تبليغاتX
ماندن بی من

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

یکی از چیزایی که خیلی بد اذیتم می کنه ، سوءاستفاده از اعتمادیه که به دیگران می کنم !

نمی دونم من نمی تونم محدوده ام رو برای دیگران مشخص کنم ؟! یا دیگران نمیخوان بفهمن که من محدوده ای دارم که نمیخوام اونا بهش وارد بشن ؟ احساس می کنم اون ضرب المثل " دوری و دوستی " کاملا صدق می کنه ! نباید بذارم کسی اینقدر بهم نزدیک بشه ، که بعدش از این مشکلات پیش بیاد ! یکی نیست به من بگه آخه بی جنبه ، تو که اینقدر محدوده داری غلط می کنی با دیگرانی هم صحبت میشی که نمی تونن بفهمن محدوده چیه  ! از طرف دیگه یکی هم نیست بهم بگه ، تو که نمی تونی از اول آدما رو بشناسی ؟ من موندم که چکار کنم ؟! وقتی بعد چند ماه آشنایی با بعضی آدما یک دفعه می بینی ، ای وای ، این چی بود ؟ چرا اینجوری شد ! دیگه چی می تونم بگم ؟

دلم میخواد داد بزنم به دیگران بگم ، بفهمین ، وقتی یکی باهاتون راحته ، در همون حدی که هست باهاش راحت باشین ، وقتی یکی بهتون احترام میذاره، در همون حد شما هم احترام بذارین ! حس می کنم روابط متقابل برای خیلی از مردم ما تعریف نشده ! نگاهها همش از بالاس ! نمیخوان قبول کنن ! هیچی رو جز خودشون و افکارشون !

سام عزیز ، من هم همین فکر رو می کنم ! که میشه با دیگران بحث کرد ولی لزومی در اقناعشون نباشه ! ولی ظاهرا خیلی ها همین رو نمی فهمن ! و من رو موظف می دونن به تغییر فکرم ! و به اینکه اون چیزی که من فکر میکنم ، احمقانه اس ! و اونا فکر برتر رو دارن ! و در این بین من باید فکرم رو عوض کنم و به فکر برتر اونا بپیوندم ! برای همین بود که دادم از دست این روشنفکرا در اومده !

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 1:31 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

سو استفاده کردن از اعتماد آدما به نظرم خیلی کار بدیه !

اینقدر بده که وقتی کسی حتی به شوخی هم از اعتمادم استفاده کنه ، حالم بد میشه !

مسنجرم مدام قطع میشه ، پس لطفا گله نکنید!

شاد باشین

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 3:26 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

این چند روز یک عالمه سوتی دادم !

یک شماره موبایل داشتم که باید حتما صاحبش رو پیدا می کردم ! بعد در اوج آرامش ، مدام میرفتم یکی از خطهایی که صفر نمی گیره رو آزاد می کردم و شماره ام رو می گرفتم ! به نصف شماره ها که می  رسیدم ، بوق اشغال می زد ! منم چند بار شماره گرفتم ، دیدم نه ! نمیشه ! دیگه کم کم داشت صدای داد و بیدادم بالا می رفت که چرا این خط خرابه ، فکر کردم کسی داره وبگردی می کنه ! بعد دیدم منشیمون اومده میگه ، لیلا جون با کدوم خط شماره میگیری ؟

تقریبا در طول این هفته فهمیدم نود درصد شماره هایی که از بچه ها داشتم و در یک اقدام نظم جویانه مرتب نوشتم ، اشتباهه ! حالا جالبی قضیه در اینه که مثلا همه رو حفظ بودم ، بعد اومدم بدون نگاه به برگه هام بنویسم !  سه رقم از شماره فاطمه رو با دو رقم از شماره فرناز نوشتم ، یک شماره جدید شده ، همش تماس می گیرم ! تازه فحششون  هم میدم که چرا یکی دیگه موبایلتون رو جواب میده !

تازه بدتر از همه هم اینه که بعضی شماره ها رو هیچ کس جواب نمیده ! و به هیچ وجهی هم دسترسی به صاحبانشون ندارم که ببینم درسته یا نه !

گاهی وقتا حس می کنم ، این اتفاقا از بهم ریختگی ذهنه ، ولی امروز به این نتیجه رسیدم که همش از خالی بودن ذهنه  ! که هر دوش از بهم خوردن آرامشم سرچشمه می گیره !

امروز عجیب دلم میخواست برم به مسبب این بهم ریختگی ذهنی بگم ، همش تقصیر توه ها ، نمیذاری من زندگیم رو بکنم ! ( سو برداشت نشه ها ، همش کار یک دوست روشنفکره )

مورد آخر هم اینکه کی گفته من روشنفکرم ؟ من از ده نمکی هم متعصب ترم ! ( بماند که روی چی تعصب دارم ) بی خیال من بشید بابا ! من هیچی هم نمی تونم براتون بگم ! بلدم نیستم سفسطه کنم که شما بگید ، وای عجب روشنفکری ! من هر چی که دارم فقط برای خودم دارم ! چون از اون روزایی که می خواستم دیگران رو هم تغییر بدم گذشته ! پس هیچ نیازی هم نمی بینم که بحث کردن رو یاد بگیرم ! فقط می دونم وقتی به دیگران احترام می ذارم ، دوست ندارم ببینم کسی به هر اسمی میاد و هر چی دلش میخواد میگه !  حس می کنم از این جا مونده و از اونجا رونده شدم ! نه با روشنفکرا جور در میام !  نه با بقیه ! همون بهتر که برم و به تنهایی زندگی کنم !

هر چند که خودم هم در این چند روز حسابی بی شعور شدم و یک سری کامنت بد هم گذاشتم ، از اونا که توشون پاچه مردم رو می گیرن ! به بزرگواری خودتون ببخشید !شرمنده !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 6:49 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

یکی از مشکلات من بر میگرده به اینکه من نمی دونم بچه کی هستم ؟!

وقتی دیگران ازم تعریف می کنن ، میشم بچه عزیز ، وقتی یکی که مامانم رو می شناسه و از این حرفای مسخره می زنه که چون مامانت خوبه ، تو هم خوب شدی ! حس می کنم مامانم داره رشد می کنه و همش به خودش می باله ! اگه اینجور وقتها این ماجرا رو برای بابام تعریف کنیم ، بابام میگه ! یعنی چی ؟! مگه دختر توه ؟! دختر منه ! با یک لحن شوخی که کاملا میشه فهمید پشتش جدیه !

وقتی مامانم از دست بابام ناراحته و با من هم خوب نیست ! من میشم دختر بابام و می شنوم که حقا به خودش بردی !

وقتی که یک کاری کردم که بابام راضی نیست ! میشم بچه بی ادبی که مامانش بلد نبوده تربیتش کنه ! و به مامانم میگه بیا اینم دختر گلت !

من نمی دونم دختر کدومشون هستم ؟ شایدم بچه هیچ کدوم نیستم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 7:35 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

اخراجی ها رو دیدم ! ابدا که خوشم نیومد هیچ ، کاملا هم بدم اومد ! اگه همون موقع که دیده بودم می خواستم در موردش بنویسم ! یک عالمه حرف می شد ! ولی الان فقط همین به ذهنم میاد که ده نمکی در لابلای به قول خودش طنز ، تمام تفکراتش رو بدون هیچ مشکلی به خورد مردم داده ! بعضی جملاتش به شدت آزار دهنده اس! حیدریم ! یا ماجرای حورالعین بهشتی ! و خیلی موارد دیگه ! هیچ کدوم از بازیگرای فیلم هم بازی جدیدی از خودشون ارائه ندادن که در خور تحسین باشه ! اکبر عبدی در نقش همون آدم ترک همیشگی ، مجید سوزوکی در نقش همون لاتی که تو سریالهای تلویزیون بود ، امین حیائی و بقیه هم در همین حد ! به نظرم پر بود از شعار ، از تقلید از فیلم های دیگه ! اونجا که مجید سوزوکی تو میدون مین پاش رو به زمین می کوبه ، تنها چیزی که به یاد میاره ، پا کوبیدن جمعه تو روبان قرمزه ! اونجا که حرف از دل می زنن ، نه ظاهر ! مارمولک به یاد میاد و ......ده نمکی روش جدیدی برای تفکراتش پیدا کرده ! دلم می خواست که سگ کشی بیضایی به فروش بالایی می رسید ، نه اخراجی های ده نمکی !

اما خون بازی ، من به شخصه توانایی بررسی  یک فیلم رو از زوایای هنری ندارم که کاملا مشخصه کار بنی اعتماد یک روش جدید و نویی هست ! و اما در مورد شعاری بودن و تبلیغی بودن فیلم ! نمی تونم بگم مخالفم و یا کاملا موافقم ! اما اینقدر فیلم خوبه و این روزای زندگی سیما و سارا خوب بازی شده ، که از دیدن فیلم خسته نمیشی ! من صحنه های شوک آور فیلم رو مثل ، اون پسر گل فروش ، گریه کردنهای عمیق باران کوثری ، تو لجن گشتن هاش ! و .... خیلی خوشم اومد !

عمیق ترین جمله اش که من دارم بهش فکر میکنم ،از زبون بیتا فرهی ، این بود که شاید اگه می موندم و اون تحقیرها رو در مورد خودم می پذیرفتم ، دخترم اینجوی نمی شد  !

کلا که بخوام بگم ، از دید من خون بازی فیلمی بود که میشد کاملا از خوش ساخت بودنش و موضوعش لذت برد بدون ذره ای خستگی  ! و اخراجی ها در یک کلام مزخرف بود !

ادعایی در مورد مردم ندارم ! ولی یک جورایی دلم می سوزه که به این فیلم رده پایین دل خوش میکنن !انگاری که مردم" مارمولک " رو یادشون رفته ،" لیلی با من است" رو فراموش کردن ! هر چند که حق دارن ! اینقدر بهشون سخت می گذره که با فحشهای چاله میدونی و به قول بازیگرای فیلم ، چیز دار به خنده های عمیق می رسن ! و لذت می برن !

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 11:12 PM  توسط ل ی ل ا 

 

نمیرم اخراجی ها رو ببینم ! دلم نمیخواد فیلم ده نمکی رو ببینم ! با اوج بی منطقی ازش بدم میاد ! ده نمکی خاطرات "یا لثارات " رو برام زنده میکنه !دست خودم نیست ! اون شب که اومده بود کانال ۵ برنامه داشت ، داشتم دق میکردم ! نه نگاه می کردم و نه گوش می دادم ولی خیلی کفری بودم ! قیافه اش ، اسمش ، حرف زدنش ، مصاحبه کردنش ، جار و جنجال جشنواره اش ، همه کاراش باعث میشه حالت تهوع بگیرم ! عصبی که میشم حالت تهوع می گیرم ! برخورد خاصی با خود ده نمکی نداشتم ولی این تیپ آدما مثل همدیگه ان ! یاد اون پسرای دفتر نهاد و بسیج دانشگاه می افتم ! چی که از دستشون نکشیدیم ! اونا جوجه هاش بودن ، وای به اینکه بزرگشونه ! حس می کنم راه دیگه ای برای سرگرم کردن مردمه ! از سرگرمی های اینجوری ، بدم میاد ! این مرتیکه فکر کرده ماها یادمون میره ؟! که چکار میکرد ؟! چند روز پیش یک مصاحبه ازعبدی خوندم که گفته بود خوب دلیل نمیشه ، هر کی ممکنه عقایدش تغییر کنه ! ولی من ازعقاید تغییر کرده ده نمکی بدم میاد ! نمی تونم باور کنم یکی مثل اون آدم بشه ! اونم به این سرعت ! بهم نگید که خیلی از اصلاح طلبا هم همینجوری بودن که خودم می دونم ! ولی یکی مثل گنجی و تغییر عقیده اش و رفتاراش کجا و تغییر عقاید ده نمکی کجا ! هنوز که هنوزه بر اساس منافع خودش در مورد مردم حرف می زنه ! نگاهش از بالاس! حالم بهم می خوره ! از ده نمکی ! از فیلمش که شاید به نظر خیلی ها خوب باشه و خنده دار و توپ !

هر چند که همیشه سعی کردم وقتی یک فیلم روی پرده اس ، سی دی فیلم رو تهیه نکنم و حتی اگه بیرون هم اومده باشه ، برم سینما فیلم رو ببینم ، ولی در مورد ده نمکی نمی تونم ! حاضر نشدم پولی بابت همین سی دی پخش شده هم بدم ! همکارم گرفته بود و بی اطلاعیش از تفکر من نسبت به ده نمکی باعث شد ، بده منم نگاه کنم ! دارم فکر میکنم به اینکه روزی میاد از زبون ده نمکی بشنویم ، مردم ما رو بیشتر قبول دارن و ما مردمی تریم ، چون فیلمی که من ساختم ، رکورد سینمای ایران رو در عصر بیضایی و بقیه بزرگان سینمای ایران شکست !

پ ن : هنوز وقت نکردم سی دی اخراجی ها رو ببینم ! ولی مطمئنم ببینم بازم کفریم میشم !این کار من اوج تعصب هم باشه ، باهاش مشکلی ندارم !

میرم خون بازی رو می بینم ! هر چند تلخ و ناراحت کننده باشه ، ولی دلیلی وجود نداره که همیشه از خنده لذت ببرم ! میخوام از دیدن یک فیلم خوب لذت ببرم ! با یک کارگردانی که قبولش دارم ! حاضرم برم  "شب بخیر فرمانده " انسیه شاه حسینی رو ببینم ، ولی اخراجی ها رو نبینم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 4:17 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

روز خیلی خوبی رو پشت سر گذاشتم !

هم خوب خوابیدم ، هم به موقع رسیدم و هم کارم خوب پیش رفت !

از روزی که آنی اومدنش به تهران قطعی شد ، همش به خودم میگم کاش یک چیز دیگه هم خواسته بودم  ! ( چند پست قبل گفته بودم کاش یکی بیاد بریم الواطی ) ! البته الواطی نکردیم و مثلا متشخص بودیم ! فقط می دونم که گاهی وقتها اینقدر صدای خنده من بلند بود که مردم بر می گشتن نگاه می کردن ! خوب چکار کنم ، خنده ام می گرفت ! هر کی منو دیده باشه یا با من حرف زده می دونه چه خنده های جالبی دارم ! علی ای حال! چند ساعتی با هم بودیم و کاملا از روز لذت بردم ! امیدوارم شازده کوچولو ما هم راضی بوده باشه ! قبلش هم که در راستای بیکاری قدم زنان از زیباییهای چشم نواز و غیر چشم نواز و گوش خراش و توپ و... پارک لاله بهره بردم  ! یک وقت فکر نکنین فقط از دوستان مشترکمون غیبت کردیم ها ! نه خیر ! از دوستان مشترک و غیر مشترک  ! خیلی فاز داد ! آخر هم به این نتیجه رسیدیم که چرا وبلاگ نویس های منور الفکر ، ادعا می کنن که در مورد بقیه غیبت نمی کنن  ، ولی بعد چند ماه سوتی میدن و مشخص میشه که ای دل غافل ، تنها کاری که می کنن غیبت از وبلاگ نویسای دیگه اس ! سرشار از انرزیم ، امیدوارم امشب میلان با باختش حالمون رو بد نکنه ! حداقل اگه می بازه خوبببازه تا من جلو سیا بیشتر از این ضایع نشم !

تازه یک اتفاق بهتر هم هست ، فردا یا جمعه به همراه نسیم و خواهرم میریم سینما ! دلتون بسوزه ! اگه اونا نمی اومدن باید منت یکی از شما ها رو می کشیدم ! شکر خدا که اومدن   ولی فعلا اوضاع توپه توپه !

حالا اگه شما یک وقت خواستین افتخار همراهی من نصیبتون بشه ! یک وقت دیگه !

شاد باشین !

پ ن : بنا به تقاضای خواهرم اجازه ندارم آدرس وبلاگش رو براتون بذارم ! ولی بعدا دزدکی بهتون میدم !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 11:6 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

جریان این آگهی و نیازمندی ، بسیار جالب و شاید یک جورایی غم انگیزه !

در تمام دنیا یک دونه خواهر دارم که واقعا دوستش دارم و حس می کنم هر کاری که از دستم بر بیاد رو باید براش انجام بدم ! خواهر گل من متولد سال ۶۹ هستش و متاسفانه یا خوشبختانه به بچه های این دوره زمونه شباهتی نداره ! نه از نظر سیستم اخلاقی ، نه فکری و ....  خواهر عزیزتر از جان ما چند وقتیه که وبلاگ نویس شده ! چند باری هم برای تعدادی از دوستان وبلاگی من کامنت گذاشته ولی ظاهرا چون نوع نوشته هاش زیاد جالب نبوده ، کسی تحویلش نگرفته !

از چند روز پیش به من گیر داده که من یک دوستی میخوام در نت یا اصلا دنیای واقعی که تو مایه های خودم باشه ! یعنی همون چیزایی که نوشتم و ملاک آدم مورد نظر بود ! در این بین من نوشتم ۶۶ به بعد ، ولی واقعیتش اینه که باید حدودا ۶۹ ای باشه ! که هنوز دوران مدرسه رفتنش رو فراموش نکرده باشه و چون تجربه دانشگاه و خیلی مستقل بودن رو نداره ، نمی تونه با دانشجو جماعت هم صحبت بشه ! نه بحث عاشقی و اینا در میونه ، نه هیچ بحث خاص دیگه ای ! یک دوست عادی که بتونه باهاش از گلی ترقی ، از نادر ابراهیمی ، از چلچراغ ، از سیاست ، از فروغ و از شعرای خودش حرف بزنه ! در واقع من  و اون بر خلاف تفاوت سنیمون خیلی با هم خوب هستیم ! و روابط خوبی داریم ! ولی ظاهرا از من خسته شده ! دنبال یک آدم جدیدی می گرده که بتونه به قول خودش چیزای جدید یاد بگیره !

حالا اگه با این حرفا کسی هست که فکر می کنین این خصوصیت ها رو داره ! یا اینکه خودتون حس دوستی با خواهر من رو دارین بهم خبر بدین !

پ ن : آگهی هم به در خواست اون تنظیم شده بود شاید شما کسی رو بشناسین ولی این بخش توضیحات به درخواست من و در جهت رفع سوتفاهمات نوشته شده !

شاد باشین !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 11:37 PM  توسط ل ی ل ا 

 

به یک عدد انسان وبلاگ نویس متولد ۶۶ به بعد نیاز مندیم ! که توپس باشه ! روشنفکر باشه ! شاعر باشه و اگر خودش شعر نمیگه شاعرای بزرگ رو در حد خوبی بشناسه ! در سیاست هم دستی داشته باشه ! نازک نارنجی نباشه ! از گلی ترقی هم خیلی خوشش بیاد ! کامو خونده باشه ! اهل سالینجر خوندن باشه ! چلچراغ هم بخوونه ! فالاچی رو بشناسه ! از پیرزاد خوشش بیاد ! نادر ابراهیمی رو هم قبول داشته باشه !

خواهش میکنم در صورت شناخت به من معرفی نمایید !

پ ن : برا خودم نمیخوام ها ! یکی دیوونه شده به یک همچین آدمی نیازداره ! جدا اگه می شناسین معرفی کنین !

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 11:49 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

این قدر روزا داره عادی می گذره ، که این عادی بودنش مجبورم می کنه یک فکری برای تغییرش بکنم ! ولی نمی دونم چه کار اساسی میشه انجام داد ! ؟

کار کردن هم درد سر بزرگیه ها ! هر جا میخوای بری باید مرخصی بگیری ! من میخوام چند روز دفترمون بترکه ! ویران بشه که بتونم یک سفر سه روزه برم !

حس می کنم کمی عقب افتادم ! بازم باید دست به دامن اون مأموره بشم !

دیشب داشتم دفتر روزانه نویسی های عید ۸۵ رو می خوندم ، به خودم قول داده بودم حالم خوب بشه ! بهتر که شدم هیچ ، خیلی فراتر از قبل هم رفتم ! هر چند که خیلی وقتا به تجربیاتم فحش میدم ، ولی عمیقا حس می کنم دوستشون دارم !

اگه کسی هست که میخواد بیاد تهران ، یا بره بیرون ولگردی ، یا گردش و تفریح یا الواطی یا هر چیزی تو این مایه ها که منو از زندگی کلیشه ای کمی جدا کنه ، خبر بده ! خیلی محتاجم به تغییر ! اصلا یکی یک موضوع بده برای فکر کردن ! از هر پیشنهادی استقبال می کنم ! شما ها چکار می کنین که تو این روزای کسل کننده بهاری خسته نمی شین ؟

پ ن : حالم بد نیست ها ! به سان انسان های معمولی خوبه ! ولی زیاده خواهی در بهبود روزگار نیازمند تغییرم می کنه !

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 6:38 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

چند وقتی هست که میخوام یک معرفی اجمالی از خودم بنویسم که یک مشکل اساسی پیدا کردم ! خیلی هم پرس و جو کردم و هر دفعه یک جواب گرفتم ! هر کسی از راه میرسه یک چیزی میگه ! پایین و بالا ! من بعد تمام این چند سال زندگی نفهمیدم چند سالمه ؟! مامانم و بابام وقتی که میخوان سن خودشون رو حساب کنن ، یک سال بزرگتر رو میگن ( که نکنه یک وقت ما بگیم زود ازدواج کردین )  ولی وقتی به ما میرسه ، به قول خودشون سن واقعی رو میگن ! از نظر مامان و بابای من هنوز ۲۴ سالم تموم نشده ، یعنی اینکه من هنوز ۲۴ سالمه ! از نظر برخی افراد من ۲۵ ساله به حساب میام و یک سری هم خیلی لطف دارن منو ۲۶ ساله محسوب میکنن ! دوتا موضوعی که همش منو به شک می اندازه که چند سالمه ، سالگرد پیروزی انقلاب شکوهمند ایران اسلامیه و دومی سن یک بچه که بدنیا میاد! انقلاب تقریبا سه سال و نیم از من بزرگتره ! اون وقت امسال ، ۲۸ امین سالگرد پیروزی انقلاب بود ! بعد من که سه سال از انقلاب کوچکترم میشم ۲۶ ساله ؟!؟! از یک طرف دیگه هم بچه ای که بدنیا میاد تا یک سال کامل از عمرش نگذره نمیگن که یک سالشه ، مثلا وقتی هشت ماهه اس میگن ، هشت ماهه اس نه اینکه بگن ، یک سالشه !

نمی دونم والا ! بس که میگن خانما سنشون رو کم میگن و از این حرفا ، من جرأت نمی کنم بگم چند سالمه ، هر کی می پرسه چند سالته ، تاریخ تولدم رو میگم و محاسبه سنم رو به عهده خودشون می گذارم ! که بعد نیان بگن که چرا سنت رو اشتباه گفتی و از این حرفا ! مخصوصا بعضی از آقایون بسیار محترم ، عجیب علاقمند هستن که در این مورد با خانمها کل بندازن ! در آینده هم به همین روش ادامه میدم و در پاسخ به سوأل چند ساله بودنم ، میگم متولد مرداد ۶۱ هستم !

آآآآآآآآآآآآخیش ! دیگه مجبور نیستم به مهرزاد بگم ۲۴ سالمه یا یک جا ببینم یکی چند ماه از من کوچکتره ، بعد نوشته ۲۳ سالشه و یا اینکه از یکی یک ماه کوچکتر از خودم بشنوم که ۲۵ سالمه یا هر عدد دیگه ای ! یا مامانم سن مهدی رو ۲۶ بگه! ( حالا مهدی یک سال و نیم از من بزرگتره ! )

من که مید ونم سن ننه مادر فولاد زره رو دارم ، ولی شما بگین من چند سالمه ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 0:30 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

خیلی دلم برای نوشتن تنگ شده ! ولی به هیچ وجه وقتش رو ندارم !

این روزا جز اسباب کشی که داره نابودم می کنه ! فکر به دوستم و بزرگتر بازی برادرای کوچکتر از خودش بعد مرگ پدرش اذیتم میکنه !

این قدر موضوع برای اعصاب خوردی هست که نمی دونم به کدومش فکر کنم ! ولی فقط می دونم که دلم نمیخواد هیچ کدوم اینا ناراحتی عمیق پیش بیاره ! فعلا که دارم مبارزه می کنم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 6:35 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

دست راهنمایی رانندگی درد نکنه با این همیار های پلیس و گشت های محسوس و نامحسوسشون که باعث شدن ما در مسیر رفت و آمد بیکار نمونیم و به این فکر کنیم که سر پیچ بعدی یا سبقت بعدی گرفتار می شیم که عاقبت هم هیچ فایده ای نداشت !

همش دعا می کردیم بلکه پدر بزرگوارمون یک جریمه درست و حسابی بشه تا بلکه بعد این کمی بهتر رانندگی کنه ! ولی نشد که نشد ! همیار پلیسمون که اینقدر خنگ بود باید بهش می گفتی حاج خانوم سرعتمون رفت بالای ۱۶۰تا بلکه به خودش بیاد و به راننده تذکر بده ! همیار پلیس ما با اون همه خنگی ۱۰۰هزار تومن جریمه نوشت ، اونم فقط در مسیر رفت ! ولی دریغ از حضور یک پلیس واقعی !

گاهی وقتا که بعضی تفکرات میگن که مردم به چوپان احتیاج دارن ، بابای من به عنوان یک مثال کوچک از جامعه ناراحت میشه ، انگار که هزار تا فحش بهش داده باشن ! ولی موقع رانندگی کردن عملا نشون میده که مردم واقعا به چوپان نیاز دارن ! ماها روشنفکریم فقط در حرف ! وقتی خودمون به قوانین عمل نمی کنیم ، اونم بدیهی ترین قانون ، انتظار داریم که اون که قدرت دستشه به قانون عمل کنه ! زهی خیال باطل ، وقتی به بابام می گیم بد رانندگی می کنی ! ناراحت هم میشه ! چند ورژن پایین تر از سران قدرتمند عمل می کنه و دستور زندانی کردن ما رو نمیده ! ولی همش خودش رو توجیه می کنه !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 2:57 PM  توسط ل ی ل ا  |