تبليغاتX
ماندن بی من

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

۱ - ميشه يكي لطف كنه برام توضيح بده كه چطوري مي تونم تو جي ميل گروه بندي داشته باشم و براي هر آدرسي يك اسم بذارم؟ سابقا بلد بودم ولي هر كاري مي كنم يادم نمياد !‌ به ياري سبزتان نيازمندم.

۲ - امروز ظهر بالاخره ليلاي چند ماهه مقاومت كرده شكست خورد و به تصوير ذهني اين روزاش تن داد !‌ هر چند كه به خودم و دكتر قول داده بودم كه سيگار نخرم و نكشم ولي زير بخش اول قولم زدم . بايد ببينم تا چند ساعت طاقت ميارم و در بسته رو باز نمي كنم ! و بخش دومش رو هم خراب نمي كنم !‌

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 8:48 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

بعد حدود يك ماه داشتيم با هم حرف مي زديم و من دراز كشيده بودم و به جون دنيا و آخرت و همه چي غر مي زدم ، آخر حرفاش برگشت گفت مي دونم دلت خيلي گرفته ولي اين روزا بيا ببينمت ، بيا ببينمت كه سوغاتي هاي سال پيشت رو هنوز نگرفتي ، يك ذره شوخي و خنده و حرف سوغاتي بود ،‌ گفت داره ميره ، ‌پرسيدم كي مياي كه يكدفعه همه سوغاتي هام رو با هم بگيرم ؟‌ جوابش شوكه ام كرد !‌ ديگه بر نمي گرده .

هیچ وقت نه من از اون راضی بودم نه اون از من، همیشه با هم بحث داشتیم و بیشتر وقتا هم به دعوا کردن منتهی میشد ، به هزار و يك دليل جالب و مسخره و عادت ۵ سال دانشگاه رو با هم بوديم . از وقتي كه دانشگاه تموم شد ، سه يا چهار بار بيشتر همديگه رو نديديم و گاهي با هم حرف مي زديم ، ‌براي من كه تقريبا ارتباطم با دوستان دوران دانشگاه قطع شده همين حرف زدناي گاه و بيگاه خيلي زياد بود .

اين روزا حس مي كنم با رفتنت تنها ميشم ،‌ حس مي كنم همين كه مي دونستم اينجايي دلمم گرم بود ، يادم مياد شباي توي خونه سردمون رو چه جوري مي گذرونديم ،‌چقدر باهم اشك ريختيم ، چقدر تو شاديام شريك بودي و نگراني هاي من عميقا نگرانت مي كرد ، چقدر سعي مي كردي ليلاي تغيير كرده رو بفهمي و قبول كني ، چقدر سعي مي كردي خلاف ها و ديوونه بازياي من نگرانت نكنه ، چقدر سعي مي كردي باشي !‌ 

كاش نمي رفتي ،‌ كاش مي تونستي اينجا يك كار خوب پيدا كني ، كاش مي تونستي درست رو بخوني، كاش به اون چيزايي كه تو سرت بود مي رسيدي و اين همه سختي رفتن و نبودن رو نداشتي .

نمي تونم اين روزا بيام ببينمت ، مطمينم مي شينم گريه مي كنم ، مطمينم همين كه از دور ببينمت بغض مياد ته گلوم ميشينه و تا بخواد برات حرف بزنه و بگه كه نرو اشكم در مياد ، يا اصلا بهت بگه برو و مراقب خودت و زندگيت و روزات باش ، فكر كن من قراره جلوي تو گريه نكنم كه دل هيچ كدوم نگيره !‌ فكركن قراره ارتباط من و تو از اين ور و اون ور دنيا بشه چت و اي ميل و تلفن!من ديگه نمي تونم بيام سيدخندان و بهت تلفن بزنم كه پاشو بيا ببينمت !‌ و كلي منتظر بمونم و دير بياي و ... فكر كن ، فكر كن به همه چيزايي كه داره از بين ميره !

لعنتي هر چند مي دونم تنها راه اين روزا برات رفتنه ولي دلم تنگ ميشه از نبودنت تو اين كشور كوفتي! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:10 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - در پي خواندن اين نوشته  ، فعلا به اين نتيجه رسيده ام كه وقتي لذت نمي برم ننويسم.

پ ن : اولين بار شيوا بهم پيشنهاد كرد كه بنويسم و با خودم فكر كردم كه كار خيلي سختيه ، در كمال اعتماد به نفس چند هفته پيش شروع به نوشتن داستاني كردم كه تا امروز بيشتر از صد بار خوندمش و بعد هر خوندني نوع نگارشش تغيير مي كنه ،‌ عجب كار سختيه نوشتن !‌ ادبي حرف زدن خط اول براي اينه كه شايد معجزه اي اتفاق افتاد و ياد گرفتم چطوري بنويسم !‌

اميرحسين خورشيدفر

 ۲ - شاید در نگاه اول مجموعه داستان «زندگی مطابق خواسته تو پیش می‌رود» از جنس داستان‌هاي مقلدانه و ميان‌مايه «كارور»ي به نظر برسد. از آن دست آثار ناقص‌الخلقه که نه تاثيرش از تحرکات ادبی داخل ایران ملموس است و نه قدرت و تاثیر ادبیات مدرن آمریکا را دارد. اما آن چه...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:29 PM  توسط ل ی ل ا  |