تبليغاتX
ماندن بی من

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

سال چهارم که بودیم و آخر سال تحصیلی رسیده بود وبازار بچه درسخونا حسابی گرم بود برای خداحافظی و یادگاری و این حرفا ، یک روز قرار شد که یک فیلم رو با عنوان پیک به خوابگاه منتقل کنم و بعدفردا به حسین یا نجمه برسونم ، منم که هر چیزی که قرار بود نشکنه و سالم بمونه رو زیر تشک تخت میذاشتم . چند روزی حسین نیومد و این فیلم بیچاره هر روز توسط پیک محترم ( لیلا خانم ) حمل و نقل می شد و در بدر دنبال صاحبش می گشت ، خلاصه اینکه حسین چند روزی غیب شده بود و منم دیگه فیلم رو حمل و نقل نمی نمودم ، قرار شد اگه خواستش خبر بده براش ببرم ، چند روز بعد که قرار بود فیلم رو براش ببرم ، با جای خالی فیلم مواجه شدم ، دیدم که بله! جا تره و بچه نیست  ( سال آخر با هم اتاقی هام مشکل داشتم ، اینقدر که مثلا شماره های توی گوشی منو می بردن و مزاحم بچه ها می شدن ، یا با فک و فامیل حرف می زدن ! ) این فیلم هم به سرنوشت خیلی های دیگه از وسایل شخصی من دچار شده بود ! از همون موقع حساسیت من روی وسایل شخصیم بیشتر شد !

چند ماه پیش به پیشنهاد خودم تمام فیلم هایی که داشتم رو به دوستم دادم که بشینه ببینه و کمی از اون بیکاری بدی که تو خوابگاه بهش دچار شده بود در بیاد ! هفته پیش که اومد تهران ، متوجه شدم که فیلم های من بر اثر یک سری اتفاقات از کم کاری خواهرش در رایتشون و گیج بازی دوست جونش همشون یکجا گم شدن !

اولش که فهمیدم ، شوکه شدم ! برام باور نکردنی بود ! ولی خوب پیش اومده بود ! شبش هم که اومدم خونه کمی غر زدم ، ولی الان اصلا ناراحت نیستم ! یاد برخورد حسین با خودم افتادم ، هر چند که اون فیلم بعد حدود شش ماه توسط مثلا واسطه و آدم خوب بهم برگردونده شد ، ولی حسین هیچ وقت حرفش رو هم نزد ! حتی بعدش هم فیلم رو به خودم داد !

 خیلی کم پیش میاد که از کسی فیلم یا کتاب امانت بگیرم ، ولی هر وقت هم که گرفتم منهای همون یکبار ، سالم برگردوندم !

می خواستم تصمیم بگیرم که دیگه امانت دادن و امانت گرفتن رو تعطیل کنم ، ولی می بینم که کار جالبی نیست ! یعنی برای من خوشایند نیست !

با این شرایط اگه امانت خواستین بگین که بهتون ندم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:49 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

تو ظاهر همه فحش میدن و ادعای بد بودن شرایط جامعه رو دارن و میخوان که ایرانی آباد داشته باشن و زندگی به سبک کشورای قانون مند رو تجربه کنن ، ولی وقتی پای عمل می رسه ، زیرآبی میرن و پشت پرده هر غلطی میخوان می کنن !

امروز اتفاقایی افتاد که یادآور نوع زندگی ایرانی بود ! بر اساس مصوبه هیأت مدیره جز اعضای هیأت مدیره کسی حق استفاده از امتیازات عنوان شده رو نداره ، موقع تصویب که بوده ، همه اعضا موافقت کردن و طرحش با قاطعیت رأی آورده و هر شخصی هم به امید زیرآبی رفتن بوده ! حالا زیرآبی های یک سری از آقایون از فرنگ برگشته رو شده ! امروز که رئیس با این موضوع برخورد کرد ، همه شروع کردن به خرده گرفتن به رئیس بیچاره قانونمند مذهبی که چرا اینقدر بی جنبه اس ؟! که چرا هوای اطرافیان رو نداره ؟ که چرا فکر نمی کنه چند هفته دیگه با این آدما چشم تو چشم میشه و هزار تا چرای دیگه ! به قول معروف هم اینقدر پشت سرش حرف زدن که هیچ گناهی براش نموند !

ولی به شدت حال کردم که چنین اتفاقی افتاد ، خیلی خوشحال شدم ! نه اینکه از دعوا خوشحال شده باشم ها ، نه ! از اینکه آقای رئیس اینقدر خوب برخورد کرد خوشحال شدم! کار دنیا به کجا رسیده ! برای یک افشای کوچیک آدم باید خوشحال بشه ، برای چیزی که باید وجود داشته باشه !

با وجود اینکه می دونم رفتن از این دفتر اجاره ای یعنی تنهایی تقریبا مطلق ولی خیلی دوست دارم که ما از این ساختمون نقل مکان کنیم ! حس می کنم اصلا دوست ندارم با مردم باشم ! یا حداقل مردم از این نوعش !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 11:7 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

خیلی خوب یادم میاد در طول این یکی دوسال اخیر هر دفعه که اومده خونه ما و داشتیم حرف می زدیم و مامان یک حرفی زده مبنی بر اینکه فلان جا حواسش نبوده و یک کار غیر معمول انجام داده ، برگشته گفته ، اینا از نشانه های آلزایمره ! نه اینکه مامان خیلی انرژی مثبت داره ! اونم هر دفعه اینجوری میگه !

دیروز بعد رفتنش به مامان میگم ، فلانی که آلزایمر گرفته چند سالشه ؟ میگه نود سال ، میگم پس چرا  هر دفعه تو رو با اون مقایسه می کنه ؟

در عجبم از وجود سرشار از انرژی منفی این بشر ! اگه مامان حالش خوب باشه ، اینقدر حرف می زنه که نگرانش کنه ! نمی دونم چرا حس نمی کنه نباید از این حرفا با مامان بزنه ؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:37 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

گاهی روزا حس می کنم دارم به خوبی اشتباهاتم رو می بینم ( قبلی ها رو نه ، اینایی که الان انجام میدم و می دونم اشتباهه ) ولی اصلا حس اینکه بخوام اشتباه نکنم ، نیست ! میگم بالاخره یک چیزی میشه دیگه ، ولش کن !

اشتباه با تعریف های خودم ها !  اینم شده جریان لجبازی های دیگه ! فکر نمی کردم که اینقدر لجباز باشم ، ولی مثل اینکه هستم !

می دونم که اصلا حوصله تعهد دادن و این چیزا رو ندارم ، ولی از روزی که طرح مبارزه با بدحجابی شروع شده ، روز به روز بدتر میشم ! اینقدر که امروز مطمئن بودم اگه به تور گشت ارشاد بخورم ، تعهد دادن حتمی میشه !

دیروز همکارم می گفت ، خیلی ازت خوشم میاد ! چون خیلی خونسردی !! و من در کمال تعجب داشتم فکر میکردم که من خونسردم ؟! حرف کی ها رو جدی بگیرم ؟ شایدم وقتی اونجا هستم خونسردم و بقیه مواقع ، جوشی و عصبی !

آقای ده نمکی ، سلام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:53 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

روزای اول که رفته بودم سر کار ، همکارم زیاد از دوستاش حرف می زد ، این دوستش اینجوری ، اون یکی اینجوری و خیلی مدل های دیگه ! منم همش با خودم می گفتم که وای این دختره با وجود اینکه خیلی وقته درسش تموم شده و دانشگاه هم نرفته ، چقدر دوست داره ! حتما روابط اجتماعی خیلی خوبی داره که تعداد دوستاش اینقدر زیاده !

بعد یک مدت فهمیدم که خیلی از این دوستا که اون هنوز هم با هاشون در ارتباطه ، دوستای اتوبوسی هستن ! یعنی چون ۶ سالی هست که شاغله و هر روز رفت و آمد می کنه ، با بقیه خانمهای اتوبوس دوست هستن ! اینقدر که بیشتر ساعتهای روزشون رو با هم باشن ! بعد همون موقع فکر کردم به تفاوت دوست اتوبوسی و دوست اینترنتی !

دارم فکر میکنم چه تفاوتهایی با هم دارن ؟ کدومش بهتره ؟ یا یک جورایی کدومش واقعی تره ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 6:13 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

هنوزم نمی دونم آدم باید زندگی فعلیش رو بسازه با وجود اینکه می دونه آینده خوبی جلو روش نیست !؟ یا اینکه به فکر آینده اش باشه و چند سالی از زندگیش پا روی علایقش بذاره !؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 10:28 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

دوستام از ۵ نفر به ۸ نفر تبدیل شدن و بین اونا فقط دلم می خواست با یکی حرف بزنم که از بد اتفاق با همون یک نفر هم بیشتر از ۵ یا ۶ ساعت نبودم !

همون قدر که من از دزدیده شدن خوشم میاد ! بابام بدش میاد ! برای همین بعد از ولگردیهای این چند روز ، رسما توبیخ شدم !

اینقدر که با هم حرف نزنیم ! تقریبا قهریم !

حالا شانس آوردم که بابت موهام تذکر نگرفتم !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:14 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

 

من حرفی رو که چند وقت پیش زدم که  " یکی بیاد تهران ، بریم الواطی " رو پس می گیرم !

من اصلا دلم نمیخواد  بلاگرها رو ببینم !

فکر کن در عرض چند هفته ، هیچ بعداز ظهری رو خونه نبودم !

حالا از چندروز پیش بازم شروع شده !

دیدن بعضی از بچه ها خیلی خوبه ، ولی وقتی تا شش غروب سرکار باشی و شبای قبل هم نخوابیده باشی و بفهمی که ۵ تا از دوستات از شهرای مختلف دارن میان و همشون هم میخوان تو رو ببینن و یکی دو روزی خوش بگذرونن  و هر شب تا ۲ شب برات حرف بزنن و .... ، وای نه !!

من خسته ام ! اینقدر دلم یک خواب خوب بعدازظهر میخواد !

به همه اینا اضافه کنید ، اومدن جواب کنکور ارشد و کنکور دانشگاه آزاد که اون یکی دوستم رو درگیر کرده و نمی تونم دوستام رو بسپرم دست اون !

بدتر اینکه هر روز که میای خونه ، ببینی یکی از  پسر عموی گرامی اینجاست و بعدشم بد نگاه کردنای مامان و بابا رو به خاطر بی حجابی تحمل کنی !

کتابای این ترمم رو هم خریدم ، یک چیزی حدود ۴ هز ار صفحه درس که از ۲۰ روز دیگه امتحاناشون شروع میشه و حفظ کردنی هم نیستن و منم هیچ کدوم رو نخوندم !

با این حجم کار و مهمونی من چکار کنم !؟

اینقدر خسته شدم ، نتونستم از کوتاه کردن موهام لذت ببرم !

اصلا به درک !  البته نمی دونم خودم رو گفتم ، دوستام  ، درسام یا کارم رو !

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:27 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

به دعوت آن شرلی عزیز باید از آرزوهام بگم ! اونم به روال بازی های قبلی ، پنج تا !

من از اون آدمایی هستم که یک عالمه چیزا دلم میخواد که شاید اسمش رو بشه آرزو گذاشت !

یعنی واقعیتش اینه که من هنوز نمی دونم تعریف آرزو چیه ! به هر حال ۵ تا مورد که فکر میک نم از محالات باشه و به عنوان آرزو عنوان میشه رو میگم .

تو شرایط مختلف ممکنه ، آرزوهای مختلفی به ذهنم برسه ! مثلا تو حالتی که وضع سیاسی خیلی خرابه ، آرزو کنم یک کم بهتر بشه و از این قبیل اما چند تا مورد پایین ، اون چیزایی که حس می کنم تقریبا همیشه و در همه حال با کمی فکر کردن آرزوی منه :

۱ - بزرگترین آرزوم که واقعا هم محاله اینه که با این تجربیاتی که الان دارم بر گردم به ۶ سال پیش ! اگه این برآورده نمیشه خوب ۳ سال پیش !

۲ - اراده ای داشته باشم که برنامه هایی که خودم می ریزم رو انجام بدم !

۳ - یک آرزوی محال دیگه ! میشه جریان اون حدیث امام علی " هر آنچه برای خود نمی پسندی ......" یعنی خوب میشد که بهش عمل بشه !

۴ - آرامش عمیق که فاکتورای زیادی داره و هر کدومشون یک آرزوی جدا میشه !

۵ - گنجایش روحم اینقدر بالا بره ، ظرفیتم اینقدر بالا بره که جلو بدی ها و سختی ها کم نیارم و بتونم دنیاهای بزرگتر رو تجربه کنم !

باید از ۵ نفر هم دعوت کنم که آرزشون رو بگن ، ولی خیلی سخته ! هر کی دلش خواست بنویسه بعد بگه من دعوتش کردم !

** در مورد دیدار وبلاگی منظورم یک جمع بود ، نه تک تک افراد  و این برام هیجان داره که بخوام هر شخصی رو از روی رفتاراش تشخیص بدم ! کاری به قبل و بعدش ندارم ! دوست جونایی که دیدمتون این حرفا در مورد شما صدق نمی کنه ! شما خیلی عزیز بودین که حاضر به دیدنتون شدم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:47 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

من هر دفعه که می خونم که بر و بچ وبلاگستان قرار وبلاگی داشتن،  دلم قرار وبلاگی میخواد ! از اینا که  گیلاسی اینا  رفتن !

دلم میخواد هر بلاگری رو که ندیدم ببینم ! یعنی اونایی که دیدم نیان !(  یعنی دلم میاد ؟ نه همتون بیاین ! )

آخه دلم میخواد ، نگاه کنم و فکر کنم که این کیه ؟! بعد به نتیجه نرسم ، بعد یک دفعه اون دوست ندیده بگم من فلانیم !

وای چه حالی میده ! همش میشه ، هیجان !

آها ، یک دچیز دیگه هم دلم میخواد ها ! بعدا دیگه نبینمتون  ، همون یکبار چون ذوق و شوق دارم ! بعد اگه دلتون خواست لطف میکنم دوباره میام منو ببینین !

بدیش اینه دوستای وبلاگی من هیچ کدومشون با هم دوست نیستن !

خوب یک قرار بذارین ، من بیام این همه انرژی بگیرم ، چی میشه اخه ؟! شما که حسود نبودین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:17 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

دقیقا بعد انجام کارای اداری ، هر دفعه بهمون می گفتن ، حالا نوبت اینه که برید ساختمون چابک  ! باید تا انتهای ویلا می اومدیم و بعدش میرفتیم خیابون قائمشهر ، دفعه قبل مسیر رو با ماشین رفتم ، یک سربالایی چند دقیقه ای ، این بار پیاده  ، هیچکی حق نداره از پیاده رو حرکت کنه ، وقتی تو پیاده رو باشه ، سگها میان می گیرنش و مجبورش میکنن بیاد از کنار خیابون راه بره ! سر چهار راه که میرسیم باید منتظر بمونیم که رنگ چراغ عوض بشه ! یک ساختمون قدیمی ، با یک حیاط کوچک ، باید آسانسور سوار می شدیم تا برسیم به طبقه .... ، اونجا یک رسید بهمون میدادن که باید منتظر می موندیم ، بعد چند دقیقه یکی از پرسنل مارو صدا می کرد و به اندازه دو تا سرنگ خون می گرفت ، باید چند دقیقه ای منتظر می موندیم تا جواب آزمایشمون بیاد ! داشتم ازاسترس می مردم ، هپاتیت ؟! هر چند می گفتن تست هپاتیته ، ولی بعید می دونم ، باید میزان یک ماده ای که اسمش سکرت بود تو خونمون بین ۴۰ تا ۷۰ می بود ، جواب خون من نمی اومد ! یک دفعه دکتر روحانی رو دیدم ، کلی غر زد که چرا به من نگفتی اینجایی تا کارت رو زود انجام بدم ، ولی از دست اونم کاری بر نمی اومد ، چند دقیقه دیگه منتظر موندم ، هر لحظه اش به اندازه چند ساعت می گذشت ، جواب آزمایشم بدون هیچ دلیل خاصی مشکوک بود ! ولی با چند بار دیگه امتحان کردن ، میزان اون ماده رو تو خونم ۵۰ تشخیص دادن ! دکتر خیلی خوشحال بود ، می گفت عالیه ، انگار که استرس من به اون هم منتقل شده بود !

هر شخصی که اون ماده در خونش بیشتر یا کمتر بود ، به مدت ۵ نمی دونم هفته یا ماه یا سال اونجا قرنطینه می شد ! وقتی قیافه آدمای اونجا رو می دیدم که چطوری این روزا رو می گذرونن نگران می شدم  که شاید من هم مشکل دارم !

این خوابیه که تو این هفته های اخیر دقیقا دو بار به همین شکل و صورت دیدم ! نمی دونم قراره چی بشه ! فقط می دونم نگرانم می کنه ! کاش برایندی از آشفتگی های ذهنم باشه ! استرسش تو خواب هم خیلی آزار دهنده بود وای به واقعیت و بیداری  ! حوصله مریضی اینجوری رو ندارم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:20 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

از شدت استرس بازی ، نمی تونستم نگاه کنم ! همه کارای عقب مونده ام رو انجام دادم وهمش میپرسیدم چی شد ؟ گل نخوردیم ؟

بس که از میلان حرف می زنم ، بابام رو هم مجبور کردم میلانی بشه  !!

ولی عجب برد با حالی بود !

حالا قهرمان نشدیم عیبی نداره ، همین که تا اینجا رسیدیم خیلی خوبه !

خیلی سرحالم ! پر از انرژی !

دلتون بسوزه ، تیمم برنده شده !

پ ن : می دونم دختر رو چه به این حرفا ، ولی به دیگران هیچ ربطی نداره !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:31 AM  توسط ل ی ل ا 

 

 

من اصلا نمی دونم چرا  از تیم های انگلیسی بدم میاد ! مخصوصا چلسی و لیورپول !  دیشب هم به همین روال وقتی فوتبال شروع شد اومدم پای کامپیوتر و وب گردی و ولگردی ! بعد که کمی گشت و گذار کردم دیدم صدای این گزارشگره نمیذاره با آرامش کارم رو انجام بدم و همش آدمو تشویق می کنه پاشه بره بازی رو ببینه ! به خیال خودم هم کارم که تموم شد ، دی سی کردم و رفتم فوتبال ببینم ! هر چند که بازی خوبی بود و کمی انرژی و هیجان به من داد ، ولی وقتی بین دو نیمه اومدم دوباره آنلاین بشم ،دیدم که کانکت نمیشه ! کم کم می خواستم فحش بدم که دیدم هین ؟ این پیغامی که میده مشکوکه ! یک نگاه کردم دیدم بله ! بنده مفتخرم که ۵۵ دقیقه انلاین باشم ! سابقا از این کارا نمی کردم و در این موارد گیج نبودم که به سلامتی به این درد هم مبتلا شدم .

پ ن :  چی میشه امشب میلان برنده بشه؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:50 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

 قبل از تعطیلات هر روز دو تا روزنامه برای دفترمون می اومد که دیگه نمیاد .تو این چند ماه یک سری حرفا در مورد روزنامه و کتاب شنیدم که برام خیلی جالب بود . بیشتر از جالب بودن تفاوت افراد رو نشون می داد و اینکه وقتی  حرف از مردم و تمایلاتشون میشه یادمون بیاد که همه مثل ما نیستن و همین مسائل به ظاهر ریزه که باعث به وجود اومدن شرایط ویژه تو مملکت گل و بلبل ما میشه .

روزای اول همکارام روزنامه نمی خریدن و می اومدن روزنامه منو می بردن که بخونن ، البته فقط صفحه حوادث و ورزشی رو . روزای بعد دیدن که مطالب خوندنی رونامه من کفاف ساعتهای بیکاری اونا رو نمیده ، برای همین تصمیم گرفتن روزنامه بخرن . یکی از همکاران گرامی که به هیچ عنوان حاضر به پرداخت پول برای روزنامه نیست ، یکی فقط به خاطر جدولش و اون تا دیگه چون از جماعت ذکور هستن و خوب نیست که یک مرد ندونه تو کشورش چی می گذره روزنامه می خونن !حالا چهارتایی پولهاشون رو روی هم میذارن یک روزنامه می خرن که این روزنامه باید دوتا ویژگی داشته باشه ، ۱ - صفحه سیاسی کم داشته باشه . ۲ - دو تا جدول داشته باشه ! ظاهرا در این بین روزنامه ایران موفقتر بوده و ما مفتخر به خوندن روزنامه ایران هم شدیم . یکی از موارد جالبی که از من با تحقیر و تمسخر می پرسیدن این بود که شما هر روز ۱۵۰ تومان میدی روزنامه می خری ؟ اونم سیاسی ؟ به چه دردی می خوره آخه ؟

بابت این همه جدول روزنامه چند روزی مفتخر به حل نمودن چهار جدول در روز بودیم ، اونم به این صورت که از جدول کپی گرفته می شد ! آدم نباید از پول خودش خرج کنه ، روزی ۸ برگ کپی از جدول که چیزی نیست !؟

روز اولی که رفته بودم ، تنها همکار خانم از من پرسید ، اهل کتاب خوندن هستی ؟ منم کلی ذوق و شوق که آره ، می خونم ! در جواب اینکه چه کتابایی می خونی ؟ گفتم ایرانی ، خارجی ! هر چی بگن خوبه می خونن ! بعد خودش در ادامه گفت از خارجی ها فقط دانیل استیل رو دوست داره ! اون یکی همکار که مثلا کتاب زیاد می خونه و از این حرفا ، یک روز اساسی گیر داد که چی می خونی ؟ منم مونده بودم که چی بگم !..... یک کم حرف زدیم ، گفت بهترین کتابی رو که در تمام عمرم خوندم برات میارم ! اسمش رو هم نگفت ! وقتی کتاب رو برام آورد دیدم ، ای داد ! یکی از این کتابای روانشناسی تو مایه های آنتونی رابینز شایدم گیتی خوشدل ! قرار شد که منم کتابای این مدلیی رو که دارم براش ببرم ! چند روز بعد که بردم ، باورش نمیشد یکی اینقدر کتاب خوب داشته باشه ! حالا همش ۸ جلد بود ها !

بعضی روزا که وقت آزاد برای کتاب خوندن دارم ! یک کتاب با خودم می برم که بخونم ! تو فاصله های زمانی که من مشغول کارم هستم ، همکارم چند صفحه ای از کتابی رو که می خونم ، مطالعه میکنه ! از بین تمام کتابایی که این چند مدت خوندم و خودم خیلی خیلی ازشون لذت بردم ( از کتابای گلی ترقی گرفته تا کتابای کوندرا ) ، فقط از " زندگی در پیش رو " رومن گاری خوشش اومده ! اونم به دلیل فحش ها و الفاظ بدون سانسور کتاب . مدام هم می گفت من می دونم این پسره آخر سر با رزا خانم ............ ( این نقطه چینها رو هم خودش سانسور می کرد )

اینه روزگار ما  ! نمیگم بقیه باید کتاب مورد علاقه من رو بخونن تا مقبول من باشن ! ولی همکارای من نه تنها تنوع در مطالعه ندارن بلکه به هر دلیلی از ضعف مالی ( که بعید میدونم ) تا فقر فرهنگ مطالعه حاضر به خوندن و تهیه کردن هیچ کتاب و روز نامه ای نیستن !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 7:17 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

هر وقت که حالم خوب نباشه و بخوام از حال و هوای افتضاحم در بیام ، اولین راهی که برام هست اینه که ناخن هام رو مرتب کنم و لاک بزنم ! البته به ناخن دست نه ها ! لاک ناخن دست موجبات گناه رو فراهم میاره ! و چون من خیلی دختر خوبی هستم و نمیخوام گناه بکنم ، برای همین زیبایی هام رو فقط در معرض دید محارم قرار میدم ! این روزا حس می کنم این کارم بیخود شده ! دیگه راضیم نمی کنه ! اینقدر که به جای درست کردنشون همه ناخن هام رو از ته گرفتم و لاکش رو هم پاک کردم ! دارم فکر می کنم برای تغییر این حال و روز چکاری انجام بدم ؟ حسای زنونه هم که دیگه کارساز نیست ! دید جدید به زندگی میخوام ، یک دیدی که کمی تلنگر بزنه ! راضیم کنه ! در حد اپسیلن هم باشه ، عالیه !

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:39 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

حس می کنم تمام ذرات وجودم میخوان که به سمت خواسته من حرکت کنن !

 ولی نمی دونن راهش چیه !

 دلم برای اون ذره ها که منو تشکیل میده می سوزه !

کاش می دونستم باید چکار کنم !!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1:36 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

دلم یک مکان و زمان میخواد که وقتی هست ، حس کنم امن ترین جای دنیاس و تو اون بعد مکانی و زمانی هیچ مشکلی ندارم و پر از آرامش بشم ! و با چشمای بسته از این همه خوبی لذت ببرم !

آرزوی بزرگیه ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 4:22 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

این چند روز چند تا موضوع کلافه کننده پیش اومد که اینقدر زیاد بودن ، حس تایپ کردنشون نبود ! فعلا که به جای هر کاری نیاز به خواب و استراحت عمیق دارم !

اولین مشکل من با همکارام به وقوع پیوست ! خیلی از روزا هست که به خاطر جلساتی که داریم یا باید بریم یک شرکت دیگه ،  تا ۸ و ۹ شب می مونیم دفتر خودمون ! هیأت مدیره گل و گلاب فعلی رخصت دادن که روزایی که تا دیر وقت اونجا هستم رو به عنوان ساعت کاری محسوب کنن و من فرداش نصفه روز کار کنم ! به دنبال جلسات دوشنبه و سه شنبه با اصرار اونا سه شنبه تا ظهر رو پیگیر کارای حذف و اضافه خودم بودم ! امروز هم با هماهنگی قبلی قرار بود که یک ساعت دیر برم ! وقتی رسیدم سرکار دیدم بله ! آقای مدیر جواب سلامم رو به زور داد ! من هم فکر کردم حواسش نبوده ، بعد که کمی حرف زدم دیدم نه خیر! از دست من شاکیه ! حالا جالبی ماجرا در اینه که اون آقا هیچ ربطی به من نداره ! و بر طبق خاصیت بسیار بد سایر همکاران متوجه شدم که از ۵ ساعت تعطیلی من شاکی هستن ! البته ظاهرا بیشتر از این شاکیه که با بودن من ایشون دیگه کار چندانی اونجا نداره و حقوقش هم خیلی کمتر شده !

القصه که الان از اون مواقعیه که حالم از کار کردن بهم می خوره ! چقدر آدم رو اذیت می کنن ! نمی دونم وقتی رئیس من کاری نداره ، این به اصطلاح آقا چکاره اس ؟

فکر کنم همین جوری پیش بریم ، یک دعوای حسابی داریم !

پ ن :اینقدر که از دستش عصبانیم ، اگه بیشتر از این به نوشتن ادامه می دادم ، کارم به فحش دادن می رسید !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 0:45 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

فکر کنم پنج شنبه بود که تو مسیر رفت ، راننده داشت با من حرف می زدم که الان داری میری سرکار یا میری تفریح ! فکر کنم قیافه ام خیلی غلط انداز بود که اینو بهم می گفت  ! بعدشم گفت این فیلم قلقلک میگن فیلم خوبیه ، خنده داره ! منم با خودم گفتم وا! مگه اکران شد ؟ هر چند که به روی پیرمرده نیاوردم ، ولی چند دقیقه بعدش که داشتم از جلو سینما رد می شدم ، چنان تو ذوقم خورد ! دیدم فیلم عوض شده و منو حسابی غصه دار کردن !

انسیه شاه حسینی رو از دوم راهنمایی میشناختم ! اون موقع ها که خیلی کتابخون بودم ، یک کتاب خیلی خوب برای اون سن ازش خوندم ، هر چند که هیچی ازش یادم نمیاد ! اسمش توپچنار بود ، از اون سالی که شنیدم فیلمساز شده ، خیلی دلم خواسته فیلم هاش رو بینم ! این چند روز هم می خواستم برم سینما استقلال "شب بخیر فرمانده " رو ببینم ! اینقدر تنبلی کردم که برش داشتن ! حالا باید منتظر بمونم تا سی دی فیلم بیاد بیرون .

الان دارم فکر میکنم که من چقدر در امر سینما رفتن تنبلم ! این چندمین فیلمیه که امسال خواستم ببینم و موفق نشدم !

راستی می دونین من برنامه سینماهای تهران رو از کجا می تونم پیدا کنم ؟ البته به روز شده ! سابقا تله تکست داشت ، هر چند با چندین روز تأخیر و حذف خیلی سینماها ، ولی الان همون رو هم نداره !

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 6:36 PM  توسط ل ی ل ا  |