تبليغاتX
ماندن بی من

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

بحثشون که داشت اوج می گرفت ، من جیم زدم و مثلا رفتم پی کار خودم ..... بعد چند ساعت که زندگی شیرین شده بود ....

 : مگه به شما ربطی داره که ما با هم دعوا کردیم ؟

:  نه !! چه ربطی به ما داره !!

: میگه پس چرا تا ما حرفمون شد شما دوتا رفتین ؟!

:  برای اینکه راحت دعوا کنین!! ( با خنده )

هر چند در پررویی خودم و جوابایی که میدادم مونده بودم ولی باید زندگی شیرین میشد دیگه !!

: شما دو تا اینقدر با هم دعواتون میشه من چیزی میگم یا عکس العملی نشون میدم ؟؟

: نه !!

یکی از اون ور میگه : خوب برای اینکه شما الگوی کوچکترها هستین نباید با هم دعوا کنین !!

بعدش که من بازم در رفتم و نذاشتم کسی نظرم رو بدونه ، ولی از اون موقع دارم فکر می کنم واقعا چرا فرار می کنم؟

شاید برای اینه که نمیخوام کسی منو به عنوان شاهد یا قاضی در نظر بگیره ، هروقت قاضی شدم (جدای از اینکه می ترسم قضاوتم اشتباه باشه)  حرفام به  شروع یک جنگ جهانی منجر شده ( جز در مواقعی که واقعا آروم بودم و تمام سیاست رو در صحبت به کار بردم ) هر چند که خودم سریعا ایجاد صلح کردم ولی خوب شروع کننده جنگ خودم بودم ! شاهدم که نمی تونم باشم ، نمی تونم راحت و پوست کنده حرفم رو بزنم و بگم شما اشتباه می کنی و اون یکی درست میگه .....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 1:18 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

به خاطر خبری که شنیده بودم ، حال چندان خوبی نداشتم و در افکار نداشته ام غوطه ور بودم که طبق روال همیشگی که نمیذاره آدم تو فکر بمونه ، شروع کرد به حرف زدن ....

: فردا میری بیرون ؟ !!

: نه ! درس دارم ، میخوام خیر سرم بشینم درس بخونم !! چطور مگه ؟!

: خوب پس میذاری یک کاری بکنم ؟

: چه کاری ؟؟

: روی ناخنهات نقاشی بکشم.

منم که فکر می کردم الان میخواد از دیوونه بازیهای مدرسه شون اجرا کنه....

: نه مگه من مثل تو شدم ، که بشینم با غلط گیر رو دستم و ناخنهام نقاشی بکشم !!

: نه !! یک جور دیگه ....قشنگ میشه ! صبر کن ...

با خودم گفتم الان میره لاک میاره ، می شینه سراغ ناخنهای من بیچاره . اون وقته که کارمون به دعوا می کشه . دیدم زود اومد ، با یک روان نویس سرخابی .

: حالا دستات رو بذار روی میز...

یک جفت نقطه به عنوان چشم ، یک خط خمیده به جای دهن.... منتها یک دهن غصه دار ....

تا نگاش کردم اشکم در اومد ، یاد شبهایی افتادم که باید حدس می زدم هر انگشتی شبیه به کیه !!یکیش شبیه به مینا ، یکیش خنگول ، یکیش شبیه خودش  و منم که با مسخره کردن دیگران مشکل داشتم ، ابروهام می رفت تو هم و کمی غر می زدم.....

ولی امشب شب خوبی نبود که این چیزا یادم بیاد ، اینقدر که برای بدتر نشدن حالم ترجیح بدم که سریعا ، به دقیقه نرسیده اون شکلها رو از روی ناخنم پاک کنم و اینم بشنوم که خیلی بی ذوقی !!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 1:15 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

بیشتر روز پنج شنبه به آشنایی با دنیای جدید و برگشت چندین ساعته به دنیای قدیم گذشت . دنیای جدید خوب بود ، فقط امیدوارم نتیجه بخش باشه و بتونه وادارم کنه تغییر بکنم . تغییراتی که مطمینم برام مفیده ، از همه چی مهم تر بدست آوردن اعتماد به نفس کمرنگ شدمه .....

پنج شنبه بعد ازظهر ، ستاد اصلاح طلبان ، دیدن وبلاگ نویسهای رأی اولی با اعتماد به نفس فوق العاده شون....تمام مدت ، جز شنیدن حرفای جلسه ، یک موضوع دیگه ، تو پس زمینه ذهنم می چرخید که بد جوری عذابم می داد . اینکه چقدر دوست دارم برگردم و چقدر می ترسم ، ترسم نه از شرایطی که  ممکنه برای یک سیاسی پیش بیاد ( که من هیچ وقت اکبر گنجی نمی شدم ) و نه بابت ستاره دار شدن ، که از تضادای اخلاقی خودم و مشکلی که آزادی های من برای یک سیاسی پیش میاره . حس می کنم شروع دوباره نهایتا منجر میشه به سوختن و ازدست رفتن و خورد شدن همیشگیم . تو دنیای سیاست ایران و شاید جهان آدمی که گذشته پاکی ( از نظر عامه و به طور نسبی) نداره ، محکومه ... محکومه به کنار گذاشتن بخشی از علایق و فعالیت ها و دوست داشتنی هاش .

از این همه انفعال خودم ، از اینکه میتونستم مفید باشم ولی خودم رو سوزوندم ، حالم بد میشه ... ولی چاره ای ندارم جز اینکه باهاش کنار بیام ......

من که هیچ وقت قهر و حرکت انقلابی رو قبول نداشتم و ندارم ، این بار هم مثل تمام انتخابات های گذشته ( جز خبرگان دوره قبل و مجلس هفتم ) به وظیفه شرعی و دینیم ( از دید صدا و سیما ) عمل کردم !! نمی دونم نتیجه انتخابات چی میشه ولی امیدورام که قدرت یکدست نمونه . با وجود اینکه دوست دارم نتیجه ، حداقلی از خواست من رو برآورده کنه ، ولی شکست هم برام عادی شده .....

پ ن ۱ :این بار هم رأی نداد ، معتقده مردم باید اینقدر بدبختی بکشن ، اینقدر اذیت بشن ، اینقدر آب پشت سد جمع بشه ، تا سد بشکنه . هیچ وقت نفهمیدم که جایگزینشون برای این حکومت چیه و فکر می کنم خودشون هم نمی دونن......... هر وقت بهش میگم دوره انقلاب و رادیکال بودن سر اومده ، فقط می خنده و میگه براتون متأسفم و اونم می شنوه من هم برای تو متأسفم.....نمی دونم حق با کیه !! با من یا مهدی ؟!!! هر چند که فهمیدنش هم اهمیت چندانی نداره ....

پ ن ۲ : بالاخره منو بدون چادر ( نماد عقاید دوره های پیش زندگیم ) دید !! فکر کنم جا خورد !!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 9:52 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

بعد ماجراهای این چند روز ، دارم فکر می کنم چرا بعضی شرایط و حرفا برام اینقدر عادی شده ....، بهشون عادت کردم ؟ چرا گاهی با وجود عادت هم بازم اذیت میشم ولی این روزا انگار نه انگار ،  یکجورایی اصلا نگرانش نیستم .... در حالیکه باید نگران باشم ..... نمی تونم درک کنم ، این خونسردی خوبه یا نه !! راحتم بدن دغدغه ، ولی از خونسردیم می ترسم ......

عکسای تجمع و مراسم بچه های دانشگاه رو که می بینم ، پرت میشم تو خاطرات گذشته ، چند نفری رو می شناسم و حس می کنم اگه چند بار نگاه کنم ممکنه حالم بد بشه ...... با یک کلیک صفحه رو می بندم و سعی می کنم دیگه نگاش نکنم.....امروز که داشتم از بیرون نگاه می کردم بازم به خودم گفتم حماقت بوده  ، نه هیچ چیز دیگه.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 8:50 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

دیشب بعد مدتها داوود ( برادر اینترنتیم که خیلی بامزه اس و یک جورایی هم شوته ) تماس گرفته .... میگه با لیلا کار دارم ... منو نشناخت ... من که شناخته بودمش ، میگم احوال شما ، خوبی ، چه خبر ؟ بدون جواب دادن به احوالپرسی یک دفعه می پرسه ..... ببینم لیلا ، تو سالن آشنا سراغ نداری ؟  من فکر کردم نکنه قراره عروسی بگیرن !! ( داشت شاخام درمی اومد ) .....پرسیدم برای چه کاری ؟  میگه برای پنج شنبه با محمد رضا خاتمی و تاجزاده و....  یک سری دیگه هماهنگ کردیم برای سخنرانی ، سالن هم گرفته بودیم ، ولی امروز صاحب سالن تماس گرفته ، گفته جا ندارم ، خواستم خبر بدم که پنج شنبه بد قول نشم ......... گفتم باید فکر کنم و بپرسم .... الان چیزی یادم نمیاد ...همون جا اصرار که زود باش فکر کن ..... منم تنها جایی رو که به ذهنم می اومد ـ سالن اجتماعات مسجدی که دیده بودم چند شب پیش هم برنامه بود ـ رو گفتم ..... اسم مسجد امام جعفر صادق بود ، تو ضیحاتی هم در مورد مسجد دادم ، که مسجد مال خودشونه و از این حرفا ... گفتم اگه صحبت کنین حتما کمتر حساب می کنه ......بازم میگه .... راستی تو شماره حنیف ( مزروعی ) رو نداری ؟ دیگه دود داشت از کله ام بلند میشد ..... اصلا یادم نمیاد مگه من چقدر در مورد خودم به برادرم اطلاعات دادم که شماره حنیف رو از من میخواد.... میگم نه ندارم ..... بعد میگه حتما بیای ها !! میگم چرا ؟ میگه آخه همه بچه ها میان !!  (نمی دونم من چه تشابه سنی با اونا دارم ، اونا بزرگترینشون دوم دبیرستانه ....) می پرسم بچه ها کی ان ؟ میگه دلارام ... محمد مهدی ....و بچه های مشارکت و من همچنان انگشت به دهن که چرا باید برم ... خوبه برم اونجا ... .....منو ببینه تا مدتها به این فکر کنه چرا لیلا اینجوری لباس می پوشه ، چرا چادر نداره و هزار تا چرای دیگه .....  گفتم باشه ... خبرش رو بده میام !!!

موقع خداحافظی میگه مسجد امام جعفر صادق بود یا امام جعفر کاظم ؟

پ ن : به بحث بالا ربطی نداره .... ولی نمیدونم چطور میشه بعضی آدما اینقدر زود لو میرن ؟ مثلا داشت مخفی کاری می کرد تا آبروی دیگران نریزه.....فقط می تونم بگم متاسفم ..... و حالم هم ازش بهم می خوره ....

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 6:18 AM  توسط ل ی ل ا  | 

هفده سال پیش ، تو یک همچین روزی ، یک روز سرد پاییزی ، که ما مجبور شده ایم شب خونه نمونیم ، بدنیا اومد .... اون روزا به خاطر یک فکر بد ، اصلا دوستش نداشتم ، تازه ازش متنفر هم بودم ، همش حس می کردم ، جای منو میگیره ، باعث میشه محبتها تقسیم بشه ( اون موقع فکر میکردم تقسیم میشه )  ، برای هر چیزی در موردش بد فکر می کردم .... وقتی هم بدنیا اومد اصلا خوشحال نبودم .... هیچ وقت فکر نمی کردم یک روزی بیاد که تبدیل بشه به یک دوست خیلی خوب ، یکی از معدود آدمایی که واقعا دوستش دارم ... چند وقت پیش یک تست روانشناسی رو انجام دادم و رنگی رو که براش انتخاب کردم می گفت ، شما یک روحین در دو بدن ......

یا امروز اینجا رو می خونی یا فردا ، ولی این روزا دلم میخواد کتکت بزنم حسابی ، آخه آدم اینقدر بد اخلاق میشه ؟ اونم صبح تولدش ؟............. هیچ دقت کردی ۹ سال دیگه یک نشونه جز ۹ سال دیگه داره ؟ ۹ برای ما چیه ؟ ..........من همچنان منتظر سال ۹۴ هستم ها ... خوشحال نشی بگی یادش میره .... گفته باشم ، که تو گوشت فرو کنی.....اگه گوش ندادی دیگه نه من ، نه تو  ....تولدت مبارک ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 5:41 AM  توسط ل ی ل ا 

 

امسال دومین سالی بود که از اون همه شور و هیجان ۱۶آذر هیچ خبری نبود . هیچ خبری نبود که هیچ ، اعصاب خوردی هم بود ( دیشب تلویزیون یک برنامه با عنوان سه یار دبستانی پخش می کرد ، هر چند که بعد این مدت باید عادی شده باشه ، ولی بازم گاهی وقتا اعصاب منو بهم می ریزه ) ..... یادش به خیر !! اون روزای ۱۶ آذر ......... چقدر برنامه ریزی ، چقدر حرص و جوش ، چقدر خستگی ، چقدر .... هر چند که هم اون موقع  می گفتم و هم الان میگم که همشون لذت بخش بودن . پارسال که دانشجو نبودم، ولی خودم سنت حسنه !! کادوی روز دانشجو رو به جا آوردم ( می دونم که روز دانشجو با این کارا ممکنه مضحک بشه ) . امسال بین اطرافیانم هیچ دانشجویی نبود که شامل کادو گرفتن بشه جز خودم . " آدم اول "  کامو رو هدیه گرفتم..... هنوز تموم نشده ، ولی تا اینجا که من خوندم ، خوبه .....کششی ایجاد می کنه که نخوام بذارمش کنار.

خیلی کارای عقب مونده دارم ......کتابایی که باید می خریدم و ترم داره تموم میشه و من هنوز نخریدمشون ( درسی ) ، کتایایی که باید به عنوان هدیه می خریدم و هنوز نخریدم ، درسای تلمبار شده که به غیر از درس یک زبان هیچ کدوم رو نخوندم ، "شوهر آهو خانم "  که هر بار نگاش می کنم از خجالت  سرم رو می اندازم پایین ، بعد یک ماه به صفحه صدش هم نرسیدم....

یادمه چند وقت پیش ، یکبار می خواستم برای خودم مأمور بذارم که بهم یادآوری کنه که کارام رو انجام بدم ، هر چند که انجامش ندادم  و ترسیدم که کارمون به دعوا کشیده بشه .....این روزا بازم نیاز به چنین مأموری دارم که هر از گاهی بهم تلنگر بزنه !!!

پ ن : من ، اینجا ، در این جلسه نقدی که خودم برای خودم گذاشتم و خبر نداشتم ، میخوام یک اعترافی بکنم!!!! ( تا کشیشان را خوش آید ) تمام زندگی من حماقت بوده و از تمام عالم بشری به خاطر حماقت هام عذر خواهی می کنم!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 11:19 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

به این میگن خوش شانسی یا بد شانسی ؟

برای دیدن خیلی از وبلاگا باید برم سراغ فیلتر شکن ..... ولی برای دیدن امروز که همیشه خدا بسته بود هیچ تلاشی نکنم ......

پ ن : امروز امتحان دارم ..... هنوز ، هیچی نخوندم ....این دفعه باید ۱۸ بگیرم .......

پ پ ن : امتحان امروز کنسل شد ... موند برای چند روز آینده....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 2:52 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

 عروس ، تازه رسیده بود که مادر بزرگ داماد شروع به حرف زدن کرده بود ..... که با اجازه خانمها میخوام به جای اینکه اهنگی باشه و رقص ، براتون مولودی بخونم ، من دیشب خیلی گریه کردم که چرا باید مجالس عروسی ، مجلس لهو و لعب شده باشه ؟؟..... من وقتی دخترام رو شوهر دادم برای یکیشون حاج محسن طاهری رو دعوت کردیم و به جای عروسی مولودی براشون گرفتیم و برای اون یکی دخترم هم حاج .....حالا از دیشب تا الان همش دارم استغفار می کنم .... به خدا میگم مگه من چه گناهی مرتکب شدم که باید تو این مراسم می بودم ؟!!..... همین موقع خاله داماد شروع می کنه به حرف زدن که مامان جان به ما ربطی نداره .....وقتی ما دیشب یک کلمه گفتیم الان باید سینه زنی بکنیم به خاطر لباس عروس خانوم ، همه بهشون برخورد ..... حالا میخوای مولودی بخونی؟  پاشو بریم که تو مجلس لهو و لعب نباشیم .....

بعد مدتها چنین حرفایی رو می شنیدم .... گاهی وقتا فکر می کردم ، دوره این حرفا تموم شده ، ولی بازم با خودم می گفتم هستن چنین آدمایی ، تا امروز که این حرفا رو از مامانم شنیدم ..... مراسم امروز رو که من نرفته بودم .... ولی وقتی مامان تعریف کرد ، خیلی دلم برای عروس سوخت ...... و شایدم کمی فحشش دادم که چرا چنین حماقتی کرده .....حالا عروس بیچاره ..... نه شب قبل لباسش بد بود و نه مراسم مختلط بود و نه به نظر میرسید خانواده داماد چنین آدمایی باشن ......... آخه یکی نیست به اینا آدما بگه خوب نیاین تو مجلس لهو و لعب ..... شما مسلمونا که اینقدر پایبند اعتقاداتتون هستین ..... به یک بهونه ای که بتونه راضی کننده باشه ، نمی اومدین .... چه اصراری به حضورتون بوده ..... اینکه اشک عروس رو در بیارین براتون جالبه ؟

وقتی اومده بودن خواستگاری ساناز ، گفته بودن بحث حجاب و هر اعتقاد دیگه ای به خودشون ربط داره ، ولی فقط یک چیزی که هست اینه که وقتی عروس میاد خونه پدر داماد باید چادر سرش کنه !!!! هیچ کسی فکر نمی کرد که اینا اینجور باشن .... حتی خود عروس بعد یک سال نامزدی اصلا باورش نمیشد که مادر بزرگ داماد چنین عقایدی داشته باشه .....از غروب که شنیدم دارم فکر میکنم ساناز چه جوری میخواد با این خانواده زندگی کنه ؟ .....نمیگم بقیه خانواده ها عقاید مذهبی ندارن و یا هر چیز دیگه ..... ولی ما تو خانواده مون یاد گرفتیم که عقاید هر کسی مال خودشه ..... اگه شخصی  از بعضی شرایط ناراحت میشه میتونه اصلا نیاد .....دلیلی بر بودن و غر زدن و امر و نهی کردنشون نیست .....

جدای از بحث دخالت تو کار بقیه ، این مدل اعتقادات خیلی برام جالبه ......

 پ ن :هر چند حوصله بحث کردن در مورد انتخابات و حاشیه هاش رو نداشتم ولی حرفای  سیروس ناچارم کرد ....

پ پ ن : حرفای سیروس ناچارم نکرد که کامنت براش بذارم .... بد جور وسوسه ام کرد که بخوام بهش لینک بدم......

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 8:39 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

این چند مدت به تلافی چند ماه گذشته رفتم سینما و کلی هم فیلم دیدم... اونم پشت سر هم ....  ولی یک فیلم مونده که هنوز ندیدمش و هر وقت تبلیغش رو می بینم دلم میخواد که ببینمش.... فقط مشکلی هست اونم اینکه کسی نیست که بخوام باهاش برم سینما .... سینما یکی ازمعدود جاهایی که تا حالا تنهایی نرفتم ...... شنبه با یکی از دوستام قرار دارم که بریم بیرون ولی من اصلا دلم نمیخواد برم ... حالا اون داشت می گفت بریم سینما .... منم گفتم حسش نیست ، تازه وقتش هم نیست در ضمن من همه فیلم ها رو دیدم ..... دیگه نگفتم هنوز "وقتی همه خواب بودند" رو ندیدم...... بد جنس شده بودم ولی خوب نمیخوام باهاش برم سینما ..... همین که دارم  لطف می کنم میرم پارک کافیه ....اگه شما هم می خواین بیاین که من با اون تنها نمونم 

چند روز پیش "میم مثل مادر" رو دیدم ...... بعضی جاهاش دیگه واقعا مثل سریال تلویزیونی ها شده .... زیاد تو کار نقد فیلم نبودم و معمولا هم نمی خونم ولی کلا برام لذت بخش نبود ... اونقدر که تقاطع و کافه ستاره معمولی بودن این خوب نبود..... حتی قسمتهایی از تقاطع به شدت اذیتم کرد ... اونجایی که مادر بهرام رادان داره با پدرش حرف می زنه که گل پسرش رو بفرسته خارج ... یادم اومد که چه تشابه بزرگی بین حرفای دو تا مادر پیدا کردم ...... کم مونده بود گریه ام بگیره .... ( من بی ربط هم گریه ام میگیره چه برسه به این که خیلی هم بی ربط نبود ) ولی برای میم مثل مادر اصلا نتونستم ناراحت بشم چه برسه به گریه .... نمی دونم مردم چه جوری کارشون به اورژانس و اینا کشیده بوده ..... شاید اون حس همذات پنداری که من با بعضی صحنه های تقاطع داشتم ، اونا با این فیلم داشتن .... نمی دونم .... چندان هم مهم نیست .....

جدیدا خیلی پر حرف شدم ها ...... اگه کسی "  وقتی همه خواب بودند" رو دیده  بگه چه طوره؟! ..... خوبه!! ... اینقدر می ارزه که ادم بلند شه تنهایی بره نگاش کنه یا نه؟ اگر هم در این حد ارزش نداره یکی پاشه با من بیاد سینما

پ ن : منظورم از ارزش این نیست که با بهترین فیلمای تاریخ سینمای جهان و ایران مقایسه بشه ها ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 3:51 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

تمومش کردم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 1:41 AM  توسط ل ی ل ا 

 

صبح در مورد خواب برای یک نفر کامنت گذاشتم .... بعد ازظهر خواب دیدم ..... چقدر دردناک بود  .... توی خواب داشت گریه ام می گرفت.... مجبور بودم فقط از دور نگاه کنم .....نه حرف بزنم .... نه گریه کنم نه ....... با تمام این حرفا دوست نداشتم بیدار بشم ... نمی خواستم چشمام رو باز کنم ....نمی خواستم یک صحنه نسبتا خوب که تو ذهنم بود از بین بره .....من نمی تونم این همه بی اعتنایی رو تحمل کنم .......من برای این شرایط ساخته نشدم ... باید بشینم حرف بزنم .... دلم چیزایی رو میخواد که محاله بدستش بیارم ... .میخوام قانع باشم ...... ولی دلم بلند پروازه چکارش کنم .....

شبلی مگه خودت نمی گفتی نذار افکار منفی بمونه ؟ نذاشتم بمونه !! هم به خودشون گفتم ... هم اینجا نوشتم .... ... دلم گرفته بود .... هر کدومش هم یک مصداق بیرونی برای خودم داره .... اینجوری نوشتم ولی اینقدر بد بود که برم زیر پتو گریه کنم...... تا کتابی رو که دارم می خونم تموم نشه دیگه نمیام .... شاید امشب تمومش کنم شاید چند روز دیگه ........

 پ ن : جزییات کلیت زندگی منو ساخته .... گاهی وقتا اگه جزییات حل نشه ، کلیت نابود میشه .... در ضمن خودم هم گفته بودم که جواب چراهام رو باید یک جور دیگه بدم .....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 4:47 PM  توسط ل ی ل ا  | 

رفتم که بخوابم ولی چراها نذاشتن خوابم ببره ...

اینقدر زیاد شدن که دلم گرفت .... اینقدر زیاد شدن که بالشم خیس بشه ...اینقدر زیاد شدن که نتونم تا صبح تحملشون کنم .... اینقدر زیاد شدن که حالم ازشون بهم می خوره .....اینقدر زیاد شدن که نتونستم زیر پتو گریه کنم .... اینقدر زیاد شدن که به های های نیاز دارن برای اینکه خالی بشن .....

چرا باید وقتی دارم تایپ می کنم و بیشتر صفحات تموم شده یکدفعه مشکل پیش بیاد و همش خراب بشه ؟

چرا باید وقتی به نظر میاد غذا گرم شده و میشه خوردش همچنان یخ باشه ؟ ! اینقدر که روغنش توی دهن بماسه ؟

چرا باید در ادامه  کنفرانس های هر جلسه امروز چنین بحثی مطرح بشه که اینقدر دلم بگیره ؟

چرا باید وقتی فکر می کنم میشه با حرف زدن به کسی کمک کرد ، این اتفاق بیفته ؟

چرا وقتی از یکی حمایت هم می کنم آخرش میشم پررو ؟

چرا وقتی دوست ندارم که شنبه برم بیرون مجبور میشم که قبول کنم ؟

چرا وقتی که شوک بهم وارد میشه زود عکس العمل نشون میدم ؟

چرا امشب مسنجر من باز نشد؟

چرا وقتی میخوام بگیرم بخوابم ، باید اون نایلون صورتی پر از کتاب رو ببینم که باعث بشه دوست داشته باشم فقط گریه کنم ؟

چرا باید جواب کارای بقیه رو من بدم ؟

چرا باید پنج شنبه من برم جلسه ؟

چرا باید با وجود اینکه دلم نمیخواست اینجا بنویسه بازم بلند شد و اومد نوشت ؟

چرا امشب به حرفای آخر ولنتاین فکر میکردم ؟

چرا  با مقدس بودن مشکل دارم ؟

چرا هرکاری می کنم نمیتونم از صفحه دو کتاب جلوتر برم ؟

چرا نمیذارم خوندن باعث آرامشم بشه ؟

چرا بیشتر از ۲۴ ساعته که نتونستم بخوابم ؟

چرا  ....

همش شد چرا ؟!!! خسته ام .... حداقل نشد یک روز کامل از روزای قبلم لذت ببرم ..... میدونم که خیلی هاش به خودم بر می گرده .... ولی بقیه چرا اینقدر با شعورن ؟ 

چرا نمی شینم جواب خودمو یک جور دیگه بدم .....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 3:42 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

فکر نمی کردم بازم برسم به اون جمله معروف .... شکست ... بد جور هم شکست ...

اونی که شکست بغضم نبود ولی اونم تا چند دقیقه دیگه حتما می شکنه......

کاش می تونستم به یک روز قبل برگردم.....

باید خودم رو نصیحت کنم..... می دونم که موضوع جدیدی نیست..... ولی کمی درگیر شدم... بازم باید برم تو فاز بی خیالی .... چرا من یاد نمی گیرم دیگران رو مطلقا تایید کنم ؟ و هیچ حرفی در مخالفت با اونا نزنم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 1:18 AM  توسط ل ی ل ا 

 

دو روز خیلی خوب رو گذروندم ،  روز اول رفتیم به مغازه لوازم آرایشی دوستمون ، اینقدر اذیتش کردیم .... کلی حال داد ، از گذشته های حرف زدیم و از خبرای جدیدی که در مورد بچه ها بود...... ، ولی به قول خودش اینقدر بد قدم بودیم ، تو دو ساعتی که اونجا بودیم حتی یک مشتری هم براش نیومد ....بعد اون داشتیم تو خیابون ول می گشتیم و می خندیدیم که یدفعه با یک موجود روبرو شدم که می شناختمش ، از بچه های سال پایینی بود..... بچه مثبت بود و درسخون ، اون که اول ما رو نشناخت ....... باورش نمیشد اونی که دیده من باشم ..... به شوخی بهش گفتم کارت شناسایی نشون بدم که باور کنین !!! سریع گفت آره ، چون هنوز شک داشت ، بعد از دیدن کارت ، تازه باور کرد ما کی هستیم .....خیلی جالب بود...... اون موقعها معمولا بچه ها نمی دونستن خونه ما کجاست !! امسال هر کدوم از بچه ها رو می بینم ، میگه شما کجا ، اینجا کجا ؟ حالا این حرفو من باید ازشون بپرسم که اصلا خبر نداشتم فوق قبول شدن و اومدن تهران.......شب هم مهدی اومد ..... خودم که به شغل شریف تایپیستی مشغول بودم نتونستم باهاش حرف بزنم ..... ولی خواهرم حسابی جور من کشید..... از حرف زدن هم کم نمیاره ....... بعد ازش می پرسم ، داداش ( میگم داداش حالا فکر نکنین پیرمرده ها !! همش یک سال و نیم از من بزرگتره ، برای من هم فقط مهدی ، ولی برای خواهرم تبدیل میشه به داداش ) چی گفت ؟ میگه هیچی فقط می خنده !!! ولی همون یک جمله اش حس امنیتی بهم میده که هر روز بیشتر از روز قبل حس کنم ، دیر همدیگه رو شناختیم ، به خاطر کم بودن اختلاف سنیمون همشه با هم دعوا داشتیم .... من یکی یه دونه و دختر و لوس تو اون خونواده ، مهدی تک پسر و شر و قد... تا خواهرم بدنیا بیاد من تنها دختر فامیل( از یک طرف خونواده بابام ) بودم و کلی نازنازی ..... و مهدی تک پسر تو خونواده مامانم ...... همیشه با هم جنگ داشتیم .... ولی بعد اینکه هر کدوم رفتیم دانشگاه کمی بهتر شد...... سعی می کردیم کاری بهم نداشته باشیم ......شده بودیم مصداق از کنار هم می گذریم ..... ولی الان یکی دو سالی میشه که همدیگه رو بیشتر شناختیم ولی دیگه شرایط بیشتر باهم بودن رو نداریم..... به قول پدرام  که میگه با یک شام عروسی سرم کلاه گذاشتن و خواهرم رو بردن ..... منم از یک مراسم نامزدی به بعد کمتر دیدمش ..... تازه وقتی بود که داشتیم با هم دوست می شدیم..... ناراحت نیستم .... می دونم که خودش اینو میخواد و راضیه ... منم  از دیدن رضایتش خوشحالم ......

روز دوم هم ، با دو سری از دوستامون قرار داشتیم ،  منتها به لطف دیر اومدن نسیم همش تبدیل شد به یک قرار ، که نسیم هم مجبور شد زود بره..... بازم اینقدر حرف زدیم و خندیدیم و هندونه خوردیم و لرزیدیم که حال و هوای هر چهار تامون عوض شد......با بچه ها به یک نتیجه ای رسیدیم ... اونم انکه این افسردگی هامون نتیجه تنها بودن هر کدومه ، قرار شده که سعی کنیم بیشتر همدیگه رو ببینیم ولی من چشمم آب نمیخوره ...... مخصوصا از نسیم خانوم ( می دونم قراره بخونی ، اینجوری میگم شاید کمی تحریک بشی ) .......دوستم هم رفت ..... حالم هم خوبه .....این دو ، سه روزخیلی وقت نکرده بودم بیام  به دوستای دنیای مجازی سر بزنم ، می دونم که هرکدوم جای خودش رو داره ، ولی دلم تنگ شده بود.....

پ ن ۱: می دونم که روی آوردم به روز مرگی ..... ولی گاهی وقتا روز مرگی برام بهتر از فلسفی فکر کردن و زندگی کردنه ... روز مرگی گاهی برام به شدت لذتبخشه ..... الکی خوش هم نبودیم .... در اوج خندیدن یاد یک موضوعی می افتادیم و کلی در موردش حرف می زدیم ...... اگه هم بودیم ، مهم نبود چون خیلی آرامش بخش بود......به هر جهت دو روز فوق العاده رو گذروندم ....

پ ن ۲ : مژده عزیز ، اگه اون اتفاق جمعه شب نمی افتاد ، خیلی بهتر بود ..... ولی من لذت اون روز رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ..... من هم خیلی وقت بود که اینقدر آروم نشده بودم ......در ضمن خانومی اینکه هنوز وقت نکردم باهات حرف بزنم از این نیست که حس کنم باهات صمیمی نیستم .....دلم نمیخواد تو شرایطی که داری ناراحتت کنم .....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 7:26 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

دوستم اومده.... به خاطر اومدنش دیگه نتونستم مهدی رو ببینم ..... اونم خسته بود و رفته بود خونه.... حالم خیلی بهتره .... میدونم که خیلی ازحرفام منطقی نیست و شاید خنده دار باشه ولی حس می کنم تا کسی شرایط منو تجربه نکرده باشه نمی تونه خوب بفهمه من چی میگم.....اون روزایی که فکر خودکشی تو سرم بود گذشته ... چند ماهه که گذشته ... فقط دیشب بازم در اوج ضعفم یک لحظه فکر کردم که نباشم بهتره .... ولی بازم کنار گذاشتمش ...دلیلم برای خودکشی نه برای بدیهای دنیا .... برای تموم کردن این همه خستگی بود ....گاهی روزا حس می کنم دیگه نمی کشم که اینقدر تحمل کنم ....از یک طرف یک اتفاق خوب اینقدر شادم می کنه که تا مدتها شارژ باشم ولی سریع پشت سرش مشکلی ییش میاد که اگه نگم افسرده ام میکنه ، به جرات می تونم بگم که شادیم رو از بین میبره.... می دونم که ثابت بودن و تغییر نکردن باعث به وجود اومدن مرداب میشه ولی من ازاین همه سیالی خسته شدم ... دلم میخواد حداقل ، آرامشی رو برای یک ماه تجربه کنم ... بدون اینکه بخوام دغدغه ای داشته باشم....بارها با خودم فکر کردم چی میشد اگه تو یک روستا بدنیا اومده بودم ؟ این همه زندگیم فراز و نشیب نداشت ؟ ( می دونم زندگی هر کسی به اندازه خودش سختی داره ).... اون وقت الان با این سنم سه چهار تا بچه قد و نیم قد داشتم و تمام فکرم آینده اونا بود.... نه هیچ چیز دیگه....

پ ن : شنیدن اون موضوع خیلی مهم نیست ...حتی تو اوج رابطه ام هم سعی می کردم حس مالکیت نداشته باشم ، چه برسه به حالا که اصلا به من ربطی نداره ..... اون چیزی که اذیتم می کنه بهانه هایی که هر از گاهی با اون منو اذیت می کنه.... چه دوست جدید باشه( مطمینم دوست جدید برای خرد کردن اعصاب من بوده که خبر نداره موفق شده و هیچ وقت هم باخبر نمیشه ) ، چه فحش جدید ، چه مزاحم تلفنی و چه ....می دونم که نباید به روی خودم بیارم ..... و نذارم اون بفهمه ولی اگه به دوستام نگم ... اگه اینجا هم ننویسم از غصه دق می کنم..... دفترم رو هم بی خیال .... بالاخره یک چیزی میشه دیگه ...

شبلی عزیزم جات خالی صبح بعد رسیدن دوستم رفتم بربری خریدم و از گشنگی نمردم .....یک صبحونه مفصل هم خوردم ....در ضمن من نباید چاق بشم ... تصمیم دارم تا عید یک سایز لاغر بشم ..... حالا من گفتم میخوام لاغر بشم ... بعضی ها نیان بپرسن مگه چند کیلویی که میخوای لاغر بشی .... میگن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ...  استارت نخوردنم زده شد ... دیگه مطمینم تا عید لاغر میشم ....

پ ن ۲: امروز اینقدر شیطنت کردم که خودم هم خنده ام می گیره .....با بچه های سابق دانشگاه تماس گرفتیم .... هر کدوم مشغول یک کاری شدن ...یکیشون از همه جالبتره که مغازه لوازم آرایشی باز کرده!!قراره فردا بریم اونجا هم سورپریزش کنیم و هم اینکه ازش بپرسیم چه رنگهایی بهمون میاد (جالبی ماجرا به اینه که هیچ کدوممون هم اهل هیچ نوع وسیله آرایشی نیستیم ولی فردا میخوایم خرید کنیم حسابی ).... تازه امروز با ترفند خیلی خاصی تماس گرفتیم و از خودش به نحوی که نفهمه ما بودیم ادرس مغازه اش رو گرفتیم .....میخوایم براش یک لپ لپ بخریم بریم دیدنش ....

پ ن ۳ : انسانهای شریفی که از بلاگ رولینگ استفاده می کنین!! میشه لطف کنین بهم بگین با فیلتر شدن بلاگ رولینگ و بلاگرد و بقیه بلاگ..... از کجا وبلاگم رو پینگ کنم ؟ شما از کجا پینگ می کنین؟ دیگه خجالت کشیدم که میل بزنم بپرسم!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 3:15 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

بعد چند ساعت از این موضوع حالم خیلی بهتر شده... با مهدی حرف زدم تانیم ساعت دیگه هم میرم دنبال دوستم ..... قسمت منطقی ذهنم کمی داره فعالیت میکنه....خودم بهتر از هر کسی می دونم که اون صفتهایی که به من نسبت داده میشه نیستم ... ولی وقتی تازه از اون شوک بزرگ زندگیم خارج شدم ، گاهی وقتا کم میارم .... چند روز پیش به یکی از دوستای مجازیم گفتم اون روزا از دم خودکشی در اومده بودم .... پس این لیلا کار خیلی شاقی کرده به اینجا رسیده..... مهدی قرار شده کمک کنه تا کارا رو درست کنیم ... مطمینم امشب میاد که با هم حرف بزنیم ... خوبه که دوستم هم اینجاس ... خواهرم هم هست....الان به جز چشمای باد کرده ام و کمی سردرد بابت گریه مشکل دیگه ای ندارم ... حس می کنم آروم شدم. ازدیروز هیچی نخوردم باید برم نون تازه بخرم که دارم از گشنگی می میرم.... خودکشی خوبه ولی نه از گرسنگی راههای قشنگ تری هم داره ...

پ ن : اگه اینجا ننوشته بودم ، حالم خیلی بدتر میشد....

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 4:26 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

گاهی وقتا حس می کنم وقتی مشکلی پیش میاد یکدفعه کلی مساله آوار میشه رو سرم..... وقتی دلم نمیخواد با کسی حرف بزنم همه دلشون میخواد با من حرف بزنن .... گاهی که دوست دارم کسی رو ببینم یا با کسی حرف بزنم هیچ کس نیست که بخوام باهاش حرف بزنم .... این روزا نیاز به حضور خیلی چیزا رو کاملا در وجودم حس می کنم ..... گاهی روزا اینقدر ضعیف میشم که دلم میخواد فقط بشینم گریه کنم .... امروز از اون روزا بود..... بعد مدتها دیدن یک دوست اینترنتی کلی خوشحالم کرد و برام مفید بود ..... غروب داشتم با خودم فکر می کردم ، چقدر آروم شدم ..... چقدر حالم خوبه و چقدر نسبت به گذشته تغییر کردم ..... نسبت به تمام اون روزای سیاه ، تو همین فکرا بودم که اول از همه زهرا تماس گرفت ....دلم نمیخواست در تمام عمرم هیچ وقت ببینمش و باهاش حرف بزنم ..... از بد شانسی اون لحظه خودم تلفن رو جواب دادم.....خونواده ام می دونن که من تلفنهای معدودی رو جواب میدم ولی اتفاقی مجبور شدم که جواب بدم.....اول از همه با اون لحن تحقیر آمیزش تبریک گفت..... بعد از خودش حرف زد.... از شوهرش ... از ماجراهای دانشگاه ... از بچه هایی که میخوان فوق بخوونن.... از اینکه چرا ازدواج نمی کنی .... از اینکه ترم چندمی !! از اینکه چرا پیگیر کارت نشدی و من هم ناچار بودم به هر سوالی حداقل جواب کوچکی بدم.... انگار همه چی از اون مهمونی کذایی هفته پیش شروع شده.... رفتم که همه ببینن حالم خیلی بد نیست و نابود نشدم ..... رفتم که شاید اگه خودم رو ببینن دست ازاین همه تلفن زدن و حالم رو از بقیه پرسیدن بردارن ، ولی نمی دونستم با رفتنم بازم همه چی خراب میشه ... من این همه تلاش کردم که خودم رو از صفر شایدم منفی بسازم اون وقت ، همه چی برباد رفت....بعدش  تماس گرفتم با یکی از دوستام که شاید از حال و هوای زهرا و حرفاش در بیام ..... ولی بعد یک ساعت حرف زدن وقت خداحافظی حرفی زد که نمی دونم بشینم گریه کنم  یا هر چیز دیگه ایی......خیلی سخته کسی رو دوست داشته باشی ، بدون هیچ دلیل قانع کننده ای رابطه ات تموم بشه ، بعدش انواع حرفا و فحشها رو هم بشنوی ، سعی کنی به خاطر خودت و اون همه چی رو بدون دلیل قبول کنی ، از یک افسردگی وحشتناک بیرون بیای ، از اون تصمیمای وحشتناکتر خودکشی در بیای ،  حالا بشنوی که یکی از دوستات که همه تو دانشگاه می شناختنش و همه می دونستن چه آدمیه و چه جوری رفتار می کنه بشه دوست عشق سابق تو .....مثل خر تو گل موندم ......یک دفعه تمام تصمیمای قبلیم به ذهنم رسید .... باید همه چی رو به مهدی بسپرم ، باهاش حرف بزنم ، ولی از شانس بد من خونه نیست ، رفته مهمونی ، این یعنی باید تا فردا شب دندون رو جیگر بذارم ، می خوام برم با اعظم حرف بزنم ولی جرات نمیکنم ، می ترسم کار خراب بشه ، برم دکترم رو ببینم ولی با چه بهونه ای برم اونجا ؟ چطوری برم و کجا بمونم ؟ دیدن اون شهر حالم رو بد می کنه ، اونو چکارش کنم ؟ میخوام اون دفتر که یک سال از زندگیم رو توش نوشتم و هر لحظه از خوندنش توسط بقیه می ترسم ، پس بگیرم ولی نمی دونم چطوری !! میخوام کامل از زندگیم پاک بشه ولی نمیشه !! میخوام با حرفا و جرقه هایی که میزنه زندگیم رو نابود نکنه ولی نمیشه ، کاری ازدستم بر نمیاد ، میخوام یک رابطه جدید رو تجربه کنم ، ولی می ترسم ، فکر کردن به دوست داشتن دیگران باعث حالت تهوع ام میشه ، با نسیم حرف می زنم ، وقتی می شنوه ، با ناباوری قبول می کنه که ممکنه چنین چیزی باشه .... مامان میگه با فاطمه برو پیش اعظم .... زهرا میگه اگه رفت بهش گفت ، چکار می کنی؟ من موندم و یک عالمه سوال بی جواب و یک دل پر از غم که داشت غمهاش رو میذاشت کنار و دوباره سر همشون باز شده .... من موندم و شنیدن هر دفعه لفظ فاحشه که منو پرت کنه تو تمام غصه هام ، من موندم و یک بغض بزرگ که تا تنها نشم پایین نمیاد ، من موندم و یک خریت محض ، من موندم و تنهایی خودم که میخوام تغییرش بدم ولی نمی تونم.....چطور می تونم با این گذشته تلخم به آدما اعتماد کنم ؟ چند روز پیش یکی بهم می گفت چرا اینقدر از لفظ شما استفاده می کنی ؟!! الان جواب میدم !! چون یک شما برای من تبدیل شد به تو و تمام تو های زندگی منو نابود کرد ... ترجیح میدم همه ، شما بمونن و وارد حریم زندگیم نشن ، وارد احساستم و درگیریام نشن... دقیق یادم نیست ولی می دونم که یک جمله از نادر ابراهیمی هست که میگه" اینان شما را به تو ، تو را به هیچ بدل می کنند....." نمیخوام بگم که همه اینجوری شدن ... ولی من می ترسم .... یادمه تو وبلاگ قبلی می گفتم از همه چی می ترسم .... خیلی سعی کردم با ترسم مقابله کنم ، ولی الان که بازم تو موقعیت بدی قرار گرفتم می بینم که موفق نشدم .... من از شاه رخ می ترسم ، از سیاه وش می ترسم ، از حرفای گرگ می ترسم ، از زیر همکف می ترسم ،از اینکه کسی بهم بگه دروغ میگی می ترسم ، از آدمای دهن چاک می ترسم ، از اینکه کسی با خونه ما تماس بگیره می ترسم .... از اینکه همکلاسی های سابقم ( که حالم ازشون بهم میخوره ) با خونواده ام در ارتباط باشن می ترسم ، از برداشت آدما که میدونم درست نیست می ترسم ........من از همه چی می ترسم .....

پ ن ۱ : وصله ناجور عزیز من از رانندگی می ترسم و شاید ترمز دستی رو کشیدم ......داشتم تصمیم می گرفتم ترس رو بذارم کنار ولی برای جثه من رانندگی سخته فکر می کنم هیچ جا رو نمی بینم ..... زندگی هم برای من ضعیف مثل رانندگی می مونه.....بازم اعتماد به نفسم داره به منفی میل می کنه....

پ ن ۲ : دوستم که حال بد منو می بینه ، قرار شده همین الان از همدان راه بیفته بیاد ،  صبح می رسه تهران ..... دلم میخواد  بتونم یک روزی براش جبران کنم ..... نمی دونم به دعا کردن اعتقاد دارین یا نه که اون بحثش مفصله ولی انرزی مثبتتون رو از من دریغ نکنین ... دلم میخواد بتونم این روزا رو خوب بگذرونم  .....وقتی شروع کردم به نوشتن اشکم در نمی اومد ولی الان مجبورم پاکش کنم تا بتونم ببینم چی می نویسم.... دلم میخواد اینقدر به خدا اعتقاد داشتم که همه چی رو می انداختم تقصیر اون .... اینه که میگن خداپرست ها هیچ وقت کم نمیارن .... کارم بازم به کاش رسیده ... کاش اعتقاد داشتم....

پ ن ۳ :اگه در حالت منطقی به حرفام نگاه کنم می بینم که خیلی هاش درست نیست.... اینا حرفای دل گرفته منه که این جور وقتا منطق نداره....

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 10:27 PM  توسط ل ی ل ا  |