تبليغاتX
ماندن بی من

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

گاهی وقتا ، اون قدیم قدیم ها ، با خودم فکر میکردم که چه جوری میشه بعضی از مردم این قدر از یک نویسنده تعریف می کنن؟! اونم با جملات خیلی خاصی ! مثلا جملاتی که به کار می برن ، اینجوری باشه ، بالزاک ، بالزاک محبوب من .

حالا منم حس می کنم اوج احساسم در مورد کوندرا با همچین جملاتی باشه ! بعد از چندین ماه بالاخره مهمانی خداحافظی رو خوندم و واقعا لذت بردم ! بعد خوندن " جاودانگی " کتابهاش رو کنار گذاشته بودم ، از تجزیه تحلیل خودم و بقیه آدمها در اون حد می ترسیدم ! ولی عاقبت دید جالب کوندرا به مسائل باعث شد  "مهمانی خداحافظی" رو از دست ندم .... دیگه مطمئنم که اگه بخوام از کوندرا حرف بزنم ، میگم " کوندرای محبوب من "!!

" ... فرانتا جوانتر از روزنا بود ، این بدبیاری خودش بود که دچار گرفتاری های ناشی از بی تجربگی جوانی شده بود . وقتی بزرگ بشود از ماهیت ناپایدار دنیا آگاه خواهد شد .... فرانتا هنوز چیزی درباره زمان نمی داند . از کودکی در دنیای تغییر ناپذیر ، در نوعی از ابدیت ثابت زندگی کرده است  ، هنوز همان پدر و همان مادر را دارد ، و روزنا که او را مرد کرده ، همچون گنبد آسمان ، تنها آسمانی که وجود دارد ، روی او سایه انداخته . زندگی بدون او برایش غیر قابل تصور است ."

به نظر کوندرا همیشه دو گرایش مختلف قلمرو آزادی رو تهدید می کنه ، از یک طرف نیهیلیسم کامل و نفی تمام ارزشها ، و از طرف دیگه تمایل زیاد به یک حقیقت تقسیم نشدنی و انکار ناپذیر ....

کوندرا خواستار بهشتی است که در آن " هیچ کس مالک حقیقت نیست ، اما هر کس این حق را دارد که فهمیده شود ."

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 11:33 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

لیلا اسم واقعی منه ! مستعار نیست ! ولی می تونه اسم مستعار هم باشه ، اگه گفتم مستعار نویس ، منظورم اوناییه که اسمشون رو کامل نمی نویسن ! هر کسی شک داره که اسم من لیلا باشه ، می تونه در این مورد با آنی حرف بزنه که در تماسی که با خونه ما داشته و با پدر من حرف زده ، چه اسمی رو به کار برده !

اما در مورد اینکه آدم اسمش رو کامل بنویسه یا نه و تفاوت داشتن یا نداشتن ، یک مثال به ذهنم رسیده ، البته مورد من در این حد بزرگ نبوده ، فکر کنین آرش سیگارچی وبلاگ می نویسه ، زیر هر پست اسمی که میذاره ، بنویسه " آرش " ، این خیلی متفاوته با وقتی که با اسم " آرش سیگارچی " می نویسه ! حالا نیاین بگین که من در حد اون نیستم ، خودم اینو خوب می دونم ، یک مثال بود !

گاهی وقتا حس می کنم حرفم رو خوب بیان نکردم که اینقدر برداشتهای مختلف از حرفم میشه !

اون چیزی که باعث میشه ، همچنان به این روند ادامه بدم ، خودسانسوریه که به دلیل شرایط ناچارم بهش تن بدم و ترسم از دنبال شهرت رفتن ، که آرامش کوچک زندگیم رو ازم می گیره ! به عبارت بهتر محافظه کاری همیشگی من بهم اجازه نمیده  ، اجازه نمیده که اینقدر خودم رو به بقیه بشناسونم !

اما همچنان از اینکه سوختم ناراحتم و آرزو میکنم یک روزی بتونم با اسم کامل تمام حرفام رو ( این بار تأکید می کنم ، تمام حرفام رو ) بگم !  این لیلایی که شما حرفاش رو می خونین ، بخشی از لیلای واقعیه ! نه اینکه لیلای واقعی چیزی جز این باشه ، نه ، اون لیلا به جز اینا ، حرفای دیگه ای هم تو سرش هست که نوشتن نداره !

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 10:18 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

چند وقتی بود که یک حس جدید تو خودم کشف کرده بودم ، حس حسادت داشت منو می کشت ! اون چند روز به تمام وبلاگ نویس هایی که با اسم اصلیشون می نویسن حسودیم شد ، این حسم هم از روزی شروع شد که فرناز ( امشاسپندان) شروع به نوشتن ماجراهای بازداشت و زندان و بازجویی کرد !

خیلی حرفا رو با اسم مستعار نمیشه گفت ! حرفایی که یک عمر رو دل آدم سنگینی می کنه ! و نیاز به سند و مدرک داره ، و مستعار بودن در این مواقع منجر به این میشه که هوچیگر بشی ! و نه تنها بار اون حرفا کم نشه ، که شاید بار مضاعفی بشه !

چندشب پیش که داشتم پستهای زیتون رو می خوندم ، از این تصمیم وبلاگ نویسی با اسم کامل پشیمون شدم ! زیتون حرفایی زده بود که حس کردم ، اگه مستعار نویسی رو با مشخص نویسی تو دو تا کفه ترازو بذارم ، ترجیح میدم که مستعار نویس باشم !

سردرگم ام، میان ماندن و رفتن ، ماندن مستعارنویس یا ..؟

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 4:43 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

خاطره ولنتاین پارسال هنوز از ذهنم پاک نشده . خیلی سخت بود ! نمی دونم چه جوری گذروندمش ! امروز که غرق در فکر کردن به بهمن سال ۸۴ بودم ، فهمیدم به مناسبت ولنتاین ( بهونه بود !) و یک مناسبت دیگه ، یک هدیه خیلی خوب از یک موجود خیلی بهتر دارم . فکر کنم یکی از بهترین وقتایی بود که می تونستم کادو به این خوبی بگیرم !

با وجود اینکه اینقدر سرم شلوغه که وقت فکر کردن و یاد آوری نداشته باشم ، ولی امروز از لحظه های خیلی کوتاه هم استفاده می کردم و می رفتم به پارسال همین روزا .آپ کردن در چنین روزی هم به اندازه کافی در شوت کردنم به گذشته تأثیر داشت .

دیروز دوباره تشویق شدم و از شنیدنش کلی خوشحال شدم ، بابت این تشویق شدم که تونستم خودم رو در طول این یک سال به خوبی جمع کنم  ! خودم هم میخوام اینجوری فکر کنم که" آره تونستم " !

از اون روزای بد یک سال گذشته ، اگه گاهی حرف از ناراضی بودنم می زنم ، به خاطر اینه که همیشه از خودم انتظار بیشتری دارم .

پ ن : پراکندگی حرفام به پراکندگی ذهنم بر می گرده که مثل همیشه بلای جونم شده !

 

جواب نامه " ننه کاشکی تو هم وبلاگ داشتی "

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 9:58 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

ای عزیز من یک سال گذشت ! 

دیدی که چگونه گذشت ؟!

با ترس ، ذلت و بدبختی

اما گذشت !

آیا هرگز فکر می کردی

به اینجا برسیم ؟

شب اول تا صبح گریستی و

گریستم!

من شعر سرودم و نفرینش کردم

اما تو عزیزم فقط گریستی

یادت هست؟

که چقدر سخت بود ؟

اما از کنارش گذشتیم

این را گفتم تا بدانی آینده نیز همچون امسال خواهد گذشت ! 

و تو فراموش خواهی کرد ....  

پ ن : شاعر این شعر رو با وجود تازه کار بودنش ، خیلی دوست دارم !

 

                                                                                          

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 10:30 PM  توسط ل ی ل ا 

 

دیروز صبح یکدفعه مامانم صدام کرد که بیا ، نگاه کن ، رفتم ببینم چه خبره ، که مامانم اینجوری صدام کرده ، دیدم یک کامیون باربری جلو ساختمون هست ، خوشحال شدم که حتما همسایه پایینی داره میره ــ همسایه پایینی ماجراهای زیادی داره ، از دم به دم تریاک کشیدنهایی که بوش خونه رو بر میداره ، تا عروسی گرفتن بدون هماهنگی تو خونه و تا هر روز آش پختن در منزل ، اونم برای نذری و در حد و اندازه های بسیار زیاد ــ از پنجره که بیرون رو نگاه کردم ، دیدم یک عالمه کارتن یک شکل و اونم از نوع کیک و کلوچه داره حمل و نقل میشه ، مامان که داشت می رفت بیرون بهش گفتم که بپرس ببین دارن میرن ؟ که گفت : من نمی پرسم ، خلاصه مطلب اینکه تمام دیروز و دیشب ما در حال پرش بودیم ، شانس من هم اینقدردیروز بیرون کار داشتم که همش در رفت و آمد باشم ، جالبی ماجرا به این بود که اینا هر قت می اومدن یک سری کارتن ببرن بالا ، چهار طرفشون رو نگاه می کردن ، بعد می رفتن بالا ، من که دفعه اول دیدم اینجوریه ، گفتم خوب طبیعیه ، شاید منتظر کسی هستن ، بعد متوجه شدم این عمل هر دفعه شونه ، دیگه داشتم مشکوک می شدم ، به بقیه گفتم ، خندیدن ، گفتن ذهنت همیشه پلیسیه ، تا اینکه در این عبور و مرور ها خودشون هم دیدن که بله یک جای کار می لنگه که اینا اینجوری مشکوک می زنن . ولی خوب در راستای عدم فضولی به ما ربطی نداشت ! خواب من خیلی سبکه و کوچکترین صدای عادی و  غیرعادی منو ازخواب بیدار می کنه ، یا اینکه متوجه میشم که یک اتفاقی افتاده ، صبح که بیدار شدم ، دیدم وای ، این همه آدم یعنی مأمور اینجا چکار می کنن ؟ بعد یادم اومد که دیشب بابا با بعضی جاها حرف زد ولی گفتم حتما خواب دیدم و این ذهن پلیسی تو خواب راحتم نذاشته ، دیدم که نه خیر ، درست بشو نیست ، رفتم مامانم رو از خواب بیدار کردم و ازش پرسیدم ! گفت آره تماس گرفتیم ، فکر می کنین این همه مردم آزاری و مشکوک زدن و اینا برای چی بود ؟

چون مدیر ساختمون ما که به شدت مقرارتیه ، خونه نبوده ، این خانواده گرامی از فرصت استفاده کردن و دیروز خونه شون رو به مرکز توزیع آذوقه برای راهپیمایی امروز تبدیل نموده بودن ! به اینصورت که کارتن محتوی مواد غذایی به اینجا می رسیده و این خانواده بسته بندی می نموده و به دفاتر مخصوص می فرستاده !

اون موقع ها که ما مجبور بودیم بریم راهپیمایی ، از این خبرا نبود ، حالا دیگه چون کیک زرد داریم ، از این خبرا هم شده ؟!!   من قبلا که می شنیدم که به مردم تغذیه میدن خنده ام می گرفت ، تا امروز که دیگه با چشم خودم دیدم ، شما می دونستین تو این راهپیمایی ها به مردم آذوقه میدن ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:28 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

گاهی وقتا از این همه ضعف خودم در می مونم ! یک اتفاق کوچک ، یک شکست در حد اپسیلن ، نابودم می کنه  ! نمی دونم کی میخوام از این وضع بیرون بیام ؟ هر چقدر تلاش میکنم ، یک چیزی که شرایط به وجودش میاره ، حالمو خراب می کنه ! کاش یک معجزه میشد که از این ضعف در بیام .... دیگه حس می کنم خودم نمی تونم کاری بکنم .....حالم از خودم بهم می خوره !

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 9:55 AM  توسط ل ی ل ا 

 

یکی از مواقعی که ممکنه از فحش های مؤدبانه خودم در امان نمونم ، وقتیه که به هر دلیلی غذا زیاد خورده باشم .

اینقدر زیاد خوردم که با وجود خستگی زیاد نتونستم بخوابم !

این انسانهای شریف شکم چران چه می کنن با این سنگینی بعد خوردن ؟!!

پ ن : اینکه گفتم مؤبانه ، واقعا مؤدبانه هست ها ! فکرتون به جاهای بد نره ، چون برای شخصیت خودم احترام قائلم ، نهایت فحشی که به خودم بدم در دو کلمه خلاصه میشه ، دیوونه و خر !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 5:1 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

چند ماه پیش بود که " میم مثل مادر " رو دیده بودم ، مدام می گفتم کجای این فیلم گریه دار بود که مردم غش کردن و کارشون به بیمارستان کشیده ؟!! امروز که در مورد  "رویای خیس " حرف می زد و اینکه گلنوش گریه اش گرفته ، یاد یک فیلمی افتادم ، از اون فیلم های به شدت فارسی که پا به پای ماجراش گریه کرده بودم . نمی دونم چی شده بود که وقتی  " میم مثل مادر " رو دیده بودم و داشتم در موردش حرف می زدم ، اون روز خودم رو فراموش کرده بودم ؟! 

می خواستم بهش بگم که حسی که آدم موقع فیلم دیدن داره به شرایطش بستگی داره ، ولی یادم افتاد که اون فیلم رو در بهترین شرایط روحیم دیدم و شکستی رو تجربه نکرده بودم، ولی همپای بازیگرای فیلم و شاید بیشتر از اونا گریه کردم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 8:57 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

چند وقت پیش یک آهنگ دانلود کردم که هم خیلی قشنگه و هم اینکه از اول تا آخرش در مورد یک موضوعه ، اونم چی ! "لیلا" . بعضی وقتا که کسی نیست و خودم تنهام و می دونم این آهنگ رو اعصاب کسی راه نمیره ، میذارم که پخش بشه ، نه یکبار ، نه دوبار ،  تا وقتی که بقیه بیان و اجبارا بخوام خاموشش کنم .

هفته پیش که فرناز اینجا بود ، به اونم گفتم ، بچه که بودم ، همیشه دلم می خواست اسمم فرناز باشه ! یک آشنایی داشتیم که اسمش فرناز بود و من خیلی از اون خوشم می اومد ، برای همین دوست داشتم اسمم فرناز باشه . بزرگتر که شدم ، این حسم از بین رفت ، بعدا روزایی اومد که خیلی اسمم رو دوست داشتم و بازم روزایی اومد از اینکه اسم یکی دیگه مثل اسم من باشه ، بدم می اومد ، به فاصله چند سال ، دو تا لیلا به فامیل اضافه شد ، عروسای جدید فامیل بودن ! بعد چند سال ، این حس هم از بین رفت . الان با وجود اینکه اسم خودم یا بقیه آدما برام مهم نیست ، ولی وقتی این آهنگ رو می شنوم ، یک لذت غمناکی میاد سراغم ! یک جورایی می رم تو گذشته ها ... میرم تو روزایی که دوست داشتم به اسم خودم صدا بشم و از یک " لیلا "شنیدن چقدر خوشحال می شدم! ... حس می کنم که این آهنگه که این همه لیلا  توش داره ، یک جورایی راضیم می کنه ، راضیم می کنه که دارم صدا میشم ! گاهی وقتا که کسی صدام کنه و زیاد اسمم رو می شنوم ، کفری میشم و دادم در میاد ، نمی دونم چرا اینقدر که این آهنگ رو می شنوم کفری نمیشم ؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 10:11 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

 حرفای شراگیم اپیدمی حماقت 1 و اپیدمی حماقت 2  جالبه .

 بخونید و اگه میخواید نظر بدید با جبهه گیری و تعصب نباشه !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 3:27 AM  توسط ل ی ل ا 

 

امروز آخرین امتحان این ترم رو دادم . سه طبقه از ساختمون رو فقط بچه های گروه ما پر کرده بودن . وقتی خودم رو بین اون بچه ها می دیدم ، از خودم می پرسیدم من اینجا چکار می کنم ؟ منم به تب مدرک گرایی جامعه تن دادم ؟ دوست نداشتم اینجوری فکر کنم ، ولی واقعیتش همینه ، منم تن دادم ، به اینکه یک مدرک بگیرم . من که می دونم تو کشور عزیزم با مدرکم نمی تونم کار کنم ، چرا دارم دوباره درس می خونم ؟ خودم هم نمی دونم ، شایدم می دونم ولی نمیخوام قبول کنم . فکر میکنم ، این درس خوندن دوباره ، برای بستن دهن خیلی ها بود ، که لیلا نمی تونه درس بخونه ، که شاید سطح علمیش پایینه ، که شاید هوشش کمه و هزار هزار تا شاید دیگه ، شایدم برای این بوده که بخوام این رشته مزخرف رو ادامه بدم ، که روزی روزگارانی که خیلی چیزا رو شد ، بگم که خوب اهمیت نداره ، من درسم رو یک جور دیگه ادامه دادم . پشیمونم از اینکه یک رشته بهتر انتخاب نکردم ولی امید دارم به اینکه بتونم ادامه بدم و این حس که به تب مدرک گرایی تن دادم رو برای خودم کمرنگ بکنم. به هر دلیل که این کار رو کردم ، الان حس خوبی ندارم .

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 6:25 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

صدا و سیمای وطنی داره دو تا سریال پخش میکنه ، یکیش از کانال ۳ و اون یکی از کانال ۵ ، اون که از کانال ۳ پخش میشه ، اسمش پرواز در حبابه و اون یکی به دنیا بگویید بایستد ، این دوتا سریال یک بازیگر مشترک داره (نمی دونم اسمش چیه ولی ما بهش میگیم کوروش فراهانی ، شایدم اسمش همین باشه ! )  من ازهر کدوم این سریالا چند دقیقه دیدم و نمی دونستم اینا دو تا سریالن ، چند وقت پیش که یکیش رو داشت می داد ، ازمامانم پرسیدم این به کجا رسید ؟ مامانم می گفت ، هیچی فعلا که این پسره داره میره خارج ، منم چشمام گرد شد و گفتم :وا ! مگه پسره تو زندان نیست ؟ حالا هی من بگو ، مامانم بگو ، آخر به کمک بقیه به این نتیجه رسیدیم که من دوتا سریال رو با هم قاطی کردم ، جالبی ماجرا در این بود ، من که تبلیغ این سریالا رو می دیدم ، کارگرداناش با هم فرق داشتن ولی من یادم نمی موند ، هر دفعه که پرواز در حباب رو پخش می کرد می گفتم آخه اینم شد سریال ، مگه فیلم سیروس مقدم دیدن داره ؟ بعد که تبلیغ اون یکی رو می دیدم و کارگردانش یکی دیگه بود حرف نمی زدم ، ولی تو ذهنم با خودم فکر می کردم ، یعنی چی اون وقت ؟ کارگردانش عوض شد ؟ چرا من جلو همه ضایع شدم؟ دفعه پیش گفتم کارگردانش سیروس مقدم بود ، الان که یکی دیگه اس . حالا داستانی که من ساخته بودم ، خیلی عجیب و غریب شده بود ، پسره تو پرواز در حباب با اون همه بدجنسیش ، یک رفیق خوب داره که تئاتر کار می کنن و یک تئاتر ساختن که توی اون میخوان به عمو دوستش یک سری چیزا بفهمونن و .... همش هم انگشت به دهن که مردم چه جوری این همه شخصیت رو یادشون میمونه ، اخه به نظرم فیلمش خیلی شلوغ بود دیگه ، وقتی دو تا سریال ایرانی قاطی بشه ، چه شود ؟ این جور وقتا مطمئنم که دیگه خوب نمیشم !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 9:55 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

در جواب بعضی از دوستان هم گفتم ، وقتی با خانوداه تفاوتهای اساسی داشته باشی و به هر دلیلی از بودن با اونا لذت نبری که هیچ و تازه اذیت هم بشی ، شرکت کردن تو جمعشون میشه عذاب.. ظاهرا حامیان خانواده اینقدر زیادن که من باید از شون عذرخواهی بکنم !

من اگه مثل شما ، تو فامیلمون یک دختر یا پسر هم سن و سال خودم داشتم ، به هر بدبختی بود ، جمع رو تحمل می کردم ، ولی نوه بعد از من ۹ سال از من کوچکتره و در واقع الان دبیرستانیه ، غیر قابل تحمل بودن این جمع تو ایامی مثل محرم به دلایلی زیادیه ، تو خانواده ما ، مدل عزاداری به دلیل مذهب بعضی افراد بسیار جالبه ، تنها کاری که ما می تونیم در این ایام بکنیم ، اینه که پشت به تلویزیون ، فقط صدای مداح رو گوش بدیم ، یکبار به خاطر همراهی بچه ها و اینکه داشتم یکی از این برنامه های عزاداری ، نمی دونم ، هلالی یا کریمی و یا یکی دیگه رو می دیدم ، چنان توبیخ شدم که از اون روز شکاف بدی بینمون به وجود اومد....خانوم عموی به شدت مذهبی من ، منو به گناه عمدی متهم کرد ، اونم چه گناهی ؟ اینکه به عمد نشستم ، این سینه زنی ها رو میبینم و دارم از این برنامه که در اون مردا لباس به تن ندارن ، لذت می برم ! اون لحظه فقط گفتم که بهتر از این مردا و محیط ها هم برای لذت بردن وجود دارن ! من که با فلسفه حجاب مشکل دارم و حجاب چندانی ندارم ، ناچارم جلو پسرعمویی که ۹ سال از من کوچکتره ، روسری بپوشم ، اگه نپوشم مامانشون ناراحت میشه ، قهر می کنه میره ، اگه نپوشم ، میره روسری میاره میگه سرت کن ، یکبار که جلوی پسرای اون با بلوز و شلوار بودم اونم چه بلوزی ، یک چیزی بلندتر از مانتو و خیلی هم گشاد ، ناراحت شد و از اون به بعد ، یکبار خونه ما اومدن ( هر چند که من خیلی خوشحالم که نمیان ) ، وقتی روسریی که من به اجبار سرم می کنم ، کمی عقب میره و پسرای ایشون موهای منو می بینن ، دیگه با من حرف نمی زنه و هزاران موردی که گفتن نداره ، این فقط یکی از فامیل گرامی منه ، اگه بخوام تعریف کنم ، فقط خودم ناراحت میشم ، چرا که ممکنه شما با فامیلتون هیچ مشکلی نداشته باشین ....

پ ن ۱ : اینقدر حالم بد بود که به جای سه روز ، سه ساعت رفتیم و برگشتیم .... و بابام در جواب هر کسی که گفت چرا می رین ؟ می گفت ، یک نگاه به روی لیلا بندازین ، مریضه و امتحان هم داره ! غروب دوباره می ریم و صبح عاشورا بر می گردم !

پ ن ۲ : من از پدر و مادر کاملا مذهبی خودم در مورد آزادی که برای اعتقاداتم بهم دادن راضیم و تقریبا نمی تونم بهشون بگم که نمیخوام تو جمعشون باشم .... برای همین معمولا ترجیح میدم که یک اتفاقی بیفته که تو جمع ها شرکت نکنم ، نه اینکه بخوام تو روی بابام بایستم ، بگم نمیام !

پ ن ۲ :ظاهرا باید یک چیزی رو یادآوری کنم ، این نوشته ها زندگی منه و شاید به نظر تلخ بیاد ، هر کس که دوست نداره و یا حس می کنه من دارم ناله می کنم ، نخونه . باور کنین نمی تونم طنز بنویسم . اگه بلد بودم ، قبل اینکه شما بگین ، می نوشتم تا دل شما رو هم شاد کنم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 3:24 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

 این مهمونی های خانوادگی، بهتر بگم ، جمع شدن خونه بزرگترا ، کم کم داره به معضلی تبدیل میشه ، هر دفعه سعی می کنم که با خودم کنار بیام ، ولی انگار نه انگار ، با اتفاقاتی که تو این جمع شدنهای هر چند ماه یکبار می افته ، هر دفعه بیشتر از قبل ، با فلسفه خانواده مشکل پیدا می کنم . این روزا ترجیح میدم که برم یک جای دور زندگی کنم که نخوام این آدما رو ببینم ، هر وقت که خودم دوست داشتم و مایل بودم برم و تو جمعشون شرکت کنم ، نه اینکه اجباری داشته باشم ، بعضی روزا اینقدر به مهدی حسودیم میشه که از روز اول مرز خودش رو مشخص کرد و من صرف دختربودنم و اینکه تو خونه تنها می مونی ، دارم به این موضوع تن میدم ، به اینکه همیشه همراه مامانم و بابام باشم ، بازم گلی به گوشه جمال مامان که خیلی آدم رو مجبور نمی کنه ، الان یک ساله که تو جمعهای خانواده مادری شرکت نکردم ، ولی امان از دست فامیل پدری که نرفتن به جمعشون مساویه بی احترامی به اوناست ، یعنی نمی تونن بفهمن که آدم خیلی وقتا حوصله خودش رو هم نداره چه برسه به اون اعصاب خوردی بزرگ در جمع اونا ؟ .... تو ذهنم برنامه ریزی کردم که چه جوری از زیر همه این شبا و روزا در برم ....ولی وقتی یک شبی مثل دیشب یک مسافر دارین که بعد چهار سال داره بر می گرده ، ناچار به کنسل کردن تمام کارهام میشم ، حتی اگه عزراییل هم پشت در باشه ، باید دکش کنم بره یک وقت دیگه بیاد !

پ ن : دلم میخواد فکر کنم ، تمام این اذیت کردنها یک نوع نشون دادن علاقه به اطرافیانه ، یک جور رابطه صمیمی ، ولی چکار کنم که این حنا دیگه پیش خودم هم رنگی نداره چه برسه به یکی دیگه !

 

همیشه دهه اول محرم برام آزار دهنده بوده ، هر دفعه به یک نحوی ، ولی این روزا ، انگار نمی بینمش ، هیچی ! خیلی خوبه ، هر چند که چند روز دیگه مونده ....هرروز بیشتر از روز قبل خوشحالم که هنوز امتحان دارم و اینکه هیأت روبروی خونمون ، بساطش رو جمع کرده و رفته .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 4:6 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

یکی از بدترین چیزایی که می تونه برای من اتفاق بیفته اینه که دعوت بشم یک جایی ، اونم کجا ؟ خونه مادر بزرگم ، اونم چند روز ؟ سه روز ؟ اونم کی ؟ روز قبل تاسوعا تا روز عاشورا ! این یعنی مرگ تدریجی در عرض سه روز ، امیدوارم که یک اتفاقی بیفته که من نرم ... یعنی مثلا مامانم با بابام بحثشون بشه ( انسانیت رو حال می کنین ؟ ) یا مثلا مریض بشم ! از اونا که رو به موت بشم حسابی ، اینقدر که مادر بزرگم بیاد عیادتم ....من نمیخوام برم !

پ ن : در مورد سوسک و اینکه بتونم یک روزی نترسم و جیغ نزنم ، واقیتش اینه که من یک خانمی رو می شناسم که بسیار ترسو بود ، یک چیزی در حد من ، بعد از ازدواجش مجبور بود در یک شهر دیگه جز جایی که شوهرش کار می کنه ساکن بشه و الان حدود ۱۵ ساله که داره به این روش زندگی میکنه و زندگی بسیار ایده آلی هم داره ، این خانوم محترم الان یک دختر ۸ ساله داره و برای اینکه دخترش رو با ترس از این موجودات آشنا نکنه ، تا حالا موقع رویت سوسک جیغ نزده و خیلی از جیغ های این مدلی که مخصوص خانمهاست رو جلو دخترش انجام نداده و نتیجه هم گرفته ، در این حد که دخترش وقتی سوسک می بینه ، میره روی بلندی می ایسته میگه مامان بیا بکشش ، بدون اینکه بخواد جیغ بزنه ، یا مثل من کولی بازی در بیاره ، وقتی که بچه بود ، یکبار من خونه شون بودم ، یکدفعه سوسک دیدم ، جیغ کشیدم ، بهم میگفت چرا جیغ می زنی ؟  الان مامان با دمپایی می کشتش ، ترس نداره که! حالا با مشاهده تجربه اون خانوم موفق دراین مورد ، من هم تصمیم دارم که اگه یک روزگارانی تصمیم گرفتم ازدواج کنم و بدتر از اون خواستم بچه دار بشم و بدتر از اون بچه ام دختر بود نذارم بترسه .... یعنی خودم دیگه جیغ نزنم و سعی کنم سوسکه رو در آرامش با یک ضربه ناکار کنم !

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 5:13 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

مدتها بود که هیچ کس و هیچ چیز نتونسته بود مجبورم کنه که تو خونه دمپایی بپوشم ، ولی این چند روز به لطف رویت یک عدد سوسک زیبا ، این مهم اتفاق افتاده ، و من که شب زنده دار هستم و برای رسوندن تغذیه به خودم مجبورم ، فاصله بین اتاق و آشپزخانه رو سپری کنم ، ناچارم دمپایی بپوشم که یک وقت خدای نکرده سوسکی رو با پای مبارکم لمس نکنم  .... بد دردیه!! وقتی روی صندلی هم می شینم مجبورم که پاهام رو جمع کنم و چهار زانو بشینم ! از تصور اینکه سوسک روی پای من پیاده روی کنه ، وحشت دارم و تمام بدنم به لرزه می افته ، و اصرارم به اعضای خونه در جهت رفع و رجوع این مشکل به این دو جمله ختم شده ، که اولا یه سوسک بوده که مرده و دوما هم سوسک که آدم نمی خوره !! من نمی دونم مگه فقط باید از چیزی بترسم که منو می خوره ؟ 

بازم بعضی از خانوما ، وقتی بحث رو کم کنی پیش میاد ، به روی مبارکشون نمیارن که می ترسن ، ولی من اگه در جلسه سران کشور هم باشم ، با دیدن سوسک ، چنان جیغی می کشم که گلوم درد بگیره ، اینکه خوبه ، اگه کسی بخواد به عمد با سوسک منو اذیت کنه ، گریه هم می کنم !..... خاطرات بسیار جالبی هم با سوسک دارم ، یکی از اون خاطره هایی که حسابی خجالت زده ام کرده اینه ـ یک شب که رسیده بودم به شهر محل تحصیلم و تشریف برده بودم منزل و تازه داشت چشمام گرم خواب میشد ، با سوسک بسیار ناقابلی برخورد نمودم که خوابیدن و بی آبرویی رو به موندن در خونه ترجیح دادم و همون نصفه شب ، ساعت ۳ بامداد ، به منزل صاحبخونه تشریف بردم ...ـ بیشتر نمیگم که زیاد آبروم نره !

پ ن : برای خودم یک زمانی رو مشخص کردم ، که از اون به بعد دیگه از سوسک نترسم و اگه هم ترسیدم ، جیغ نزنم و فقط بکشمش ، اگه بتونم به این مهم دست بیابم ، در واقع به یکی از بزرگترین موفقیت های زندگیم رسیدم ، یعنی میشه ؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 2:51 PM  توسط ل ی ل ا  |