تبليغاتX
ماندن بی من

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

حال و هوای این روزا آرامشه ! حس می کنم فعلا هیچی نیست که بر خلاف میلم باشه ! این حسم تا چند وقت طول بکشه و یا بمونه رو نمی دونم ، ولی چند روزیه که با خودم کلنجار میرم که زندگیم خیلی قشنگتر از اونه که بد نگاش کنم !

ما داریم با سوسکای نامحترم و بی شعور زندگی می کنیم ! هر دارویی رو هم بگین امتحان کردیم ! تازه سوسکا عقلشون رو به کار انداختن چون روی زمین دارو های مختلف هست از روی زمین رد نمیشن میرن روی دیوار و سقف ! یکدفعه می بینی ای وای یک چیزی افتاد ! بله یک سوسک بزرگ !

چند شب پیشا که دوباره بحث شوک بزرگ بود ، بابام می گفت تو که اینقدر ترسو نبودی چرا اینجوری شدی ؟! خودم هم تأیید کردم ! سابقا خیلی شجاع تر بودم ! حداقلش این بود که وقتی مجبور بود می کشتم ، چه سوسک چه حشرات دیگه ! الان از شش متری یک حشره هم رد نمیشم چه برسه به اینکه بخوام بکشمشون ! حس می کنم اون زمانی که شجاع بودم ، مجبور بودم که شجاع باشم و اجبارش هم بد نبود ! حداقل از دیدن یک سوسک جیغ نمی زدم ! ولی الان که اجبارش از بین رفته و همش حس میکنم بالاخره یکی هست که بیاد سوسک رو بکشه یا بهتر بگم همیشه یکی هست که پشت سرم باشه و حامی باشه چه سوسک چه بقیه موارد ، شجاعت رو گذاشتم رو طاقچه ، بعضی وقتا نگاش میکنم !

من و خواهرم قراره از طرف خانواده کادو بگیریم ! بابت اینکه چند شب پیشا که بقیه خواب بودن ، بچه های شجاعی شدیم و آدم بودیم ، نرفتیم پدر گرامی و مادر عزیز رو از خواب ناز بیدار کنیم که برن یک نگاه به دستشویی بندازن ببینن سوسک هست یا نه ، که بعد ما تشریف فرما بشیم !

به هر جهت قراره دوره شجاعت برای خودمون بذاریم ! سوسک دیدیم جیغ نزنیم ، فقط مادر جونمون رو صدا کنیم و بس ! که اونم با کلی ترس و لرز بیاد بکشتش !

پ ن : می دونم دیگه از پستهای سوسکی من حالتون بهم می خوره ، ولی عیبی نداره ! فعلا مهم ترین موضوع دنیا اینه که یک وقت سوسک رو دست و پامون نیاد !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 9:17 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

یک آدم وقتی می تونه بگه تمام فکراش و تمام حرفاش رو تو وجودش نهادینه شده و کاملا بهش عمل می کنه که تو موقعیتهای مختلف همون فکراش رو عملی کنه !

من همچین آدمی نبودم و نیستم ! سعی می کنم که اینجوری باشم ولی خوب همیشه موفق نبودم !

میخوام از امشب سعی کنم با هیچ کی رودربایسی ( درست نوشتم ؟ ) نداشته باشم !

یک سری آدما هستن که فکر می کنن من مرز و محدوده ندارم ! از امشب به بعد برای حفظ آرامش خودم هم که شده نمیخوام کسی مرزای شخصیم رو رد کنه !

و تصمیم هم گرفتم که تا مدت نامعلومی به انتظارات دیگران از خودم هیچ جوابی ندم ! همون قدر که دیگران حق دارن ، منم حق دارم !

این روزا اگه اطرافیان بذارن داره خوب می گذره ! فقط دو تا نگرانی هست که می دونم برطرف میشه !

پ ن : بعد از بررسی دفاتر خزانه دار و صورتحساب بانکی ۷۶۵۰۰ تومان اضافه آوردم ، اگه به دردتون میخوره که می تونم با سود ۳ درصد بهتون قرض بدم ! این اضافه اومدن هم از اونجا ناشی میشه که من هر وقت پول کم می آوردم از کیف خودم میذاشتم !

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 1:11 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

از اونجاییکه من بخشی از کارای مالی دفترمون ( دفتر سازمان ملل - قابل توجه جناب رود راوی ) رو هم به عهده دارم! این روزا نمی دونم این پولایی که دارم مال خودمه یا مال دفتر !

اینقدر که حساب کردم و هر دفعه یک عدد در اومده حالم بد شده !

فقط می دونم یکبار یک عالمه زیاد میاد ، یکبار یک عالمه کم !

هیچ سندی هم ندارم ! جز چند تا فاکتور فسقلی !

هر روزم میگم از فردا حسابام رو درست می کنم و باز روز از نو و روزی از نو !

خدا به فریاد روزی برسه که قراره من موجودی حساب رو تحویل بدم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:22 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

اونقدر که امشب بهم شوک وارد شده هیچ وقت وارد نشده !

طبق معمول سوسک ! اونم نه در شرایط عادی ! سه بار در روز !

دفعه اول ! غروب پشت میز به پشت افتاده بود ! و مرده بود !

دفعه دوم در حالیکه مامان در غیاب بابا داشت سوسک قبلی رو جمع می کرد ! سوسکه داشت می رفت تو لباسایی که داشتم جمع می کردم !

دفعه سوم ! تو دستشویی در حالیکه تاکید فراوانی به مامان جان نموده بودم که من می ترسم ببین اگه سوسک نیست من برم ! یکدفعه دیدم یک چیزی داره می خوره به پام ! اول فکر کردم لبه لباسمه ! بعد دیدم نه خیر ! اون که سرجاشه ! بعد دیدم نه یک چیز سیاهی داره روی پام راه می ره ! دستای کف الودم رو برداشتم و در رفتم ! با گریه و جیغ ! همش هم داد میزدم که سوسک ! مامان بد ، تو گفتی سوسک نبود ! پس چرا بود ؟! فکر کنم مثل این بچه ها هم که پا می کوبن زمین هم گریه کردم ! نمی دونم چقدر جیغ زدم که صدام گرفته !

بعدش دیگه هیچی نفهمیدم ! دیدم دارن بهم آب میدن و بعدشم خوردنی شیرین که غش نکنم !

مطمئن شدم که آدم نمیشم ! قبلش هم در جواب غر زدن مامان که من چکاره ام برید خودتون بکشیدش ! می گفتم تو اگه نمی تونی سوسک بکشی شوهر نمی کردی !

خواهر بی تربیتم هم از اون سمت خونه به من می خنده ولی از ترس سوسک دستشویی نرفته !

من از روز اولی که متولد شدم از سوسک نمی ترسیدم که ، بالاخره یکی به من گفته این موجوده ترسناکیه ! خلاصه اینکه من ابدا نمی بخشمش !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 1:13 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

دلم میخواد که بشینم تمام حرفام رو بزنم و حرف نگفته نذارم . اینکه نتیجه اش چی میشه ! مامان ناراحت میشه یا از دستم دلخور میشه اصلا برام مهم نیست ، در حال حاضر فقط خودم مهم هستم و اینکه با گفتن حرفام بار اضافی رو دوشم رو بذارم پایین .

حس می کنم بعضی خواننده های وبلاگم فکر می کنن من هر حرفی که می زنم ، بر می گرده به دنیای مجازی وروابط با دوستای وبلاگی . ولی این جوری نیست ! من یک دنیای واقعی دارم که برام مهمه ! 

چرا اولین حرفی که بعد از تعهد و بی تعهدی به ذهنها میرسه خیانته ؟ اونم تو روابط خاص ! یعنی هر کسی که متعهد نباشه خیانتکاره ؟  منظور من از تعهد نه تعهد به شخص خاصی ، که به هر موضوع و فردی تو اطرافمه ! یک پرنده تو یک قفس خونگی ، اسیره و یک پرنده دیگه تو باغ پرندگان اسیره ! این اسیری کجا و اون کی کجا ؟ ! این قفس کجا و اون یکی کجا ؟ اونجا حداقل می تونه ۱۰ متر پرواز کنه ولی تو یک قفس خونگی چقدر میشه حرکت کرد ؟

دلم دنیای بزرگ میخواد ! هم دنیای خودم بزرگ باشه  ، هم دنیای آدمای اطرافم ! نه از اون بزرگی هایی که فقط تخیل باشه و غیر قابل رسیدن ! دنیای کوچیک حالمو بد می کنه  ، مثل دنیای این روزای خودم که اینقدر شاکیم کرده که بخوام تغییرش بدم !

با وجود تمام اتفاقات امروز حالم خوبه ! اینقدر خوبم که بشینم چند صفحه بنویسم ! هر چند که می دونم بعد مدتی روانه اشغالها میشه ! ولی خوب بود ! اینقدر خوب بود که مشکل پیدا نکردن کلمات برطرف شد !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 5:1 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

این روزا حس می کنم هیچ کلمه ای نمی تونه حسایی رو که دارم ، توصیف کنه !

فقط می دونم که از اینکه با موضوعات کوچیک تمام روابط آدما بهم می ریزه ، شاکی هستم !

چند وقت پیش که با یک دکترروانشناس حرف می زدم ( شبلی تایید کن درسته یا نه ؟ ) حرف از مقابله اجتنابی می زد که من بیشتر وقتا ازش استفاده میکنم ! دلم نمیخواد ، بدون هیچ منطقی ، بدون هیچ حرف خاصی و فقط دوست دارم که دیگه هیچی نباشه ! یک جورایی مشکلم رو دور بزنم !

حس میکنم فقط ظاهرا خوب شدم و هنوز مشکلم ، هنوز در گیری های شدیدم سرجاش مونده ، بهترین کار اینه که همچنان به دکتر رفتنم ادامه بدم ! هر چند از اینکه حس کنم خودم نمی تونم مشکلم رو حل کنم ناراحت میشم ولی می بینم که در واقع نمی تونم !

این روزا با تعهد مشکل عمیق دارم ! نمیخوام به هیچ چیز و هیچ کس متعهد باشم ! حس می کنم تعهد یک قفسه ، یک قفسی که نمی تونم تحملش کنم ! اگه بذارنم تو قفس هر چند وقت یکبار فرار می کنم و میرم ! شاید برگردم ولی فایده ای نداره !

  

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 1:41 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

این روزا حس می کنم با به ظاهر قوی بودن لیلا مسوولیتها و وظیفه ها زیاد شده ، اینقدر که داره اذیتم می کنه !

من شبیه سنگ صبورم ؟ از اینا که تو مجله ها می نویسن ؟ هر کی به من میرسه حس میکنه باید بشینه برای من حرف بزنه ! از مامان و بابا بگیر تا آدمایی که چند سال یکبار می بینمشون ! همشون هم توقع دارن براشون راهکار بدم !

بدتر از اون ، هر وقت کسی تو نصیحت کردن کم میاره میاد سراغ من ! لیلا برو به خواهرت اینو بگو ! برو به برادرت اینو بگو ! برو به مامانت به بابات به فلانی و فلانی و فلانی این حرفو بگو ! از تو بیشتر قبول می کنن  !

چند وقت پیش یکی از فامیلا تماس گرفته به مامان گفته : که تو رو خدا بگین لیلا یک کمی با محسن ما حرف بزنه بلکه بشینه درس بخونه ! آخه محسن خیلی لیلا رو قبول داره ! یکی نیست بهشون بگه این لیلا اگه درست و حسابی بود یک فکری به حال خودش می کرد !

ای لیلا بمیره از دست همه اونایی که قبولش دارن ! خسته ام کردن دیگه !

اینجور وقتها هم همه اینقدر با آدم مهربون میشن که نتونی هیچی بگی !

وقتی هم اینقدر با بقیه حرف بزنم اونا هم برام حرف می زنن دیگه ! حالا من بدبخت شدم محرم اسرار اونا ! هر کی یک چیزی ! بعدم می فهمن که من می دونستم و به بقیه نگفتم ، دادشون در میاد که چرا نگفتی ! شاید می تونستیم کاری بکنیم و یا هزار تا چرای دیگه ! دلم میخواد فقط بزنم تو گوششون بگم ، مگه نمیگن لیلا کارش درسته ! خوب اگه درسته حتما دلیل داشته نگفتم دیگه ! اگه هم درست نیست پس چرا تا یک جا لنگ می مونین التماس دعا پیدا می کنین ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 2:49 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

الان می بینم که دوست سابق حق داشته ، یک وقتایی آدم هیچ جوری نمی تونه مسایل رو قبول کنه !

مگه فقط خودش رو درگیر احساس بکنه که اونم خیلی سخته !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 1:35 AM  توسط ل ی ل ا 

 

نتایج سفر دو روزه به دیار مازندارن :

۱ - پاره شدن چندین جای دست مبارک در اثر برخورد با درختان خاردار به دلیل گیر کردن مانتو در لابلای سیم های چرخ دوچرخه ! در اثر چشم خوردن توسط خواهر گرامی ! ( به اینم میگن خواهر ؟! وقتی افتادم  لابلای خارها بهش میگم بیا این دوچرخه رو از روی پای من بردار بذار بیام این ور ! میگه: وای صبر کن اول روسریمو درست کنم ! حالا خوبه چادر سرش نبود ، وگرنه من بیچاره با تیغ ها محشور می شدم ! ) .

۲ - دو در شدن توسط صاحب کافی نت محترم که به جای رایت نمودن عکسای ما اونا رو از روی کارت کپی کرد تو سیستم خودش ! ( هم ما خنگ بودیم ، هم اون زرنگ ، ما عجله داشتیم ،اونم که دید با سرعت ۲۰۰ تا سی دی رو برای ما رایت کرد )

۳ - کوبیده شدن درب ماشین بر روی صورت بازهم مبارک لیلا خانم !

۴ - کاملا ابری بودن هوای دیار مازندارن در روز جنگل گردی !

به هر جهت که دنیا به کامه ! امیدوارم همینجوری بمونه !

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 10:21 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

 به طالع بینی اعتقاد ندارم ، ولی دلم میخواد حال و هوای این روزهام رو بذارم به حساب طغیانهای ماه تولدم !

اینجوری نه به خودم فشار میاد ، نه در مورد بقیه مشکلی پیدا می کنم !

لطفا شما هم به این حساب بذارین !

می دونم که داشتن همیشگی آرامش از ارزشش کم میکنه ، ولی نیاز شدیدی به آرامش دارم ! از اون مدلا که دنیا و اتفاقاتش ، حالاکه به میلم نیست ، بره به درک !

 

 - :رئیسمون خیلی آشغاله !! ماشین رو داد ، بردن بنزین زدن ، بعد باکش رو خالی کرد ، ریخت تو ماشین خودش  !!

- :  آره ؟! چقدر آشغاله !

ـ : از این نظر نمیگم ها ! آشغالیش به این بر می گرده که تنها خوری کرد !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 4:6 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

آی بدم میاد از آدمایی که خیلی راحت به خودشون اجازه میدن با آدم صمیمی بشن بعد یک وقتی که بعد مدتها حس می کنی شاید بشه یک کمی باهاشون صمیمی تر بشی ، یکدفعه بر می گردن بهت میگن شما ! یک عمری برای اونا تو بودی ، حالا یک دفعه میشی خانم فلان ! یا شما !

پ ن ۱: چون اینجا یک محیط عمومیه و همتون درش حق دارید به جز خودم ، زین پس قول میدم که پست شخصی نذارم !

پ ن ۲ :" گرون شدن بنزین به دولت ربط نداره ! کار خداس ! داره مردمو امتحان میکنه ببینه می تونن با سختیها مبارزه کنن یا نه ؟ به عبارتی داریم آزمایش میشیم ! خدایا هزار مرتبه شکرت " این جمله یک انسان فهمیده بود که امروز برق از سرم پروند .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 5:36 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

بعضی غم ها با وجود اینکه مستقیم به خود آدم  ربط ندارن ، ولی اینقدر تأثیرشون عمیقه که بیشتر از مشکل خودم ، بیشتر از درگیری های این روزای خودم بهش فکر کنم !

اون شب که داشتیم حرف می زدیم و گفتم که تا هر وقت که خواستی روم حساب کن ، جدی گفتم ، شوخی که نمی کردم ! خیلی حرفا تو ذهنمه که بگم ! یک عالمه ! ولی همش حس می کنم جمله هام انرژیت رو می گیره ! یا شایدم این روزا زیادی منفیه ! می دونم که خیلی استرس داری ! می دونم که خیلی سخته ، می دونم که حالت زیاد خوب نیست ، ولی به جون سی سی اینم می گذره ! تو هر جا که باشی خودت تعیین می کنی که چه اتفاقی بیفته ! این تویی که که مهمی ، ولی با تمام اهمیتی که داری می دونی که ماها هیچ کدوم ناراحتیت رو نمیخوایم ! وقتی می بینم که هیچی نمی تونی بخوری چشمم پر اشک میشه ، می دونی اون روز که حرف می زدی چقدر اشک تو چشمام جمع شد ؟ هر وقت که حرف زدم به حساب نصیحت نذار ، به این بذار که من و تو خوب همدیگه رو می شناسیم ! و هیچ وقت دلم نمیخواد و نخواسته چیزی کمتر از حقت داشته باشی ! تو که می دونی میشه ، چر از خودت بقیه دریغ می کنی ! تو که اشتباهای منو با تمام وجودت درک کردی ، با خودت این کارو نکن !

تا روزی که نبینم شادی و واقعا خوبی آروم نمیشم ! می دونم که همه چی زود درست میشه ! همون حسیه که همیشه بهت میگه ، هیچ وقتم دروغ نگفته !

 هیچ وقت تنها نیستی ! مطمین باش ! دوستت دارم سبد سبد !

برای بهترین دوستم مشکلی پیش اومده که فقط زمان و برخورد منطقی و درست با کمی چاشنی سیاست حلش می کنه !

 پ ن : این روزا دلم یک عشق بزگ میخواد که  هیچ وقت کم نیاره ، حداقل وقتی من اینقدر خسته ام ، اون نباشه ! دله دیگه ، کاریش نمی تونم بکنم !

با تمام این حرفا تو یک وقت فکر نکنی من با خستگی چه جوری میخوام حمایتت کنم که می دونی اگه در حال مرگم باشم ، تنهات نمیذارم !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 6:43 PM  توسط ل ی ل ا 

 

 گاهی وقتا خوندن یک مطلب اینقدر احساس به آدم میده که بمونی با چی بیانش کنی !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 0:3 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

هر وقت وبلاگ این پسرک ناناز رو می بینم ، دلم ضعف میره ! اون وقته که خیلی دلم میخواد مامان باشم !  هر چند که مامان بودن خیلی سخته !

در تمام عمرم بچه ها را دوست نداشتم ، ولی انگار که این پسر ناز با بقیه فرق می کنه !

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 6:11 PM  توسط ل ی ل ا  |