تبليغاتX
ماندن بی من

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

بعد از چند روز کش و قوس بالاخره از تنبلی خارج شدم و رفتم موهام رو کوتاه کردم..... وقتی کمی بلند میشه از حالت مدل دار بودن در میاد افسردگی می گیرم .....وقتی کوتاهش می کنم حس خوبی بهم دست میده ... یک جور آرامش .....

پ ن ۱ :یک لذت جدید کشف کردم !! از موهای متوسط تیکه تیکه خیلی خوشم اومده ... حالا میخواد دختر باشه یا پسر ... تو این ماه اخیر ، هر پسری که تو خیابون می دیدم موهاش قشنگ بود ( موی دخترا رو که خوب نمیشه دید ) ، دلم میخواست برم موهام رو اونجوری کوتاه کنم ، حالا که دیگه کوتاه شد .... ولی دیدن آدمایی که موهاشون قشنگه خیلی لذت داره ....

پ ن ۲ : آخه مگه منظور من با شماها بود که گفتم من نخوام کسی دلش برام تنگ بشه باید چکار کنم .....یک فرد محترمی هست که من ازش خوشم نمیاد ، ولی اون همش میگه دلش برای من تنگ میشه ... می دونم که راست میگه ولی خوب این جور وقتا  حالت تهوع بهم دست میده ،  چکار کنم خوب؟!!.....شبلی و مژده عزیز خیلی هم دلم بخواد شما دلتون برای من تنگ بشه ولی حرفم چیز دیگه ای بود......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 5:5 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

چند سال پیش ، بعد اون ماجراها ، چند تایی از بچه ها حذف از پاره کردن و سوزوندن نوشته هاشون می زدن... حس می کردم چنین کاری خیلی عجیبه . آدم تمام مشغولیتها و دلتنگی هایی که روی کاغذ آورده و دوستشون داره رو یکدفعه پاره کنه ؟ یا بشینه دود شدنش رو نگاه کنه؟!! یک جورایی حس می کردم اینجور وقتا آدم خود سوزی می کنه ( به این معنی که خودش رو از بین می بره ) .... فکر می کردم فقط حرف می زنن ، شاید به حرف یکیشون بیشتر از بقیه اعتقاد داشتم ولی همچنان در مورد بقیه با تردید نگاه می کردم و می کنم......اون یک نفر رو هم دیوونه می دونستم..... مدتهاست که پیش میاد یکدفعه نوشته های خودم رو در موارد مختلف ریز می کنم و میریزم دور . امروز که در جهت کارای عقب مونده ام ، داشتم برگه هام رو مرتب می کردم ، یک نگاه هم بهشون انداختم. هر کدوم رو که دوست نداشتم ریزکردم و گذاشتم کنارم . بعدم که اومدم جمعشون کنم بازم به ذهنم رسید که همش رو بریزم دور . ریزشون کردم و روانه سطل آشغال شدن......

دارم فکر میکنم که منم عجیب شدم ، شایدم دیوونه .....

پ ن ۱ : وقتی شنیدم  یک سری آدم مذهبی با شنیدن چند تا جمله از سید خ *لیل * عا *لی *نژاد میخوان برن صح*نه تو مراسمش شرکت کنن ، کم مونده بود بالا بیارم.....به شبلی هم گفتم ، شنیدن اسم سید خ*لی*ل همین طوری برای من عذاب آور بود چه برسه به اینکه اینا بخوان برن تو مراسمش شرکت کنن    ....دلم میخواست بهشون بگم ، چند تا جمله از سی*د خل*یل شنیدین که مریدش شدین ؟ می دونین به چی اعتقاد داشت ؟ اعتقاد اون با مذهب و اعتقاد شیعی شما و هیات رفتنتون و عزادرای هاتون جور در میاد ؟ وقتی آدما فقط جو گیر میشن و نمی دونن واقعا عمق یک فکر چیه همین میشه دیگه !!

پ ن ۲ : غر زدم ولی یادم رفته بود دارم جایی زندگی می کنم که افتخار مردمش ، آگاهی داشتن ازهر موضوعی حتی به اندازه اپسیلونه .......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 10:31 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

دختره ۱۷ سالشه ، یکی یکدونه ، مامان و باباش فهمیدن .....اولین کاری که مامانش کرده این بوده که به باباش خبر بده و اولین کار باباش ، خوابوندن یک سیلی تو صورتش و کتک زدن حسابیش.....بابا و مامان مثلا امروزی و مدرن و متجدد هستن.....وقتی می شنیدم بدنم می لرزید .... نمی دونم از عصبانیت بود یا......... فقط می خواستم بشینم گریه کنم ..... نشد..... امروز از اون روزایی بود که فقط می خواستم غر بزنم و فحش بدم... هیچ کدوم عملی نشد ..... موند تا رسید به نیمه شب......همه چی باهم جمع شد .... از اون خبر فوت  تا خواب و ماجرای این دختر و بازم انتخاب......تصور بعضی چیزا اینقدر برام لذتبخشه که دلم نمیخواد چشمام رو باز کنم ، و بعضی اتفاقات اینقدر حالمو بد می کنه که نخوام بهش فکر کنم..... حتی جرات فکر کردن رو هم ندارم چه برسه به اینکه واقعا بخوام فکر کنم.....

پ ن : من اگه نخوام کسی دلش برام تنگ بشه باید چکار کنم ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 2:28 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

مثل اینکه من برای پسرای کلاس شدم ، اسراییل ، مثل یک غده سرطانی با من برخورد می کنن....... اون از سه شنبه که یکی اومد درجواب حرفای من ، از حقوق مردان دفاع کرد و گفت زنها خیلی هم مظلوم نیستن بلکه به عکس خیلی هم خوش به حالشونه ..... اینم از امروز که یکی دیگه وقت کم اورده به استاد میگه چرا به فلانی وقت اضافه دادی ، حالا من بیچاره مجبور شدم که تمام حرفام رو خلاصه کنم و تو سی دقیقه جمعش کنم ....به من چه ربطی داشته که چونه استاد و بعضی از دوستان خودشون راه افتاده بوده ؟  اونم از جلسات تو خیابونشون و تصمیماتشون برای کم کردن روی دخترای کلاس ....تو این چند هفته اخیر مواردی رو می بینم که خیلی برام جالبن.... همین امور جالب باعث شد یادم بیاد ...یادم بیاد که  من دارم بین چه مردمی زندگی می کنم !! یادم بیاد که آدمای خوشگل و خوش تیپ ایرانی هنوز نمی دونن کم کردن روی من ، تفکر منو نسبت به سنتی بودن اونا قویتر می کنه ، سنتی که خودشون هم ازش فراری هستن ...... روز اول وقتی می خواستم حرف بزنم ، مدام عذر خواهی می کردم که نکنه یک وقت ناراحت بشن  ..... ولی الان مطمینم که اگه امروز حرف می زدم مستقیم مخاطب قرارشون میدادم  .....

پ ن ۱ : من همچنان ربط موانع اشتغال زنان رو به دفاع از حقوق مردان در اموری مثل ازدواج و تحصیل و برخوردای خونواده نمی دونم......

پ ن ۲ : امروز خیلی خوشحال شدم که اون موضوع رو برای کنفرانس انتخاب کردم .....می دونم که بهتر از اون هم می تونستم حرف بزنم ولی به نظر خودم من نسبت به خیلی ها عالی بودم....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 1:13 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

وقتی پست جدید بلوط رو که در مورد فوبیای زندگیش ـ از بچگی تا حالاـ  خوندم ، یاد ترسهای خودم افتادم.....بچه که بودم ، ۵ یا ۶ سالم بود ، که یک صحنه ای رو دیدم که ، هنوز هم بعد گذشت این همه سال نتونستم فراموشش کنم ، یکی از بچه هایی که با هم تو یک مهد بودیم ، سوار سرسره شد و داشت سر میخورد و می اومد پایین که جیغش بلند شد ، من هم مثل بقیه رفتم ببینم چی شده ، تنها چیزی که می دیدم خون بود ، انگار که تمام رگهاش پاره شده باشه ، لبه های فلزی اون سرسره از هم باز شده بود  و باعث شده بود تمام انگشتهاش که مالیده شده بود به کناره های سرسره بریده شن..... اینقدر برام ترسناک و وحشتناک بود که از اون روز به بعد دیگه هیچ وقت سوار سرسره  نشدم... در مورد سرسره که میدونم چی باعث شده اینقدر بترسم ولی در موارد دیگه نمی دونم چرا اینقدر می ترسم .... وقتی کسی داد بزنه ، ناخوداگاه حس می کنم  ازش می ترسم ، حس می کنم قابلیت انجام هر کاری رو داره ، مثلا همین جاییکه میرم کلاس ، یک استاد داره شاید از من هم کوچکتر باشه ، وقتی حرف می زنه و گاهی وقتا تن صداش بالا میره واقعا می ترسم.... همه بچه ها هم فهمیدن ، اینقدر که یک روز که امتحان عملی داشتم  و اون داد زد باعث شده بود استرس بگیرم و دستام به شدت لرزش پیدا کنه ، اینم خوبه ..... اگه کسی که داد می زنه از آدمایی باشه که بهم نزدیکن و می دونن من از داد زدن متنفرم و میترسم ، گریه ام می گیره ..... یادم نمیاد تا حالا کسی سرم داد زده باشه و من گریه نکرده باشم....ممکنه همون وقت اشکم درنیاد ولی دیگه نهایت تا چند ساعت بعدش باید چند دقیقه ای گریه کنم....اگه گریه هم نکنم تبدیل میشه به یک بغض که تا مدتها تو گلوم می مونه و باعث میشه که حساس تر بشم.....

الان که داشتم می نوشتم با خودم فکر کردم شاید ترسم از اینکه کسی سرم داد بزنه به خاطر این باشه که یک زمانی ، یک نفر ، خیلی بی ربط سرم داد کشیده .....شایدم نه، دلیل دیگه ای داره .... نمیدونم

چقدر ترسهام زیاد شده ، از یک وسیله دیگه هم خیلی می ترسم..... ازنردبون ....از بلندی وچهارپایه و  چرخ فلک و اینا هم نمی ترسم ولی خدا نکنه کسی به من بگه برو رو نردبون یا ببینم کسی رو نردبونه .... خودم که عمرا برم رو نردبون درمورد بقیه هم اگه ببینم تا اونی که رو نردبونه بیاد پایین من چشمام رو میبندم و همش می ترسم ......

پ ن ۱ : فوبیای بلوط تقریبا از بین رفته ، ولی من همچنان این ترسهام سرجاشون موندن و ازبین نرفتن.

پ ن ۲ : این ترسها منهای ترس از تک تک حیوانات دنیاست .....انقدر که آدم شجاعی هستم ، گاهی وقتا از مورچه هم می ترسم ....شایدم چندشم میشه .....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 9:12 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

بالاخره دیروز تموم شد.. .... تو کلاس کامپیوتر ، بی ربط ترین موضوع تاریخ بشری ، موانع اشتغال زنان ، رو کنفرانس دادم.... خودم هم می دونستم اگه این موضوع رو انتخاب کنم آخرش دعوا میشه ، ولی من که دعوا نکردم ، توپ انداختم وسط و خودم اومدم کنار ، استاد و بچه ها کم مونده بود همدیگه رو بکشن.... قرار بود از دو ساعت کلاس یک ساعت من حرف بزنم ، ساعت بعد یکی دیگه از بچه ها ، حرفای من تو نیم ساعت تموم شد....ولی به نفر بعدی اصلا نوبت نرسید......استاد بهم گفت بمون بعد کلاس کارت دارم ..... همون موقع  همه ، ترس رو تو چهره ام خوندن ، حتی خودش ، ولی گفت : نگران نباش..... بعدشم کلی بهم وصیت کرد که اینا رو از ذهنم ریست کنم.....

پ ن : موضوع کنفرانس اصلا اهمیت نداشت ....فقط نحوه حرف زدن مهم بود .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 8:9 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

فردا باید یک موضوع  بی ربط به کلاس رو کنفرانس بدم....

من ، همچنان ،  بعد از دو روز  نتونستم تصمیم بگیرم که در مورد فلسفه ، کار زنان یا ویروسهای کامپیوتر ی صحبت کنم.....

به نمره کاملش هم نیازدارم.....

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 9:51 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

موقع رفتن ، جلوی خونه ....

ـ : اااااااا اینجا جدید باز شده ؟

ـ : کجا ؟

ـ : همین کافه گیلاس که تابلوش کنار گریپ فروته!!!

ـ : نه این همون کثافتخونه اس که قبلا گفتم!!!

این کثافتخونه ، یک کافه اس که به نظرم همه جور آدمی توش پیدا میشه ، از پسرای مست گرفته تا زنایی که به قول بزرگترا اونجا رو با سیگار کشیدن و قلیون کشیدن و تنها بودن و نبودنشون به گند کشیدن ....  ولی فقط زنا اونجا رو به گند کشیدن......

ـ :  این گریپ فروت براش داره ؟ یا همش میره پای اجاره !!

ـ :  این.... آره برای اون زنا که میان همه کاری می کنه !!!

تو راه رفتن....

ـ : چرا این اینجوری رانندگی می کنه ؟  احمق !!!

 ـ : ولش کنین !!

ـ بازم که اومد.... من سرعت رو کم کرده بودم که بره.....آها بگو چراحالش بده !!

ـ : چرا ؟

ـ : نگاه به صندلی عقب بنداز !!

تو صندلی عقب یک خانوم نشسته بود و توی ماشین هم سه تا آقا نشسته بودن....

یاد بیرون رفتن های خودمون افتادم....مگه ما غیر این بودیم ؟؟

ـ : این خراب شده هم هیچ وقت خلوت نمیشه..... شده مثل بقیه جاهای افتضاح و خراب ... تانصفه شب خرابا تو خیابونن.....

ـ : چراقیافه اون پسره اینجوریه ؟؟ چه بامزه اس !!

ـ : پسرا که خوبن ، زنا رو ندیدی !! دخترا خوبن ها ، زنا بد شدن !!!

تو راه برگشت...جلوی یک تالار که مراسم عروسی داشت....

ـ : این پسره رو ببینین ، بد شما هی بگین زنا و دخترا خرابن .... بازم صد رحمت به دخترا....

وقتی اون پسره رو با اون لباسا و اون موها دیدم کلی ذوق کردم..... برای اینکه مثال نقض خوب بودن پسرا رو پیدا کرده بودم....ازنظر اونا اینقدر افتضاح بود که تا مدتها من بتونم مثالش بزنم و همه یادشون بمونه..... من یادم نمیاد در تمام عمرم هیچ وقت حتی به عنوان یک زن ، توی خونه هم اینجوری لباس پوشیده باشم که اون پسره تو مجلس عروسی پوشیده بود..... خوبیش هم به این بود که مست بود و داشت تلو تلو می خورد و گر نه من کامل به منظورم نمیرسیدم..... برای اینکه یک کم از اون بار منفی خراب بودن زنا کم کنم ، مجبور شدم یک کار بد انجام بدم ، که شد تخریب یک آدم دیگه که من باهاش هیچ مشکلی نداشتم ............. نه با لباس پوشیدنش نه با بقیه چیزا ،  ولی وقتی می شنوم تمام ناهنجاریهای جامعه تقصیر زناست ، عکس العمل نشون میدم .....

پ ن ۱ : وقتی شروع به تایپ کردم یادم بود که تذکر بدم .... ولی الان دیگه یادم نیست.... خواهشا بحث به زنا و مردا  نکشه ، که اصلا حوصله ندارم....

پ ن ۲ : فارغ از هر قضاوتی ، نمردیم و معنی مرد بودن  بودن رو هم فهمیدیم...........

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 0:11 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

امروز صبح وقتی دیدم آدرسی که دادن زیر همکف بود ، به شدت وسوسه شدم که یک سر برم ببینم چه خبره..... چون اونجا رو هم خوب نمی شناختم پرسیدم که چه جوری برم زیر همکف... راهنماییم کردن ولی نمیدونم ماجرا چی بود که کسی اونجا نبود... موکول شد به یک روز دیگه.....می ترسم شروع دوباره کار دستم بده......هم میخوام هم می ترسم ، حالا تا هفته بعد .....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 11:3 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

وقتی تصمیم رو به عهده خودم گذاشتن یعنی اینکه قبول کن و من فقط دلم می خواست بشینم گریه کنم.... چرا باید این پیشنهاد کار اونم توی بنیاد شهید رو قبول می کردم؟.....مجبور میشدم چادر سرم کنم... مجبور میشدم حرف نزنم... مجبور میشدم به اعتقادات اونا گوش بدم... مجبور میشدم با خرافات و افتخارات و حکومت زندگی کنم..... و خیلی چیزای دیگه .... از همه بدتر هر روز اون همه ارباب رجوعی که از دیدنشون حالم بد میشد.... دلیلشون هم این بود که می گفتن که این کار برات مفیده ، باعث میشه که از این خونه نشینی در بیای و کمی سرگرم بشی.....خوب شد ، دیشب مامان گفت: نمیخواد بری....وقتی دلیلش رو پرسیدم... گفت همینجوری هم افسردگی داری چه برسه بخوای بری اونجا می ترسم بدتر بشی... .اینقدر خوشحال شدم که یادم رفت ازش تشکر کنم.... نمی دونم کی باهاش حرف زده بود... مهدی ... خاله یا اینکه خودش فکر کرده بود ...

پ ن : قبول شدم ..... ۹۰ گرفتم....خیلی حالم خوبه ....یک دوره دیگه مونده ، که اونم از فردا شروع میشه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 11:9 AM  توسط ل ی ل ا  | 

وقتی حرف از جنبش دانشجویی به میون میاد و اینکه چرا این بلا به سرش اومده ، چرا اینقدر کرخت شده و اینکه چرا انرژی دانشجوها تموم شده ، نقدا و فکرای مختلفی به ذهن منتقدا و فعالا می رسه ، از سرخوردگی عمومی و شاید سیاسی گرفته تا تندروی دانشجوا و اشتباهات اصلاح طلبان..... ولی نمی دونم چرا یادمون میره که دانشجوهای فعال چه انجمن اسلامی چه بقیه چه انقلابی چه اصلاح طلب ، چه ملی مذهبی چه مشارکتی ، یک سری بچه هایی هستن که بضاعت و توان این همه بزرگ شدن و بزرگ فکر کردن رو ندارن....یادم میاد روزایی رو که تو وزارت علوم زیر نظر دکتر معین ( به نظر خیلی ها بهترین وزیر دوران خاتمی ) بر اثر توهم توطیه یا مسایلی که هیچ وقت نفهمیدم چی بودن خیلی از بچه ها یا رفتن زندان یا حکم کمیته انضباطی سنگین داشتن....بچه هایی که همه می دونستن قوی نیستن چه از نظر فکری چه از نظر توانایی حرف زدن یا خیلی چیزای دیگه.... بچه هایی که شاید تنها چیزی که از سیاست می دونستن بیخود بودن ولایت فقیه بود ، اونم نه کامل ، نوع حرف زدنشون با دوستاشون تو خوابگاه  فرقی با حرف زدن با استادشون یا رییس دانشگاه و یا پشت تریبون رو نداشت ، همه جا فحش می دادن ، وقتی با رییس دادگستری مواجه میشدن از ترس رنگ به روشون نمی موند....، وقتی می گفتن حکم کمیته انضباطی دارین از ترس قالب تهی می کردن.....وقتی احضار می شدن دادگستری ، گریه شون می گرفت....این روزا که اسم بچه های ستاره دار رو میشنوم فقط حس می کنم ما چکار کردیم!!! چه فعال ، چه غیر فعال، چی شد که این آدمای دهن چاک شدن نماینده جنبش دانشجویی ، این آدمایی که حتی به یکی از شعاراشون عمل نمی کنن ، آدمایی که بزرگترین افتخار زندگیشون چند روز زندان رفتن و حکم کمیته انضباطیشونه ، آدمایی که حتی تو جلسات نقدی که قرار بود منصفانه و بدن غرض ورزی باشه از هر کوششی برای خرد کردن بقیه استفاده می کردن ، آدمایی که افتخارشون لاییک بودنشون بود....،آدمایی که برای رای آوردن طیفشون هر کاری می کردن،  آدمایی که به تایید اطرافیانی که بهتر می شناختنشون در یک کلام باعث به گند کشیده شدن جنبش دانشجویی شدن....

نه میخوام ، نه می تونم بگم که من خیلی بهتر بودم ، نه خودم و نه خیلی های دیگه رو آدمهای کاملی نمی دونم ، ولی این روزا شنیدن اسم بچه های ستاره دار به شدت قلبم رو فشار میده ، یاد خاطراتی که با اونا داشتم می افتم ، یاد بی اخلاقی هاشون ، یاد آدم فروشی هاشون ،  و در آخر یاد تموم اون فحشایی که مثل آب خوردن از دهنشون سرازیر میشد ، فحشهایی که توی کوچه و خیابون هم دیگه شنیده نمیشه چه برسه ازدهن یک دانشجوی به اصطلاح سیاسی .........................

وقتی برای من همه چی تموم شد ، هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز بخوام از اینکه همه چی رو کنار گذاشتم و عرصه رو برای اونا خالی کردم ، پشیمون بشم  ، از خیلی چیزا توی زندگیم پشیمونم ولی این یکی واقعا عذاب آوره ، مطمینم دوست نداشتم که جای اونا ستاره دار باشم ، ولی تاسف می خورم که اینا ستاره دارن....دلم برای خودم ، برای اونایی که این بچه ها رو می شناسن  و مطمینم که پشیمونن می سوزه

پ ن ۱: منکر بودن دانشجوهای قوی هم نیستم ولی اون چیزی که من دیدم و می بینم واقعا اسفناکه...

پ ن ۲: دلم برای یک شروع دوباره ، یک شروع که نمی دونم چه جوری تعریفش کنم ، تنگ شده.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 8:43 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

یک دوستی داشتیم شبهای امتحان می گفت : من نمی دونم دختر چرا باید درس بخوونه ؟؟.... باید شوهر کنه، بچه بیاره (طرح رییس جمهور رو اجرا کنه ).... همین ، نه کار دیگه ای.....فرداش می رفت امتحان می داد می اومد نمره اش هم خوب میشد.....

حالا منم امروز همش دارم میگم کی گفته دختر باید کار کنه ؟ استقلال بره به درک....شرایط اجتماعی بره به درک ،...... از وقتی امتحان دادم سردردی گرفتم که داره اشکمو در میاره.....به مامانم میگم :اصلا من میخوام شوهر کنم یکی دیگه خرجمو بده ( از مزایای دختر سنتی بودن استفاده کردم)...... مامانم هم جواب دندان شکنی بهم داد که خفه بشم و با سردردم بسازم..... حالا امیدوارم منم مثل اون دوستم نمره ام خوب بشه.....

اگه قبول نشم گریه می کنم...... باید از صد هشتاد و پنج بگیرم......تشریحی رو خوب دادم ولی امان از نمره عملی....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 2:43 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

من اصلا نمی دونم به شماها چه ربطی داره که نشستین این فیلم رو نگاه می کنین؟؟ فرض کنین فیلم خونوادگی خودتون بوده که پخش شده خوشتون می اومد بقیه بشینن نگاه کنن؟

چقدر فضولین اخه؟؟ تازه دارین میگین که معلوم بود دختر خوبی نیست؟ به شما چه ربطی داره.....

مسلمونا مگه شما رو با هم تو یک گور میذارن؟ اگه می ذاشتن شاید حق داشتین ، ولی الان که نه....امان از این مردم فضول.....به قول مسلمونا تو این چند روز دیگه گناهی برای اون بیچاره نمونده..... بس که پشت سرش حرف زدن....خوبه حالا ادعای مسلمونیشون هم میشه اگه نمیشد معلوم نبود چکار می کردن!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 6:19 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

دیشب بعد از چندین ساعت خواب روزانه و کسلی بعدش ، داشتم روزنامه می خوندم که حسابی خواب از سرم پرید....مدتها بود که خبر ستاره دار بودن بچه ها رو شنیده بودم ولی اسم همه رو نمی دونستم....

ستاره دار بودن هم خز(به قول نوجوونهای امروزی) شد....فقط دلم می خواست بهشون بگم اینا از نتایج تحریم انتخاباته که حداقل اجازه تحصیل رایگان رو هم ازتون گرفتن.... به هر حال انسانها برای رسیدن به اهدافشون باید خیلی چیزا از جمله تحصیل رو کنار بذارن چه به دلخواه ، چه به اجبارحکومت ، یا هر چیز دیگه ای....

امیدوارم ثبت نامتون کنن که می کنن ، شما همیشه شانس یارتون بوده (خرافاتی شدم ؟!! ).....

 مطمینم که این ماجرا هم تبدیل میشه به چماقی که تا مدتها توی سر بقیه بچه ها بخوره.... "شما می خواستید عرضه داشته باشید تا ستاره دار باشید....."

دلم برای حکومت می سوزه که این بچه ها ستاره دار شدن.....یک کم قوی تر باشین ....شما رو چه به ستاره دار کردن اینا ؟؟ آدم قحطی بوده ؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 8:28 AM  توسط ل ی ل ا  |