تبليغاتX
ماندن بی من

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

گاهی وقتا یک برخوردایی رو می بینم ، با وجود اینکه سالیان درازی هست اتفاق می افته ، ولی بازم هر دفعه ناراحتم می کنه ...همیشه این برخورد رو داره... وقتی جایی باشیم که اون جناب از در بیاد تو ، باید یک سلام بلند بالا تحویل بدیم و اگه در حال مرگ هم باشیم باید خوب برخورد کنیم و گرنه قهر می کنه و ناراحت میشه ، ولی همین جناب وقتی ما از در وارد بشیم ، صد بار هم سلام بکنیم ، جواب نمیده ، اطرافیانش هم با این عنوان که حواسش نیست ، توجیهش می کنن . نمی دونم مثلا چطور میشه که ما رو نه به عنوان یک آدم بلکه به عنوان جسمی که بخشی از فضا رو اشغال می کنه ، نمی بینه ، سلام که پیش کش ، جواب سلام هم نمیده ، تازه سرش رو هم بر نمی گردونه ، انگار نه انگار که بقیه وجود خارجی دارن ، ولی وای به اون روزی که کارت داشته باشه ، اینقدر تحویلت می گیره که بدونی که حتما کلی علاف هستی و غلام حلقه به گوش ...بدیش هم در اینه به دلیل وجود روابط خانوادگی هم نمیشه ، حرفی زد و عکس العملی نشون داد ... هر عکس العملی منجر میشه به این که چرا حرمتها رو از بین می برین ؟! ظاهرا حرمتها فقط از کوچک به بزرگ تعریف میشه ....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 2:41 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

دیروز داشت از زندگی گلنوش برام حرف می زد ، از اینکه پدر و مادرش ازدواج خیلی جالبی داشتن و گلنوش تا چند سال بعد از تولدش پیش مادربزرگش زندگی کرده و وقتی پدر و مادرش درسشون تموم شده ، می خواستن که بعد اون با هم زندگی کنن ، گلنوش نمی شناختشون .... می گفت بعضی وقتا پیش میاد که گلنوش ، در تمام طول هفته ، فقط یک مدل غذا میاره ، یعنی تمام هفته غذای تکرای میخوره ، اینجوری که مامانش ( به خاطر وقت کمی که داره )، جمعه به اندازه تمام هفته بعد غذا درست می کنه ، اونم یک نوع ..... من کلی خوشم اومده بود ( نه از خوردن غذای تکراری ، بلکه از مجبور نبودنش برای آشپزی ) .... بعد شام که هنوز بساط سفره جمع نشده بود ، داشتم برای زنان حاضر در جمع ( مادرم و خانوم برادرم ) می گفتم که مادر گلنوش خیلی باحاله و تعریف کردم که چکار می کنه ، چون خودم خوشم اومده بود ، گفتم الان هم مامانم که بعد این همه سال از آشپزی خسته شده ، و هم خانوم برادرم که مثلا روشنفکره و فمنیسیت ، هر دو میگن که چقدر خوب ، چه خانواده خوبی ، چه شوهر خوبی و چه بچه های بهتری که به خاطر این چیزا غر نمی زنن ، ولی در کمال تعجب دیدم که هر دوشون با وجود اختلاف سنی و فکری زیاد گفتن : وا !! یعنی چی اون وقت ؟! چه کار بیخودی !! بیچاره شوهر و بچه هاش !! مگه آدم چقدر می تونه غذای تکراری بخوره ؟!....و من مبهوت شوهر داری و بچه داری اونا شدم . از دیشب دارم فکر می کنم که من چقدر با اونا فرق دارم !... از هیچ کاری تو دنیا به اندازه آشپزی بدم نمیاد ....فقط گاهی اوقات بدون غر زدن آشپزی می کنم که یا بخوام افکار منفی ازم دور بشم یا خودم دلم بخواد که آشپزی کنم و در واقع بخوام لذت ببرم ...که به ندرت این اتفاق می افته... در تمام دوران زندگی خوابگاهی ، ترجیح می دادم غذای مزخرف دانشگاه رو نوش جان کنم ، ولی آشپزی نکنم ... تر جیح می دادم هر شب نیمرو بخورم ، ولی وقتی برای آشپزی نذارم ....

پ ن : این حرفا رو قبلا هم گفتم ، اینا رو نذارید به حساب اینکه آشپزیم خوب نیست ، هر کسی به آشپزی من شک داره ، یک وعده غذا ، هر چیزی که بگه مهمون من !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 11:6 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

هیچ وقت یادم نمی ره که ، اولین بار پنجم دبستان بودم ، امتحانات نهایی داشتم ، که مژگان اومد در خونه که دفتر علومت رو میخوام ! به خاطر اینکه مامان ، ما رو ( من و مهدی ) از صحبت کردن و دوست شدن با اون و برادرش منع کرده بود ، بهش گفتم دفتر علوم و تاریخ و مدنی ام با همه ( یک دفترایی داشتیم ، به اندازه قدمون ، خیلی بزرگ بودن ....تو هر دفتر سه تا درس رو می نوشتیم ، آخر سال باز اضافه می اومد ، هیچ وقت نفهمیدم چرا از اون دفترا برامون می خریدن؟! ) ....به خودم می گفتم که ، ما که فردا امتحان تاریخ - مدنی داریم ، مژگان چه زرنگ شده ، میخواد جزوه پس فردا رو کامل کنه ؟ شایدم میخواد بده به خواهرش براش بنویسه تا پس فردا بتونه بخونه !! بعدم برای مامانم تعریف کردم که مژگان زرنگ شده ، فکر کنم میخواد درس بخونه ، اومده بود دفتر علوم من رو بگیره ، ولی بهش ندادم .....تمام اون روز رو درس خوندم ، فردا صبحش ساعت ده و نیم امتحان داشتیم... نزدیک ساعت ده بود که مهدی اومد گفت ، امتحان چی داری ؟ گفتم : تاریخ - مدنی ..... یک دفعه مهدی گفت ، دیروز مصطفی ، یکی از پسرای محله مون داشته علوم می خونده ! مگه اون همکلاس تو نیست ؟ گفتم چرا ؟ اون موقع بود که فهمیدم باید برنامه امتحاناتم رو چک کنم و دیدم که بله ! امتحان علوم داشتم و تاریخ - مدنی خوندم ....شوکه شده بودم .... نمیدونستم چکار کنم .... فقط به لطف معلممون که خیلی درسها رو باهامون دوره کرده بود ، تونستم امتحان بدم .... اونم چه امتحانی ، اون موقع ها امتحانات یا کشوری بود یا استانی که فکر کنم این امتحان کشوری بود .....تا چند دقیقه بعد شروع امتحان داشتم درس می خوندم و مامانم همزمان داشت ازم درس می پرسید ....... امتحان علومم رو خوب دادم ، ولی هیچ وقت آدم نشدم .....

چند شب پیش که خواهرم داشت درس می خوند ، با خودم فکر میکردم ، اگه اشتباه کرده باشه و فردا یک امتحان دیگه داشته باشه ، میخواد چکار کنه ؟ برنامه امتحاناتش رو چک کردم و خیالم راحت شد ..... تمام روز رو به تنبلی و وبگردی گذروندم ...... شب هم تا ساعت یازده داشتم حرف می زدم ، اعضای گل گلاب خانواده محترم داشتن یک چیزی رو بررسی میکردن ، که من شنیدم یکی گفت ، فردا بیست و چهارمه دیگه ؟ من هم می گفتم نه ، فردا بیست و سومه ... از اونا اصرار ، از من انکار ..... بعد یک دفعه متوجه شدم که بله ، فردا بیست و چهارمه ..... و من هنوز شش فصل از درسم رو نخوندم !!! از نه فصل ، فقط سه فصل خونده بودم .....اونم سه فصلی که روی هم ۶۰ صفحه بودن و ۲۰۰ صفحه مونده بود .....تا لحظه آخر داشتم می خوندم وقتی نشستم سر جلسه ، متوجه خوشبختیم شدم که هیچ کدوم ازچیزایی که من خونده بودم و بلد بودم ، نیومده بود ....... کنار تمام سوألا منهای یکی یا دو تا علامت گذاشته بودم ( که یعنی روش فکر کنم ) ... همه رو شانسی جواب دادم ، امیدوارم نمره ام بد نشه ....

این دو خاطره اولین و آخرین امتحانی بود که یادم رفته بود و درتمام این سالها بارها و بارها چنین اتفاقاتی برام افتاده ..... تصمیم گرفتم از این به بعد ، برنامه امتحاناتم رو بزنم به دیوار ، شاید دیگه اشتباه نکنم .....کارم به جایی رسیده که مجبورم به هر کسی میرسم بگم یادتون نره من فلان روز ساعت یازده امتحان دارم ها ، اگه خواستم دیر برم بهم یاد آوری کنین !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 2:59 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

....نمیدونم دلم تنگه ( برای کی ؟ ) دلم گرفته ؟ یا هر چیز دیگه ای ....ته کشیدم ....امشب نشستم تمام ایمیل هایی که برای دوستام زده بودم و توی اون بهشون گفته بودم زندگی قشنگه وسخت نیست و هزار تا حرف دیگه رو خوندم ، شاید از این حال مزخرف و نکبت در بیام .....ولی انگار نه انگار ....

نمی خوام بگم سختی های من به خاطر کار بقیه اس ، ولی مطمئنم که خودم تو این سختی ها نقشی ندارم ....

الان دلم می خواست که همه آدمایی که من از اول عمرم بهشون امید دادم ( اون موقعها که زندگی قشنگ بوده ) ، می اومدن پیشم که تنها نباشم ، شاید اون جوری می تونستم ذره ای از انگیزه و امید از دست رفته ام رو جبران کنم .....شاید هیچ ربطی بهم نداشته باشن .....

پ ن :باور کنین حال خراب این روزای من ربطی به مطلبی که در مورد پیشنهاد بود نداره ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 1:12 AM  توسط ل ی ل ا 

 

امسال بازم محل کارش عوض شده بود ، روزای اول که می رفت  ، هر روز که با یک نفر آشنا می شد و می اومد در مورد هر کدومشون حرف می زد .....یکی با شوهرش مشکل داشت ، یکی زیادی مذهبی بود ، یکی زیادی مقرراتی و هر کدوم یک جور ... همیشه وقتی محل کارش عوض میشه ، من تا مدتها مشکل دارم ، از یک طرف باید بشینم همه حرفاش رو گوش بدم و از یک طرف دیگه علاقه ای به اون آدما و حرف زدن در موردشون ندارم .....ولی با تمام این حرفا یادم نمیاد تا امروز بهش گفته باشم که برام حرف نزنه ، امروز داشت از اتفاقای جدید که افتاده بود می گفت ، می گفت ، اون همکار مذهبی ، همون که قبلا حرفش رو برات گفته بودم ، چند روز پیش داشته می گفته ، من هر سال زمستون برای این گربه های خیابون مرغ و ماهی می خرم ، بیچاره ها گناه دارن ، تو زمستون بی غذا می مونن !! بعد داشت به من می گفت راست میگه ها !!  بیچاره این حیونا ، ما که هیچ کدوم از اعمالمون درست نیست ،  این کار رو بکنیم که شاید خدا ازمون راضی بشه ......فقط تونستم تا جاییکه تونستم غر بزنم ، می دونم کار درستی نبود و میشد یک جور دیگه حرف بزنم ، ولی دست خودم نبود ... آخه زنیکه بی شعور ، مثلا مسلمونه و مذهبی ، ولی نمی فهمه ، چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه ....یعنی عقلش نمی رسه ؟! تا زمانی که این همه آدم شبا گشنه می خوابن ، نیازی نیست ، اون مرتکب عمل خیر به این بزرگی بشه ، راست میگه ، وقتی خیر بزرگ نمونده و هیچ مشکلی تو جامعه وجود نداره ، باید به فکر گربه ها باشیم !! حالا هیچی هم نه ، نه کبوتری ، نه یا کریمی ، نه هیچ پرنده ای ، یکدفعه گربه ؟! جالبی ماجرا در اینه که در جواب یکی دیگه از همکاراشون که گفته ، این گربه های چاق رو چه به کمک ، گفته ، گربه چاق و لاغر نداره ، همشون گناه دارن ، من برای ثوابش این کار رو می کنم ... خدا قبول کنه ، چکار دارم به چاق و لاغری گربه ها .....

بعد این حرف و تموم شدنش ، اومدم بشینم مثلا درس بخونم ، خواهرم میگه ، من تصمیم گرفتم دیگه ، مانتو تنگ نپوشم ، دیگه لباس بد نپوشم و خیلی دیگه های دیگه ... منم فقط نگاهش کردم و گفتم حالا چرا به این نتیجه رسیدی ؟ میگه معلم دینی مون گفته ، جدای از اینکه گناه داره و شما باعث میشین ، مردی که شما رو با اون لباس می بینه شهوتی بشه ، انرژی منفی هم بهتون میرسه !! حالا من دیگه نمی دونم جریان انرژی منفیش چیه ( اینم راه جدید برای خر کردن بچه ها ).....همش دارم فکر میکنم ، داریم کجا می ریم ؟ قبلا هم این جوری بوده و من به خاطر شکافم با بقیه خبر نداشتم ؟ یا این حرفایی که دارم میشنوم و می بینم جدیده ؟!... ترجیح میدم که فکر کنم که از قبل هم بوده و من خبر نداشتم ....اینقدر تو دلم فحش دادم، ولی راضی نشدم ... فقط میخوام داد بزنم ، بگم لعنت به اون که به اسم دین هر غلطی می کنه......

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 9:18 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

 جدای از آرمانگرایی ، یک شرایط ایده آل تو ذهنم بود ( اینقدر هم برای بقیه عادی بود که اگه بگم بهم می خندین ) و تلاش می کردم که به ایده آل ذهنیم برسم ، یکدفعه ایده آلم خورد شد !!  یک جورایی تمام امید و انرژی که داشتم به صفر میل کرده ، حالا دیگه نمی دونم باید چکار کنم !! باید دوباره تعریفهام رو تغییر بدم ؟ یا بی خیال بشم ؟!!

پ ن : یک وقتایی هست که که بعد چندین سال زندگی یک عالمه تعریف می سازی و میخوای بر اساس اون زندگی رو بسازی ، بعد همه تعریفا ویران میشه .... این ویران شدن ، ربطی به پستهای قبل نداره !!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 8:19 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

تابستون گذشته دکتر می رفتم و قرار بود هم مشکلاتم رو بذارم کنار و هم اینکه اینقدر تقویت بشم که بتونم امتحانم رو خوب بدم و سعی کنم قبول بشم .... انواع و اقسام داروها رو می خوردم و از خواب آورهای ضعیف و قوی تا یک قرصی که اون موقع به اسم رتالین می شناختمش....یک شهر دیگه میرفتم دکتر و برای همین تا بعد امتحانم نمی تونستم بازم تشریف ببرم برای ویزیت.... آخرین دفعه که دیگه مدت زیادی به امتحانم نمونده بود و حالم همچنان بد بود و تنها چیزی که نداشتم ، تمرکز برای خوندن بود ، دکتر دارویی برام تجویز کرد و ازم قول گرفت که به بچه ها نگم و دارو رو هم از همون شهر تهیه کنم و نرم تهران بخرم ....در جواب سوألم که چرا چنین کاری رو بکنم ، گفت که تهران تأییدیه میخواد ولی اینجا چون من خودم نوشتم نیاز به تأیید نداره ( خودش رییس یکی از بیمارستانهای شهر بود و یک سری از این پست های سازمان پزشکی داشت ) ، آدرس داروخونه هم بهم داد که حتما برم اونجا تهیه کنم و نرم جای دیگه که بهم نمیدن ... خلاصه کمی هم در مورد عوارضش برام حرف زد که الان تنها چیزی که از عوارضش یاد میاد ، اینه که بی اشتهایی میاره و وزن کم می کنی .... منم خوشحال که علاوه بر اینکه تمرکزم میره بالا ، لاغر هم میشم .....بعد از تهیه کردن دارو ، شب که رفتم شرح حال اون روزم رو برای دوستم بدم ، همه حرفای دکتر رو کامل براش گفتم (  به قولم عمل کردم !! ) .... اونم به شوخی می گفت یکدونه تو می خوری ، یکدونه من ، حق نداری تنها بخوری ، چون که همون قدر که تو تمرکزت رو از دست دادی ، ما هم از دست دادیم .... خلاصه به شوخی و خنده گذشت ....یکی از عادتهای بد ( و شاید خوب ) من در مورد داروهایی که دکتر بهم میده ، اینه که در اولین فرصت با دو تا دکتر دیگه چکش می کنم ، خلاصه که در اولین تماسم پزشک مورد قبولم گفت که معمولا این قرص رو به آدمایی که تو بیمارستان روانپزشکی بستری هستن میدن و گفت که اطلاع چندانی از عوارضش نداره و گفت که اگه برای خودت میخوای بذار بپرسم ، هنوز استفاده نکن ، منم گفتم نه ! خیلی مهم نیست ، یکی از دوستام مریضه ، دکتر بهش داده ، برای اون میخوام ، حالا بهش میگم درست نمی دونی چیه ، از یکی دیگه بپرسه .... دومین دکتر ، یک داروساز با تجربه بود که عادت منو میدونست ، و گفت که این دارو به بچه های بیش فعال میدن ( شایدم برعکسش ، دقیق یادم نیست ) ..... تو اون روزایی که دارو میخوردم ، یک ساعت درس خوندنم ، اینقدر مفید بود که خودم تعجب می کردم ! که این منم دارم اینقدر مفید درس می خونم ؟! .... اینقدر که شب امتحان نشستم برای اولین بار ، یکی از درسها رو تا صبح خوندم و صبحش هم رفتم سرجلسه ، بدون اینکه حتی ذره ای احساس خستگی بکنم....سوألای اون درس رو بهتر از بقیه درسا جواب داده بودم ..... بعدها هم که نمرات درسها اعلام شد ، از اون درس نمره ۱۷ گرفته بودم که با توجه به یک شب خوندن ، خیلی خوب بود.....بعد روزای امتحان دیگه از دارو استفاده نکردم ، تا اینکه چند روز پیش دوستم ، تماس گرفته ، میگه اون دارویی رو که  می خوردی یادته ؟ گفتم آره ، برای چی میخوای ، گفت برای کیارش میخوام ... منم که معمولا ازاین کارا نمی کنم که همینجوری بدون اطمینان دارو به کسی بدم ، بهش گفتم که بی خیال بشه ، گفت نه مشکلی نداره و براش پست کن ( چون بدون نسخه و تایید نمی شد تهیه کرد ) . من فقط دچار شک شدم که نکنه این دارو مکمل داروهای دیگه ای بوده که می خوردم ، بهش گفتم که بذاره بپرسم ، که مطمئن بشیم ... قبول کرد و من تا امروز وقت نکرده بودم که بپرسم .... خیلی اتفاقی بعد از چند وقت شدیدن رو باز کردم و مشغول خوندن بودم و اصلا هم نفهمیدم بودم که این همون داروییه که من خوردم ( اسم داروی خودم رو یادم رفته بود ) ، تا اینکه خط آخرش رو خوندم که گفته بود در پزشکی برای چی استفاده میشه، سریعا رفتم داروهای خوبم رو آوردم و دیدم بله ، بنده ده میلی گرمی هم مصرف می کردم ..... خیلی برام جالب بود و فهمیدم که ظاهرا ناخودآگاه معتاد بودم و خودم خبر نداشتم !!....  همیشه می گفتم یکی از چیزای که امتحان نکردم و هنوز نمی دونم چیه و یا چطوریه و یا چه حسی داره ! مخدرهای این مدلیه ....و تقریبا هم هیچ وقت جرأت استفاده رو نداشتم ( می ترسیدم خوشم بیاد و نتونم بذارم کنار )....تا اینکه امروز فهمیدم که نه!! استفاده نمودم و به شدت هم خوشم اومده .... خلاصه که الان که در گیر امتحانات هستم ، ممکنه برای تمرکز بازم بخورم  .... لینک مطلب رو برای دوستم گذاشتم که بشینه بخونه و متوجه بشه که نیازی نیست به دوست جونش چنین دارویی بده ، تازه مضر هم هست و شاید خطرناک ( البته برای اون ، نه برای من )....

پ ن : مژده عزیز !اینا رو که گفتم نشینی فکر کنی ، که حالا چی میشه !!!.... دارو زیر نظر پزشک مصرف میشه و مشکلی نداره ، در ضمن فکر نمی کنم عوارضش از هوای آلوده تهران و یا افسردگی دائمی بیشتر باشه.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 11:13 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

در طی یکی دو روز اخیر ، مطرح شدن یک موضوع از طرف یکی از دوستان ، باعث شده که بشینم فکر کنم و یک سری از خاطراتم هم برام پررنگ بشه ( امتحان که ندارم چیه مگه ؟ می شینم فکر میکنم !! ) با حرف این دوستم خیلی دوست دارم که آقایونی که اینجا رو می خونن حتما نظر بدن ، نه به عنوان اینکه بخوام جامعه آماری تشکیل بدم و درصد بگیرم ها ... نه ! کلا دوست دارم ببینم ، نظر جامعه چه جوریه ... هر چند که خوب می دونم جامعه وبلاگی ، در بهترین حالت هم ، نمونه خوبی از وضعیت جامعه کلی نیست ، ولی خوب کنجکاوی و یا شاید فضولی گاهی وقتا کار دستم میده ... اینم یکی از همون موارده ...... اما سوألم ، البته مخاطب اصلیم آقایون هستن و اگه ممکنه لطف کنین و با در نظر گرفتن شرایط و بدون ادعای روشنفکری جواب بدین ....

 در صورتی که پیشنهاد ازدواج یا دوستی از جانب یک دختر داشته باشین چکار می کنین ؟ قبول می کنین؟ شرط می ذارین ؟ رد میکنین ؟                                                                                      این بار فرض کنین ، این خانوم ، یک بلاگر باشه که شاید اصلا هم ندیده باشینش ! و فقط در حد نوشته هاش و یا شاید در حد چت بشناسینش ! اون وقت چی؟                                                            حالا فرض کنین که پیشنهاد رو قبول کردین و وارد یک رابطه ، چه ازدواج ، چه دوستی شدین..... چقدر احتمال میدین که یک روز ، اینکه این پیشنهاد از جانب دختر خانوم بوده رو به روش بیارین ( البته در بهترین حالت و به عنوان شوخی ! و در بدترین حالت ، موارد و حرفای وحشتناکی به ذهن می رسه ) ؟!!

پ ن ۱ : اگه ممکنه به هر سه تا سوأل جواب درست بدین ، چرا که ممکنه ، من یا  دوستانم بر طبق نظرتون بخوایم بهتون پیشنهاد دوستی یا ازدواج بدیم

  

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 3:39 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

اون روزا که تازه "عادت می کنیم" پیرزاد چاپ شده بود ، این کتاب مدام بین بچه ها می گشت ....و بیشتر وقتا حرفش بود .... یک روز گفت ، یادم باشه بخونمش .....منم کلی ذوق کردم ( چون هیچ وقت رمان نمی خوند ) ، گفتم خوب کی میخوای بخونیش که یک وقت دست بچه ها نمونه ....... در کمال خونسردی و آرامش گفت : تو فرجه امتحانات !! به خاطر اینکه جواب درستی به آدم نمیده ، بعد چند دقیقه فکر کردن که چرا اون موقع میخواد بخونش، ازش پرسیدم : حالا چرا اون وقت ؟ گفت .... بس که چند ساعت یکجا ننشستم کتاب بخونم ، و همش در حال نت برداشتن و خلاصه کردن بودم ، یادم رفته چه جوری میشه درس حفظ کردنی خوند ... باید یک کم تمرین کنم تا عمومی های این ترم رو نیفتم !!

پ ن :شاید از نظر یک پزشک که فقط بیماری رو در نظر می گیره ، سوختگی بالای هفتاد یا هشتاد درصد فاجعه باشه و یا شایدم مرگ و شایدم هیچ کدوم فاجعه نباشه .... اما از نظر یک خواهر یا کسی که همه شرایط زندگی رو در نظر میگیره یک خراش کوچک معنای ، فاجعه رو بده ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 7:22 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

این روزا دارم حس می کنم که عقلم ( اگه داشته باشم ) بد جوری زمام زندگیم رو تو دستش گرفته و هر کاری دوست داره می کنه ......خیلی حد و مرز برام مشخص می کنه ، خطهاش هم ، قرمزه ، از اونایی که نتونم ازش عبور کنم و برای شکستنش به قدرت زیادی نیاز داشته باشم.... یک جورایی از این همه میدون دادن به عقل ـ به نیروی به شدت محتاط و محافظه کارم ـ خسته شدم ،  از اون طرف از نیروی تعدیل کننده اش می ترسم ....می ترسم بازم مشکل پیش بیاره ، اون وقت خر بیار و باقالی بار کن ، با این اوضاع و احوال چه شود !!

 امروز وقتی دیدم مژده نگرانه ، خواستم باهاش تماس بگیرم ولی عقلم نذاشت گفت ، چه کاریه ؟ شاید مزاحمش باشی .... شاید الان نخواد با کسی حرف بزنه .....خواستم برم کارت بخرم ، بازم نذاشت ، گفت بشین درست رو بخوون ، اینقدر ضعیف نباش ، همون یکبار برای چند صد سال کافیه ....خواستم ایمیل بزنم بازم نذاشت ، گفت این ایمیل می تونه باعث ارتباطی بشه که مشکل پیش بیاره ..... خواستم غذا بخورم ، گفت پس کی میخوای لاغر بشی ؟ ( هر چند که به این یکی توجهی نکردم و خوردم ) ... خواستم "بلم سنگی " بخوونم ، گفت مگه جمعه امتحان نداری ؟...... خواستم فروغ بخونم ، گفت پاشو بذار سرجاش ، تازه داره حالت خوب میشه ....هر کاری میخواستم بکنم با یک محدودیتی مواجهم کرد ... میدونم حرفاش درسته ، برای آرامش آینده خودم میگه ، ولی من خسته ام ....دلم یک ذره احساساتی بودن میخواد ،  شاید بیشتر از یک ذره ، دلم میخواد خیلی کارا و حسها رو بازم تجربه کنه ، که شاید اینجوری بتونم از این همه رخوت ، از این همه تغییر دنیام کم کنم ، که شاید بتونم به جای آرامش آینده ، همین روزا آرامش رو تجربه کنم..... ولی ، عقلم نمیذاره......نمی دونم چه جوری بینشون تعادل برقرار کنم .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 1:50 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

در مورد خوابایی که می دیدم با چندین نفر ، از به اصطلاح متخصصین علم روانشناسی صحبت کردم ، اون چیزی که بیشتر در این مورد به چشم میاد اینه که روانشناسا بیشتر بر اساس اعتقادشون به دین و مذهب در این مورد حرف می زنن ، یا مثلا اگه به انرژی مثبت و آنتونی رابینز و این چیزا معتقد باشن ، در این وادی سیر می کنن ، از بین این بحثها که تا حالا خوندم و شنیدم ، دو موردش برای خودم هم جالب بوده ، قبل از شروع حرفم باید این نکته رو بگم که در مورد یک موضوعی مثل خواب و اینکه صادقه هست یا نه ، به دین کاری ندارم و ترجیح میدم که اسم ملحد و کافر روم بمونه ولی کاری به دین و تعبیرای دینی نداشته باشم..... اولین بحثی که در مورد خواب هست اینه که ، خواب ، در واقع امواج الکترو مغناطیسیه و هر کسی که در مورد بحث موج اپسیلنی خونده باشه می دونه که امواج الکترو مغناطیسی سریعتر از امواج دیگه حرکت می کنن و زودتر از زمان و مکان ، میشه درکشون کرد و یا بهتر بگم حسشون کرد . برای همین خواب آینده رو دیدن کاملا طبیعیه . دومین مورد هم اینه که تمام جهان از ماده و انرژی ساخته شده ، خواب انرژیی هستش که ما در اثر به وجود اوردنش تبدیلش می کنیم به ماده ، و این انرژی فقط و فقط از ذهن ما ( شاید نا خود اگاه ما ) سرچشمه میگیره ......حالا دیگه با توجه به این دو مورد میشه هم خواب در مورد گذشته و هم خواب آینده رو تفسیر کرد . ( البته من ترجیح میدم که خواب بد آینده رو به انرژی منفی خودم تعبیر نکنم و بگم که امواج الکترو مغناطیسی بوده ) اون روزایی که از ترس خواب بد دیدن نمی تونستم بخوابم ، خیلی در گیر این موضوع بودم و چون تو اون دوران روانشناس من معتقد بود که انرژی منفی من تبدیل میشه به ماده ( نمی دونم درست بود یا نه ، بعدا با خودم فکر میکردم شاید به این دلیل داره این حرفا رو میزنه که من کمتر انرژی منفی داشته باشم که بخوام به ماده منفی تبدیلش کنم ) ، ترجیح میدادم که نخوابم یا اینقدر دیر بخوابم که مثل یک جنازه باشم ، عمیق عمیق بخوابم ، هر چند که بعضی وقتا در اوج خواب عمیق هم از ترس خوابی که می دیدم بیدار می شدم و تا چندین ساعت بعد اون هم خوابم نمی برد ، یا سعی می کردم با خوردن یک قرص خوآب اور قوی بگیرم بخوابم . اگه بحث اسلامیش رو هم در نظر بگیرم که من باید در تمام طول روز و ماه و سال کتاب تعبیر خواب دستم باشه و فقط دنبال تعبیر خوابام باشم که برام خوشایند نیست و اون موقع ممکنه مرتکب گناهی بشم که از دید اسلام بخشودنی نیست . در ضمن من فقط خواب بد نمی بینم ولی درصد به وقع پیوستن خوابای بد من یک چیزی حدود ۹۰ درصده و خوابای خوب خیلی کم تعبیر میشه  !! ( البته اگه شما هم مثل وصله ناجور معتقدین من شما رو نمی شناسم ، خوب نمی شناسم ، ولی اینم داشته باشین که من خواب آدمایی رو هم که نمی شناسم می بینم ، چه برسه به شما که حداقل هایی رو در موردتون می دونم ، به هر حال مراقب خودتون باشین )

مهدی و دو تا از همکاراش کنار یک منبع گازوییل در حال نشت داشتن موتور برق تعمیر می کردن و لباس بنزینی مهدی در اثر جرقه موتور برق اتیش گرفته و اینکه من گفتم شانس آوردیم زنده مونده ، بیشتر به خاطر این مطلب بوده ، باهاش که حرف می زنیم ، می پرسیم تو که این همه موارد خاموش کردن اتیش بلدی ، چرا هیچ اقدامی نکردی ؟ میگه ، هر وقت شما تو پنج ثانیه که تمام لبلاسای تنتتوت اتیش گرفت و شوکه نشدین که این چیه داره گر می گیره ، اون وقت بیاین به من بگین که چرا کاری نکردم .... وقتی فکرش رو رو می کنم می بینم درست میگه ، عکس العمل نشون دادن به اتیش سوزی با بنزین که با سرعت زیادی پیش میره ، کار خیلی سختیه !!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 6:53 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

تقریبا از پارسال به یک موردی در خودم پی بردم ، اونم اینکه بی هیچ دلیل علمی و یا قانع کننده ای ، حداقل برای خودم ، خوابای بدم در مورد همه تعبیر میشه ، تقریبا از پارسال تو همچین روزایی شروع شد و پنج شنبه به اوجش رسید .....وقتی که ذهنم آروم میشه ، با خودم ، دلایل منطقی و علمی و ماده گرایی خواب رو بررسی می کنم و میگم خوب طبیعی بوده ، ولی وقتی اون خوابای وحشتناک رو می بینم ، هیچی نمی تونه قانعم کنه که طبیعیه و ممکنه اتفاقی بیفته ، دوست دارم هر کاری بکنم که اون اتفاقها نیفته ، بماند که تو مدتی که خواب تعبیر بشه یا اون اتفاق بیفته من دق می کنم ......

جدای از خوابهایی که برای خودم می بینم ، و هر بار اتفاق بدی افتاده ، دو بار در مورد مهدی خواب بد دیدم ، هر دو بار به یک حادثه بد منجر شده ، یکبار دوم دبیرستان بودم که خواب بد دیدم ، همون روز مهدی سوار بر دوچرخه چنان تصادفی کرد که هر کسی که صحنه تصادف رو دیده بود باور نمی کرد ، زنده مونده باشه ، همه فکر می کردن رفته زیر کامیون و پنج شنبه بازم خواب بد دیدم ، خیلی بد بود ، پنج شنبه به خوبی تموم شد و من خوشحال که خوبه اتفاقی نیفتاد ، دیشب ساعت حدود دو فهمیدم مهدی دچار یک حادثه وحشتناک سوختگی شده ، فقط می دونم که شانس آوردیم زنده اس !!

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 1:22 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

این روزا به مصداق کامل کلمه خنگ شدم ( شایدم بودم و خودم خبر نداشتم ) . وقتی که سریال " زیر آسمون شهر " پخش میشد ، تو یک جلسه نقد ، یکی از بچه ها بهم گفت گاهی اوقات خیلی بهناز میشی ، اون موقع با شلیک خنده خودم و بچه ها مواجه شدم، ولی خودم در عمق وجودم می دونستم که کاملا درسته ، ولی فکر نمی کردم کسی فهمیده باشه....

گاهی روزا اینقدر گیج میشم که یادم میره برنامه روزم چی بوده . این روزا هم دارم یک دوره از عالم بهناز بودن رو می گذرونم . در مواقع بهنازی ، اصلا منظور دیگران رو درک نمی کنم . یعنی عادی ترین جملات رو هم نمی فهمم . اینقدر گیج میشم که برای فهمیدن جمله ها باید چند بار بشنومشون . چند بار می پرسم چی شد ؟ چی گفتین ؟ اینقدر که از دستم خسته میشن ، میگن هیچی !!

نمی دونم این بهناز شدن از ذهن نا آرومم سرچشمه می گیره ؟ یا اینکه خودم نمیخوام چیزی بشنوم و یا به چیزی فکر کنم ؟ ولی فکر کنم حالت اول درستتر باشه .

پ ن : تا اطلاع ثانوی هیچ نشونه ای رو درک نمی کنم !! خواهشا وقتی با من حرف می زنین زیر دیپلم حرف بزنین و از گذاشتن کامنت فلسفی و چند پهلو خودداری کنین.... نمی تونم فکر کنم که یعنی چی ، پس لطفا اذیتم نکنین .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 2:19 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

پوپک و مژده ازم خواستن وارد یلدا بازی بشم.... خیلی کار سختیه، مخصوصا برای من که هر حرفی که در مورد خودم بوده و دوست داشتم اینجا نوشتم.....خوبی این بازی اینه که آدم ارتباط بیشتری با دوستاش پیدا می کنه و بدی بازی هم در این که افرادی پیدا میشن که با خوندن این حرفاو فراموش کردن حدشون، پاشون رو بیشتر از گلیمشون دراز می کنن. به هر جهت نتونستم روی گل دوستای خوبم رو زمین بندازم . اینم خصوصیتهای من که فکر کنم کمتر کسی ازش خبر داشته باشه

۱ - قهر کردن تو زندگیم هیچ وقت معنی نداشته و نداره و با بدترین موجود هم قهر نمی کنم!! 

۲ - از مسافرت ، مهمونی یا جمعهای بیشتر از ۷ یا ۸ نفر ( نهایت ۱۰ نفر ) متنفرم!! نمی تونم فلسفه چنین جمع شدنهایی رو درک کنم و یا حتی تحمل کنم . بیشترش هم بر می گرده به اینکه با آلودگی صوتی خیلی مشکل دارم .

۳ - با وجود اینکه آشپزیم خوبه و از ۱۰ سالگی غذا پختن رو یاد گرفتم ، ولی هر وقت غذا می پزم، به خودم ( بابت ذوق و شوقی که بچگی برای یاد گرفتن آشپزی داشتم و اینکه الان خوب غذا درست می کنم)، به جامعه سنتی و شکم پرست و خوش اشتها و.... فحش میدم ، که به جای اینکه بخورن تا زنده باشن ، غذای خوشمزه هم میخوان و وقت با ارزش من ( حتی وقتی که بیکار باشم ) تلف میشه !! این مورد یکی از بزرگترین مشکلات من با جامعه اس !!

۴ - با تمام ادعاها و روحیات فمنیستی و استقلال طلبانه ام ، خیلی از حمایت ( به نظر خودم بجا ـ در واقع وقتی که در مقابل کسی یا شرایط کم آوردم ـ ) لذت می برم. گاهی وقتا یک جمله که بوی حمایت بده تا مدتها کیفورم می کنه .

۵ - خیلی کم اتفاق می افته که بخوام با کسی که از حدش تجاوز کرده و حریم منو می شکنه ، برخورد کنم . ولی وقتی ظرفیتم تکمیل بشه و کاسه صبرم لبریز ، ممکنه برخوردی بکنم که خودم هم بدونم دور از عقله و بسته به شرایط ممکنه ارتباطم رو قطع کنم و یا در صورت اجبار به ادامه رابطه ، طرف مقابل رو از زبون فوق العاده نیشدارم در امون نذارم . و وقتی این اتفاق بیفته یعنی کینه طرف مقابل در دلم جا خوش کرده و در این صورت بدترین اتفاقها هم برای اون آدم نه تنها باعث نمیشه که از بی اعتناییم کم بشه ، بلکه در عمق وجودم این اتفاق رو در نتیجه بدی اونها در حق خودم بدونم .

منم از شبلی عزیز، روسپیگری ( شاه رخ و سیاه وش )، وصله ناجور ، صادق ، گوریل فهیم می خوام که بازی رو ادامه بدن هر چند که به قول پوپک از وقتش گذشته ولی خوب ....

پ ن : اعترافات شراگیم خیلی جالبه ، وقتی خوندم نمی خواستم این پست رو بذارم .....آخه حرفای من خیلی اعترافات نیست....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 2:23 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

نه!! زندگی خانوادگی دچار مشکل نشده ، خیال شما راحت !! این مشکل به کلکسیون درد سرهای من اضافه نشده !! قصدم از این حرف تقارنش با یک موضوع مهمی مثل قضاوت کردن در مورد آدما و برخورداشون بود.......

سپیده شاملو یک کتاب داره به اسم " انگار ، گفته بودی ، لیلی " خوندن و درک کردن یک همچین موضوعی برای من که معمولا به شرایط ، نسبی نگاه می کنم و ممکنه گاهی وقتا هر عمل غیر اخلاقی از نظر دیگران برام بد نباشه ، خیلی مفید و خوب بوده ... اینقدر خوب که بدونم همیشه ، مسایل اون چیزی نیست که من تصور می کنم و ممکنه در بهترین برداشت بازم چیزی وجود داشته باشه ، تا کسی تجربه نکرده باشه و در موردش قضاوت بیخود نکرده باشن نمی تونه درک کنه چه ظلم بزرگی در حق آدم میشه ، من که میدونم و با تمام وجودم قضاوتهای مختلف در مورد زندگیم داشتم ( اینقدر که این قضاوتها توی یک دوره زمانی خاص متفاوت و متناقض بوده ) ، می دونم قضاوت درد بی درمون زندگی شده  ، میخواد از جانب من بین مادر و پدرم باشه ، میخواد از جانب یک آدم ندیده و نشناخته در مورد من...... اونایی که ادعاشون میشد با من زندگی کردن و منو می شناسن ، قضاوتهاشون کاملا با هم متفاوت بود چه برسه به آدمایی که جز اون حرفایی که می خواستم و بهشون گفتم چیز دیگه ای از زندگیم نمی دونن.....

پ ن ۱ : من قصد ثابت کردن خودم رو نداشتم و ندارم ، چون چیزی برای ثابت کردن خودم ندارم ، اون روزایی که می تونستم این کار رو نکردم ... حالا که ذهنم اینقدر مالیخولیایی شده ، چنین کاری نمی کنم .... بهم ریختگی روحی هیچ وقت برام نشونه روشنفکری نبوده و نیست ، فقط نشونه ضعف بوده و بس ....

 پ ن ۲ : اسم این پست با جمله کوتاه و قشنگ شبلی از "قضاوت .." به" قضاوتم نکن" تبدیل شد... این جور وقتها گاهی حس می کنم دوست دارم دیگران رو التماس کنم ( کم پیش میاد که از کسی چیزی بخوام چه برسه به التماس ) که منو قضاوت نکنن. چه خوب ، چه بد ... گاهی وقتا پیش میاد که از شنیدن یک تعریف در مورد خودم ( هر چند که واقعیت هم داشته باشه ) حالم بد میشه .....

پ ن ۳ : موضوعی که واضحه و فقط محض یادآوری نوشتم اینه که قضاوت با انتقاد فرق می کنه ..... اصلا هم حوصله توضیح دادن ندارم ( حال خوبی ندارم ) ... کسی متوجه نشده به خودش مربوطه نه به من

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 2:31 AM  توسط ل ی ل ا  |