گاهی وقتا ، اون قدیم قدیم ها ، با خودم فکر میکردم که چه جوری میشه بعضی از مردم این قدر از یک نویسنده تعریف می کنن؟! اونم با جملات خیلی خاصی ! مثلا جملاتی که به کار می برن ، اینجوری باشه ، بالزاک ، بالزاک محبوب من .
حالا منم حس می کنم اوج احساسم در مورد کوندرا با همچین جملاتی باشه ! بعد از چندین ماه بالاخره مهمانی خداحافظی رو خوندم و واقعا لذت بردم ! بعد خوندن " جاودانگی " کتابهاش رو کنار گذاشته بودم ، از تجزیه تحلیل خودم و بقیه آدمها در اون حد می ترسیدم ! ولی عاقبت دید جالب کوندرا به مسائل باعث شد "مهمانی خداحافظی" رو از دست ندم .... دیگه مطمئنم که اگه بخوام از کوندرا حرف بزنم ، میگم " کوندرای محبوب من "!!
" ... فرانتا جوانتر از روزنا بود ، این بدبیاری خودش بود که دچار گرفتاری های ناشی از بی تجربگی جوانی شده بود . وقتی بزرگ بشود از ماهیت ناپایدار دنیا آگاه خواهد شد .... فرانتا هنوز چیزی درباره زمان نمی داند . از کودکی در دنیای تغییر ناپذیر ، در نوعی از ابدیت ثابت زندگی کرده است ، هنوز همان پدر و همان مادر را دارد ، و روزنا که او را مرد کرده ، همچون گنبد آسمان ، تنها آسمانی که وجود دارد ، روی او سایه انداخته . زندگی بدون او برایش غیر قابل تصور است ."
به نظر کوندرا همیشه دو گرایش مختلف قلمرو آزادی رو تهدید می کنه ، از یک طرف نیهیلیسم کامل و نفی تمام ارزشها ، و از طرف دیگه تمایل زیاد به یک حقیقت تقسیم نشدنی و انکار ناپذیر ....
کوندرا خواستار بهشتی است که در آن " هیچ کس مالک حقیقت نیست ، اما هر کس این حق را دارد که فهمیده شود ."
