دیشب ، مثل تمام این روزا و شبا که حالم بده و قرص خواب آورم رو خوردم و خوابم نمی برد ، داشتم به اینجا فکر می کردم ! طبق معمول همیشه هم زورم به تنها جایی که می رسید اینجا بود ، می خواستم یا حذفش کنم یا سیاهش کنم !
تو همین فکرا بودم که مادر گرامی بیدار شد و یک کمی دعوام کرد که بگیرم بخوابم . مجبور شدم یکی دو ساعت از نت گردی بگذرم و بشینم با خودم فکر کنم ! به این نتیجه رسیدم که به جای همه این کارای مسخره ! به جای این درس نخوندنا و عذاب وجدان ها ! به جای همه منگ بودن ها ! به جای اینهمه اسباب خنده شدن در مورد درس خوندن و نخوندن ، به جای تمام فشارایی که به خودم میارم ، صبح اول وقت بیدار بشم و یک زنگ به دکترم بزنم و وقت بگیرم و بعدش هم برم پارک و بدوم !
حالا که آخر شبه و بیشتر کارها رو انجام دادم ، اومدم بگم که الان خوبم هرچند که به نظر دکترجان کلیت حالم اینقدر بد هست که ازم بخواد هفته دیگه هم برم پیشش !
شما چه دوستایی هستین ؟! شما که سابقه بد منو خوب می دونستین ، چرا تمام این مدت بهم نگفتین دخترجان ، روانی شدی پاشو برو پیش دکترت ![]()
