تبليغاتX
ماندن بی من

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

در اغلب روزهایی که جمع های خانوادگی روحیه شوخی داشته باشد ، اسم من  به انواع مختلفی تلفظ  میشه . لَی لا ، لِی لا ، لُو لا ، لَو لا ! ( زحمت تلفظ این نوشته ها رو نکشید ، سخت است و هرکدام در زبان کردی مفهوم دارد )

جزوه درس تحقیق در عملیات یا به عبارتی پژوهش رو می خواندم که درس بسیار جالبی است ، تعریفی دارد به نام ستون لولا ، از آنجا که ساعت برگزاری کلاس بسیار بد است و گاهی اوقات خواب تشریف دارم ،به جای ستون لولا نوشته ام ، سطوح لیلا ! تنها دلیل این اختلاف فاحش نوشتاری را تشابه اسمم با لُو لا می دانم و بس !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:32  توسط ل ی ل ا  | 

 

هر نفسی که فرو میره ممد حیاته ولی برنمیاد که مفرح ذات باشه ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 18:26  توسط ل ی ل ا  | 

 

اغلب شب ها موقع خواب به خانم خواهر میگم ای داد بیداد !! من امشب خوابم نمیاد ، حالا چکار کنم ؟!اولین اقدام هم برداشتن دو برگ از مجموعه برگه های منتظر مطالعه و روشن کردن چراغ مطالعه اس !

خانم خواهر هم هر دفعه شاکی میشه و میگه که بازم اینو گفتی ، حالا ببین کی خوابت می بره !‌ و من اصلا نمی فهمم که چند ثانیه بعد از این پهلو به اون پهلو شدنم خوابم می بره ...صبح هم که بیدار میشیم خواهرجان بهم تیکه می اندازه که تو که دیشب خوابت نمی اومد ...

بعد از چند سال درس نخوندن وقتی آدم روزی ۸ ساعت درس بخونه همینه دیگه ، اون روزایی هم که تازه رفته بودم سرکار دقیقا همینجوری بودم . یعنی به مصداق کامل کلمه بیهوش میشم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 22:14  توسط ل ی ل ا  | 

 

زمان : همون وقت که زلزله اومد

مکان : کتابخونه ای لبریز از مطالعه کننده

من خوش و خندان دو تا چایی ریخته بودم برای خودم و خانم خواهر یک دفعه حس کردم یک صدایی اومد ، خانم خواهر یک نگاه به من کرد که همچنان داشتم چاییم رو با خرما میخوردم ، یک نگاه به دختر کناری کرد که دید اونم چشماش ۴ تا شده و بقیه هم داشتن در میرفتن . خانم خواهر سریع رفت زیر میز و از اون زیر مدام به ساق پای من می کوبید و می گفت زلزله اس بیا این زیر و منم می گفتم برو بابا !! معلوم نیست طبقه پایین دارن چکار می کنن ، حتما یک چیزی از دستشون افتاده ! از اون جمعیت حدودا ۸۰ نفره ، بچه ها یا زیر میز بودن یا داشتن فرار می کردن منهای خانم لیلا خانم که در کمال خونسردی به چای خوردنش ادامه میداد .

بعد که زلزلهه تموم شد خانم خواهر مثل بید می لرزید و من می گفتم ، وا !!‌ مگه ترس داره ؟!  

تمام تئوری ها رو در مورد زلزله می دونم ، بعد هم می دونم که چطوری مشخص میشه زلزه اومده ، که اول گرمپی صدا میده و بعد شروع می کنه به لرزیدن ولی در عمل نمی فهمم ، درک نمی کنم آقاجان !! خب چکار کنم ؟!

اگه سابقه منو در مورد زلزله نمی دونین اینجا رو بخونین .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 21:50  توسط ل ی ل ا  | 

 

داشتم با کیف جدید مامان توی خونه قدم می زدم ، تلویزیون روشن بود و کانال ضد ملی صدای آ م ر ی ک ا داشت عکس بهنود ش ج ا ع ی رو نشون میداد . بابا یک کم نگاه کرد و زیرنویس رو خوند و گفت نگاه کنین ، مادر مقتول . همونجا ایستادم و داشتم حرفاش رو گوش میدادم .

 ازش که پرسیدن الان چه احساسی داری ، گفت خیالم راحت شد،سبک شدم . من همونجا نشستم . انگار که بدترین خبر دنیا رو شنیدم ، وا رفتم ...

می ترسم از این همه خشونت ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 21:8  توسط ل ی ل ا  |