بحثشون که داشت اوج می گرفت ، من جیم زدم و مثلا رفتم پی کار خودم ..... بعد چند ساعت که زندگی شیرین شده بود ....
: مگه به شما ربطی داره که ما با هم دعوا کردیم ؟
: نه !! چه ربطی به ما داره !!
: میگه پس چرا تا ما حرفمون شد شما دوتا رفتین ؟!
: برای اینکه راحت دعوا کنین!! ( با خنده )
هر چند در پررویی خودم و جوابایی که میدادم مونده بودم ولی باید زندگی شیرین میشد دیگه !!
: شما دو تا اینقدر با هم دعواتون میشه من چیزی میگم یا عکس العملی نشون میدم ؟؟
: نه !!
یکی از اون ور میگه : خوب برای اینکه شما الگوی کوچکترها هستین نباید با هم دعوا کنین !!
بعدش که من بازم در رفتم و نذاشتم کسی نظرم رو بدونه ، ولی از اون موقع دارم فکر می کنم واقعا چرا فرار می کنم؟
شاید برای اینه که نمیخوام کسی منو به عنوان شاهد یا قاضی در نظر بگیره ، هروقت قاضی شدم (جدای از اینکه می ترسم قضاوتم اشتباه باشه) حرفام به شروع یک جنگ جهانی منجر شده ( جز در مواقعی که واقعا آروم بودم و تمام سیاست رو در صحبت به کار بردم ) هر چند که خودم سریعا ایجاد صلح کردم ولی خوب شروع کننده جنگ خودم بودم ! شاهدم که نمی تونم باشم ، نمی تونم راحت و پوست کنده حرفم رو بزنم و بگم شما اشتباه می کنی و اون یکی درست میگه .....
