گردی بگذرم و بشینم با خودم فکر کنم ! به این نتیجه رسیدم که به جای همه این کارای مسخره ! به جای این درس نخوندنا و عذاب وجدان ها ! به جای همه منگ بودن ها ! به جای اینهمه اسباب خنده شدن در مورد درس خوندن و نخوندن ، به جای تمام فشارایی که به خودم میارم ، صبح اول وقت بیدار بشم و یک زنگ به دکترم بزنم و وقت بگیرم و بعدش هم برم پارک و بدوم !

حالا که آخر شبه و بیشتر کارها رو انجام دادم ، اومدم بگم که الان خوبم هرچند که به نظر دکترجان کلیت حالم اینقدر بد هست که ازم بخواد هفته دیگه هم برم پیشش !

شما چه دوستایی هستین ؟! شما که سابقه بد منو خوب می دونستین ، چرا تمام این مدت بهم نگفتین دخترجان ، روانی شدی پاشو برو پیش دکترت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 23:42  توسط ل ی ل ا  | 

 

نوشته که " تو روزای ماه مبارک از خدا خواستم که حج امسال رو نصیبم کنه ، امروز روز عید قربانه و من هنوز اینجا ، توی اوین هستم ، معلوم شد چقدر مستجاب الدعوه هستم !!‌ "

اگه بیرون بود بهش می گفتم عزیز جان ، خدا همین کارا رو کرد ما بی اعتقاد شدیم دیگه !

ولی حالا که نیست و نمیشه حس شوخی جمله رو بهش رسوند ، نمی دونم چی میشه بهش گفت !

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 20:56  توسط ل ی ل ا  | 

 

به لطف خانه داری من و پشت کنکوری بودن خانم خواهر و بازنشست شدن مادر گرامی در تمام دو ماه گذشته مدام با هم بودیم و مدام هم دعوا کردیم و ذره ای هم آرامش نداشتیم .

تمام روز داشتم به خانم خواهر اصرار می کردم که بیا بریم بیرون ، خدا رفتگان مشاور محترم رو بیامرزه که اجازه نداد خانم خواهر بیاد و بدین ترتیب بعد از ۵ ساعت درس طاقت فرسا دست در جیب ، زیر نم نم بارون ، رفتم پیاده روی ! هم ورزش محسوب شد ، هم تفریح ، هم رفع نیاز به تنهایی ...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 14:24  توسط ل ی ل ا  | 

 

 نصفه شبی از همون شباییه که خوابم نمی بره ، مثل پست قبلی ، فکر میکنم که چی شد و چی قراره بشه و مدام ذهنم رو بهم می ریزم . از فکر کردن که خسته میشم ، یک کتاب کم حجم بر میدارم که وقتی میرسم به صفحه های آخرش خوابم گرفته باشه . چنین گذشت بر من دومین کتابیه که از گینزبورگ می خونم . میدونم که باید داستان خوبی داشته باشه ، یک کتاب با حسای خیلی زنونه ولی اصلا حدس نمی زدم که اینقدر درگیرم کنه ...

به وسط های داستان که می رسم مدام همذات پنداری می کنم ، چقدر حسش شبیه منه ! من شبیه شخصیت اول داستانم ( اسمش رو هم نمی دونم ، به نظرم اسمش رو نیاورده بود ) یا جوانا ؟!‌ آفرین خانم ایکس،  این دقیقا جوابی بود که باید می دادی . اه حالم از جوانا بهم می خورد ! نه خدای من جوانا هم زندگی خوبی ندارد . خب عشقه دیگه ! عجب احمقیه این آلبرتو ! اصلا من فرانچسکا رو دوست دارم ، زن باید اینجوری باشه !

وقتی کتاب تموم میشه کاملا راضی هستم . حس می کنم افکار و احساسات من تو این داستان نوشته شده بود .

این رو هم در مورد کتاب بخونید...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 23:21  توسط ل ی ل ا  | 

 

بی خوابی شبانه به سراغم اومده . موبایلم رو زیر و رو می کنم به امید کشف جدیدی ! بازی می کنم و هر دفعه از بردنم خوشحال میشم و با باختنم هم میگم دفعه بعد که بردم حالم خوب میشه !

دم دمای صبح شده که هنوز بیدارم ! ‌بالشم رو بر می دارم و میرم ببینم پیش مامان خوابم می بره یا نه ! تیک تیک ساعت اعصابم رو بهم می ریزه و خوابیدن زیر پتوی مامان رو بی خیال میشم و بر می گردم . در این رفت و آمدها حواسم هست که بابا منو نگاه می کنه و با چشماش می پرسه خل شدی لیلا جان؟! و من در ظاهری بسیار عنق به بابا حتی نگاه هم نمی کنم . دروغ چرا دلم میخواد بگم بابا میشه بگیری یک کانالی که بشینیم فشن نگاه کنیم بلکه خوابم بگیره ، ولی نمیگم . هنوز دلخورم که چند شب قبل سروصدا کردن وبیدار شدم ...

 حالا که من بیدارم ، خانم خواهر از موقعیت استفاده می کنه و یک لیوان آب میخواد ، ساعت می پرسه و ... در اتاق رو محکم می بندم ، حتما با خودم فکر کردم با محکم بستنش خوابم می گیره ، چراغ مطالعه رو روشن می کنم و می شینم به درس خوندن . یک ساعتی می خونم . به خودم میگم کیفیت درس خوندنه که مهمه ! مغزم کار نمی کنه ...

مغزی که کار نمی کرد تا چند ساعت بعد یک نفس کتاب می خونه . وقتی حس می کنم دارم کاری انجام میدم که مجبور نیستم و حس زندگی بهم دست میده ، چشمام سنگین میشه ... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 18:7  توسط ل ی ل ا  |