تبليغاتX
ماندن بی من

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

جواب اون خواستگار محترم نه بوده ! به یک دلیلی که برای خودم بسیار قانع کننده اس و در نظر دیگران اینقدر فرعیه ، که به خاطر اون مسخره ام می کنن ! این روزا که اطرافمون پسر جوون نداریم ولی اون موقع ها که ما بچه بودیم و دایی ها و عموها می خواستن ازدواج کنن رو خوب یادم میاد ! ملاکهای جالبی داشتن از کوتاه نبودن قد تا قیافه و سفید بودن و لاغر بودن و خیلی چیزای دیگه ! آخر هم اینقدر می گشتن تا دختر مورد نظرشون رو با اون خصوصیات پیدا می کردن ! بعد همون آدمایی که اون موقع اون جوری ازدواج کردن رسیدن به من شاخ شدن ! میگن قیافه آدما مهم نیست !  البته فکر کنم این حرف رو به من به خاطر دختر بودنم می زنن ! و گرنه اگه پسر بودم ، می گفتن راست میگه مهمه که قیافه طرف خوب باشه ! منم از ترس قیامت و بازخواست های مثلا دوستانه ، در یک اقدام کثیف به مامانم گفتم به این اقوام گرامی که طرفدار خانواده خواستگار محترم بودن بگو ، استخاره کردیم ، راه نداده !  از طریق خدا دهن همه رو می بندیم و به اصطلاح بهتر گل می گیریم !  با این آدما باید مثل خودشون رفتار کرد ! اصلا به کسی چه که من ظاهر بین هستم ! باطن هیچ آدمی مهم نیست ، فقط قیافه آدماس که می مونه !

نمیخوام غر غر کنم ، چون حالم تقریبا خوبه و انرژی هم دارم ! سال نوی ما قراره خیلی با مزه شروع بشه ! در حالیکه نصفی از وسایل تو خونه جدیده و نصفی تو خونه قبلی ، میخوایم سفره هفت سین بچینیم و بعدش هم بریم مسافرت و بعدشم که برگشتیم کم کم وسایل خونه رو جابجا کنیم ! این یعنی رسما از امروز کار خونه تموم شده اس  !

یک حسی از درون بهم میگه که امسال سال خوبیه ! دلم میخواد زودتر شروع بشه !

 اگه نتونستم چند روزی بهتون سر بزنم به بزرگواری خودتون ببخشید ! هر وقت کامپیوتر پیدا کنم از خجالت همه در میام ! پیشا پیش سال نوی همتون مبارک باشه ! شاد باشین !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 10:35 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

بعد اینکه کوروش رو دیده و راضیه از اینکه دوستی اینترنتی با اون رو به دوستی واقعی تبدیل نکرده ، دیگه  گوش دادن آهنگای بنیامین از اون حالت خطری بودنش در اومده ! یک هفته ، شایدم بیشتره که دیگه هرروز دارم می شنومشون ! یک جورایی دلم گرفته ! امروز نشستم با یکی از آهنگاش کلی گریه کردم ! خیلی بده که آدم با گذشته هاش ارتباط قویی داشته باشه ! اینقدر که با هر آهنگی بیشتر روزای سال قبلش رو به یاد بیاره ! گاهی وقتا باور میکنم که هیچی، عشق اول نمیشه! بعد به خودم فحش میدم خری دیگه ! بیشتر از این ازت انتظار نمیره ! دلم عجیب آتیلا پسیانی میخواد ! چند وقتی بود بی خیال شده بودم و فکر می کردم با روحیه ای که دارم ، خودم می تونم از پس خیلی چیزا بر بیام ! ولی دلم گرفته !  ظاهرا زهی خیال باطل ! یک انرژی خوب نیاز دارم ! کاش انرژی تزریقی بود ! می رفتم می خریدم و به خودم تزریق می کردم !

باید در یک اقدام سریع یک فکری برای خودم بکنم! تمرکز میخوام ! آرامش عمیق میخوام ! رشد میخوام ! حرکت میخوام !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 6:9 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

دو هفته ای هست که تمام مغازه های اطراف و زیر رو کردن برای انگشتر عقیق ! مامانم و همکاراش رو میگم ! مثلا خیر سرشون تحصیلکرده هستن ! ( می دونم تحصیلات شعور نمیاره !) اینقدر که اگه امروز پیدا نمی کردن ، قرار بود فردا سرکار نرن و پیش به سوی بازار برای پیدا کردن انگشتر عقیق !

میگن هر صد سال یکبار اتفاق می افته ! که نوروز و ربیع الاول اینجوری که امسال تداخل پیدا می کنن با هم مصادف بشن ! یک سری اعماله که باید با انگشتری که دستشون می کنن ، انجام بدن ! از دعا و شب بیداری و شب زنده داری و عبادت تا یک عالمه کار و اعصاب خوردی دیگه ! از جمله اینکه اگه انگشتر عقیق دستشون نباشه ، نمی تونن اعمال رو انجام بدن ! و یا اینکه اگه نتونن انگشتر رو درست کنن و فقط عقیق داشته باشن ، باید عقیق رو با چسب به انگشتشون ببندن تا بتونن اعمال رو برگزار کنن و نمی دونم چند تا مومن پیدا کنن و برای اونا دعا کنن و در آخر هم برای خودشون ، حالا مامان من قراره برای عاقبت به خیری ما سه تا دعا کنه ، که پیشاپیش عاقبت به خیر شدیم ! اولیمون که خانومش قهر کرده ، رفته خونه باباش ، دومیش که من باشم دارم عاقبت به خیر میشم ! سومیمون هم که به قول مامانم هیچ وقت آدم نمیشه ! حالا دیگه نمی فهمم عاقبت به خیری ما چی میشه  !؟ خدا آخر و عاقبت همه جونها رو به خیر کنه !!

یک چیزی در مورد معلم دینی خواهرم براتون بگم ، فقط خواهشا شب عیدی و در این ایام مبارک از دعای خیر فراموشش نکنین ! حالا افاضات این خانوم  ، گفته ایرانی های قبل از اسلام هفت سین نداشتن ، بلکه هفت شین داشتن و این هفت شین هم بیشتر به خاطر این بود که چند جور شراب رو موقع سال تحویل سرو کنن ! بعد ، این ایرانیهای بسیار نجیب میرن پیش امام علی ، امام علی بهشون میگه ، ای مردم ایران ! به جای هفت شین که انواع شراب باشه ، هفت سین بذارین  ! 

 من تا امسال نمی دونستم دلیل وجود هفت سین چی بوده که خدا رو هزار مرتبه شکر آگاه شدم ! ای فمنیسیت های از خدا بی خبر ، شما هم با ایرانی های بی دین نسبتی دارین ؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:41 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

ادامه حرفا در مورد شوهر کردن من بمونه برای بعد !

همه زندگی که این چیزا نیست !

امروز که در نقش پیک یا شایدم تحصیلدار به انجام وظیفه مشغول بودم ! سرشار از انرژی بودم و داشتم سعی می کردم با دید مثبت و قشنگ به همه چی نگاه کنم ، حتی از ترافیک هم شاکی نشده بودم ! و داشتم از دیدن رفتار مردم و خرید کردن هاشون لذت می بردم !  سوار یک ماشین شدم که سه تامسافر دیگه هم داشت ! من کنار در نشسته بودم ، یکی از مسافرا خواست پیاده بشه ، بعد که من اومدم سوار بشم ، در رو بد بستم ! خیلی هم بد نبود ها ! یعنی مثل همیشه ! ولی در این ماشین خیلی نرم بود ، انگار با باد ملایم باز و بسته می شد ! خودم که دیدم بد بستمش ، از راننده عذر خواهی کردم ! راننده هم نهایت شعور رو به کار برد و با لحن خیلی بدی بهم گفت ! خانم مثل اینکه شما خیلی زورتون زیاده !! منم عصبانی شدم ، گفتم عذرخواهی کردم ! بازم حرفش رو تکرار کرد ! این دفعه دیگه با لحن بدی جواب دادم نه به اندازه شما که کم مونده قورتم بدین ! حالا من بیچاره ! کنار اون رانندهه مثل موش می موندم ! خلاصه که این آقای راننده اعصاب مبارک منو خراب کرد !

بعد اینکه اون حرفش رو زد ، یاد یک چیزی افتادم ! یاد زبون تیز و نیشدار خودم ! یادم اومد تا حالا چند نفر رو از خودش رنجونده ! اونم در حالیکه کار اونا یا شایدم حرف اونا عمدی نبوده ! عذاب وجدان نگرفتم ها ! فقط میخوام عذرخواهی کنم ، از شماهایی که ممکنه بعضی وقتا موقع حرف زدن با من رنجیده باشین !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 7:28 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

وقتی دارم با بقیه حرف می نم نمی تونم بگم که از این آدم خوشم میاد یا نه ! هر کاری میکنم نمی تونم تلفنی باهاش حرف بزنم ، عادت به تلفنی حرف زدن ندارم ! همیشه حس می کردم ، حرف زدن با کسی بدون اینکه بتونی تو چشماش نگاه کنی مسخره اس! به خاطر شرایطی که خودم تعیینش کردم ، نمی تونم ببینمش و اصلا شاید بدیهی ترین مشکل این باشه که از قیافه اش خوشم نیاد !

هنوز خیلی جوونی ها مونده که نکردم ! هنوز دلم میخواد بدون مشکل با دوستام باشم ! هنوز دلم میخواد هر وقت دلم خواست و دلم گرفت به حامد ، به امین ، به مهرزاد تلفن بزنم !

این آقای نمی دونم خوشبخت یا بدبخت ، سه سال از من بزرگتره ! اگه گفتم فوق جامعه شناسی داره ، برای این بوده که دهن خودم بسته شده ! و گرنه که ملاکم فوق داشتن نیست !

 از دلزدگی می ترسم ! از اینکه چند وقت دیگه ازش بدم بیاد می ترسم ! از اینکه حس کنم دارم نابود میشم میترسم ! از اینکه اینقدر تغییر توی زندگیم رخ بده می ترسم ! از اینکه بخوام بخش بزرگی از زندگیم رو با یکی دیگه شریک بشم می ترسم ! از اینکه بخوام وقتم رو برای یکی دیگه هم بذارم بدم میاد ، شاید می ترسم نتونم از پسش بر بیام ! از اینکه مجبور میشم با این همه آدم جدید آشنا بشم می ترسم !

یک تجربه بد ، تو اشتباه انتخاب یک آدم اینقدر منو در تصمیم گیری ضعیف کرده که فقط خودم میتونم بفهمم که چی شده ! این روزا حس می کنم که چند روز تأخیر تو دو تا رابطه ای که خودم انتخابشون کردم ، می تونسته زندگی من رو عوض کنه  ! 

بخش بزرگی از ترسم از "نارنج های شریر شیراز " ناشی میشه که یک تجربه مشابهش رو از قبل دارم !

من تا جمعه وقت دارم که تکلیفم رو فعلا با خودم روشن کنم ! بد جوری به مهدی نیاز دارم که می دونم تو این شرایط نمی تونه کمکم کنه !

 

پ ن : ای لعنت به این در لفافه حرف زدن ! خسته ام ! یکی نیست بگه تا وقتی میشه عادی حرف زد ! چرا اینقدر پیچش تو کلام ! داری با من حرف می زنی نه با بابک احمدی !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 11:47 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

عجیب و عمیق بهم ریخته ام .

وقتی اون پست مهریه رو گذاشته بودم ، پدرام گفته بود نکنه میخوای عروس بشی ! چند روز پیش داشتم با شاه رخ حرف می زدم ، حرف این بود که من نمی تونم ازدواج کنم و دیروز هم که پست قبلی رو گذاشته بودم ، خودم همچنان به این موضوع معتقد بودم !

دارم میرم با یک فوق لیسانش جامعه شناسی حرف بزنم ! ظاهرا قراره شوهر من بشه ! آخرین خواستگاری که تا امروز نتونستم عیبی روش بذارم !

حس بدی دارم ! نه شاید بد نباشه ، فقط می دونم حالم خوب نیست ! حس می کنم تمام زندگیم داره بهم می ریزه !

شدیدا احساس می کنم به کمک نیاز دارم ، ولی نمی دونم از کی ، در مورد چی ، برای چی ؟!

یک بغض لعنتی بیخ گلوم رو گرفته و نمیذاره نفس بکشم ، نمی دونم که میخوام به چیزی فکر کنم یا نه ؟! عجیب حالم بده ، عجیب  !

یک روزایی که معتقد بودم ، وقتی حالم بد بود یک جمله ای می گفتم و به نظر خودم از خدا کمک می خواستم ، ولی الان اصلا نمی دونم چی میخوام بگم و چکار بکنم تا این حسای لعنتی از بین بره !

شاه رخ یادته چه دعایی کردی ؟ دلم میخواد زود عملی بشه ، نمیشه با خدات حرف بزنی ، یک کم زود انجامش بده ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 4:4 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

دانش آموز که بودم ، بعضی وقتا با دوستامون حرف از سن ازدواج و این چیزا بود ، مهمتر از سن خودمون ، اختلاف سنی موقع ازدواج با شخص مورد نظر بود !

همیشه آدم های هم سن و سال خودم رو نهایت با یکی دو سال اختلاف سن ترجیح می دادم و معتقد بودم و هستم که آدمی می تونه حرفای منو درک کنه که تفاوت سنی چندانی با من نداشته باشه ! یک جورایی فضاهایی مثل تجربیات من رو داشته باشه ! این روزا بدون هیچ دلیلی یاد حرفای یک روان شناس حاذق افتادم ! اون معتقد بود که یک دختر ( مثالش لیلا ) بهتره شخصی رو برای ازدواج انتخاب کنه که چند سالی از خودش بزرگتر باشه ! اون روزایی که این حرفا رو می شنیدم ، زیاد نمی تونستم درک کنم ولی بعدها روزایی اومد که با تمام وجود به این حرف معتقد شده بودم و این روزا دارم فکر میکنم ، تفاوت من با یک پسر همسن و سال خودم در چیه ؟ مگه جز اینه که هر چیزی که من تجربه کردم اون در سنین پایین تر تجربه شون کرده ؟ پس چرا بیشتر آدمایی که به نظرم سرشون به تنشون می ارزیده و از دید خوبی برخوردار بودن به این اختلاف سن معتقدن ؟

هنوزم بعد این همه سال نمی تونم درک کنم که آدمایی که اختلاف سنی های زیاد دارن چه جوری با هم زندگی می کنن ؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 2:25 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

چند ماه پیش بود که توی یک جمعی داشتیم در مورد رییس جمهور حرف می زدیم ! درحین خندیدن به یکی از حضار جمع گفتیم که شما که به احمدی نژاد رأی دادین راضی هستین ؟ با خودمون فکر میکردیم که با این همه سوتی های رییس جمهور ، جوابمون نارضایتی اونا باشه ! ولی در کمال تعجب دیدیم که راضیه و میگه دور بعد هم به احمدی نژاد رأی میده ! می گفت شرایط زندگی ما بهتر شده ! همون شب با منتقدین رییس جمهور به این نتیجه رسیدیم که بحث شرایط اقتصادی تهران با شهرستانها فرق می کنه ! اون روزا اوج ماجراهای شیر و گرون شدن و نایاب شدن شیر یارانه ای بود ! بعد کلی حرف و سنجیدن شرایط ، بازم یه این نتیجه رسیدیم که ما خیلی با مردم تفاوت داریم ، اون چیزی که برای ما مطرحه برای مردم اهمیت چندانی نداره ، تا مدتها به این موضوع فکر می کردم و همش با خودم می گفتم ، احمدی نژاد راه رأی آوردن دوباره رو بلده ، خوب می دونه تهران رأی چندانی نداره ، برای همین روی شهرستانها کار میکنه و می تونه بازم رییس جمهور بشه !

چند روز پیش حرف از نارضایتی شدید همون آدم های راضی بود ، وقتی مامانم داشت می گفت از وضع موجود شاکی شده و خیلی بهش فشار میاد ، به جای اینکه مثل سالای قبل ناراحت بشم و به مامانم پیشنهادی در جهت رفع مشکلشون بدم ، هیچ حسی نداشتم ، یک جور بی تفاوتی ، حس می کردم هر چی به سرشون میاد حقشونه ، شایدم در عمق وجودم از بدبختی اونا خوشحال بودم ، نمی دونم کدوم بود ، ولی این چند روز هم از خودم خجالت می کشم و هم راضیم ، گاهی به خودم میگم که اون حمایت شدید از عدم آگاهیشون بود  و گاهی هم میگم خوب که چی ، اینقدر بهشون گفتیم ، اینقدر حرف زدیم ، اونم اون آدما که من به عنوان آدمهای روشن می شناختمشون با یک شعار بر باد رفتن ، به من چه ربطی داره ! یک حس دو گانه عجیب ، یک وجدان درد و خوشحالی در اعماق وجود ... نمی دونم کدومش درسته ؟! اصلا قراره درست باشه ؟! یا شایدم هردوش اشتباهه !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 10:35 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

می گفت ، وقتی شعار می دادیم شور جمعیت آدمو می گرفت ! یک جوری که انگار با تمام وجود داد می زدیم !

می تونستم بفهمم چی میگه ، ولی یاد تمام این سالهای گذشته افتادم که ما رو به جوونی و خامی متهم  می کرد ( شاید که ، واقعا خام بودیم ) ، فقط تونستم لبخند بزنم ، نه تأیید و نه تکذیب و یا شاید تکرار حرفای قدیمی خودش!

مطمئنم یک روزی میرسه که دوباره کارای ما بی منطق میشه ! و احساسی و کارای اونا و این انقلاب خوبشون و تجمع و هر چیز دیگه ، آخر منطق !

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 9:53 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

یک ماهی میشه که ولگردی و وبگردی به مینیمم رسیده !

به سلامتی و میمنت و مبارکی و گوش شیطون کر و چشمش کور ، شاغل شدم !

اونایی که همش میپرسیدن کجایی و چرا خبری ازت نیست ، دیگه نپرسن ، چون یک ماهه که از ۷ صبح میرم و ۵ بعد از ظهر بر می گردم ! و این ساعت کار برای من که مدتهاست عادت به خوردن و خوابیدن دارم ، یعنی خستگی در حد مرگ ! منم که نازنازی ! از همه بدتر اینه که ناچارم هر روز صبح ۵ دقیقه زودتر از روز قبل حرکت کنم که بتونم به موقع اونجا باشم ! سعی می کنم در تعطیلات این غیبت هام رو جبران کنم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 6:5 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

فکر می کنم یک موردی رو باید یادآوری کنم و اونم اینه که من تمام فکرم در مخالفت با مهریه به خودم منتهی میشه، حتی درموردش با دوست نزدیکم هم حرف نزدم و نمی زنم ، چون به نظرم مهریه ، نه فقط بر اساس تفکر یک آدم که بر اساس تفکر و شرایط خانوادگی افراد بنا گذاشته میشه ! پس هر چقدر هم من به تنهایی تفکری داشته باشم در مخالفت مهریه ، ولی هماهنگ با خانواده ام نباشه و اونا قبول نکنن فایده ای نداره !

اما بحثم در مورد عندالمطالبه و عندالاستطاعه ، فقط به دیگران بر می گرده ! هر چند تخصص چندانی در امور حقوقی ندارم و مجید می تونه درستی یا نادرستی این حرفای من رو مشخص کنه ، ولی تا اونجا که من دیدم ، مهریه عندالمطالبه رو هم با وسع مرد می سنجن و معمولا به اقساط پرداخت میشه که گاهی ممکنه چندین و چند سال طول بکشه ! مواردی که بارها و بارها در اطرافم دیدم و هنوزم بعد سالها مهریه زن کامل پرداخت نشده ! به همین دلیل عندالاستطاعه شدن مهریه برام قابل درک نیست ! حس میکنم تفکر جامعه در جهت اینکه زندانی مهریه نداشته باشیم ، اقدام به چنین کاری میکنه ! که به نوعی پایمال کردن حق زنهاست ! این زنها هم شامل زنهایی که می دونن حقشون چیه ، نمیشه . یک راه فراره برای مردی که می دونه زنش حقوق نمی شناسه و میتونه از زیر بار پرداخت مهر موقع طلاق شونه خالی کنه!

در این بحث به مظلومیت زنها اعتقاد ندارم ، چرا که حس می کنم زنها خودشون هم در این ظلمی که بهشون میشه ، نقش دارن !

قبلش ازتون میخوام که با خوندن این حرف ناراحت نشین و جبهه گیری هم نکنین ! مهریه از نظر من مبلغ معامله یک کالاست و بس ! کالایی به اسم زن !  دیگرانی هستن که با فلسفه های دیگه ، مهریه دارن!چه من خوشم بیاد و چه نه !

اگه کسی می تونه بگه مهریه برای آدمی با شرایط من مفیده ، لطفا منو از صحبتهاش بی نصیب نذاره ، خواهشا بهم نگین که مهریه هدیه اس که نمی تونم قبول کنم !

پ ن : گاهی فکر می کنم که یک جمله ای رو باید انتهای هر پست بنویسم ، یا یک معرفی اجمالی از خودم کنار وبلاگ بذارم  که من به اسلام و قوانینی که بر اساس شرع اسلام تصویب میشه ، اعتقادی ندارم ! پس نه سیره ، نه فتوا و نه قرآن برام ملاک تعیین زندگی نیست !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 10:38 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

چند روز پیش یکی از شبکه های رادیویی داشت یک برنامه پخش میکرد در مورد مهریه عندالمطالبه و عندالاستطاعه ! که بخشنامه اش از قوه قضاییه صادر شده و دفتر خونه ها به عوان ریش سفید به زوج های جوون، پیشنهاد میدن که مهریه رو عندالاستطاعه قرار بدن.

با بخش نامه جدید مشکل بسیاری از ازدواج و طلاقها حل خواهد شد و امیدواریم که آمار ازدواج بالا بره و آمار طلاق پایین بیاد !

پ ن : من گاهی وقتا به قوه درک بخشی از جامعه که تدوین قانون به عهده اش هست شک میکنم ! یعنی واقعا در این حد.... ؟ مشکل ازدواج و طلاق با این بخش نامه حل میشه ؟ شاید هم من نمی فهمم این قانون چقدر مزیت داره ! مهریه یکی از قوانینی هست که نتونستم فلسفه اش رو درک کنم ! نه به عنوان عرف و نه به عنوان قانون و نه به عنوان سیره نبوی نمی تونم قبولش کنم ! احساس حماقت شایدم تحقیر کردن بهم دست میده وقتی در مورد مهر یک دختر حرف می زنن! و بر سر کم و زیادیش یا وجود و عدم وجودش بحث می کنن !

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 5:38 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

گاهی روزا کارایی می بینم که نمیدونم میشه توجیهش کرد یا نه ! و واکنش من نسبت بهش چی می تونه باشه !

همیشه از دعوای بین دو همجنس متعجب می شدم ، منظورم دعوای لفظی نیست ها ! منظورم کتک کاری و این برنامه هاست ! کلا از دعوا می ترسم ، حتی اگه لفظی باشه ! حتی دعوایی که توی اون به همدیگه هم فحش بدن و اعوان و انصار و اقوام رو در نظر بگیرن متعجبم می کنه چه برسه به ماجرایی که امروز دیدم ! کنار خیابون منتظر ماشین بودم که اتوبوسی در همون نزدیکی ایستاد ، داشتم نگاه می کردم که چرا راننده اش داره اینجوری توی آینه رو نگاه می کنه که با خودم فکر کردم حتما منتظر اون آقاییه که داره با عجله میاد که به اتوبوس برسه ، بعد متوجه شدم که نه ! دقت کردم ، دیدم ، یک دختر و پسری توی اتوبوس دعواشون شده و دارن همدیگه رو می زنن !! البته از قد و هیکل دختره معلوم بود که بیشتر می خوره تا بزنه ، و من همچنان متعجب که چطور همدیگه رو می زنن ! تا اینکه آقا پسر رو با یک لگد پرتاب کردن بیرون ! داشتم فکر میکردم که چرا همه در کمال آرامش نشستن و دارن نگاه می کنن ؟! نمی دونم  اگه خودم بودم در سکوت نگاه می کردم یا اقدامی می کردم ! تا الان داشتم فکر میکردم ، آخرش به این نتیجه رسیدم که اگه من بودم بنا به حسم عکس العمل نشون می دادم ! ممکن بود حتی فحششون هم بدم که چرا آلودگی صوتی ایجاد می کنن ! این تفکر خیلی بد جنسی میخواد ؟ ! شما بودین چکار می کردین ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 6:44 PM  توسط ل ی ل ا  |