تبليغاتX
ماندن بی من

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

تقریبا ده ماه پیش بود که یک اتفاق جالبی افتاد که کامپیوترمون یک صدای بدی میداد و بعدش هم ویندوزش بالا نمی اومد ! ما هم اولین گزینه ای که به ذهنمون رسید مشکل ویندوز بود ! بعد از یکبار نصب کردن و درست نشدن ، ترجیح دادیم سیستم رو ببریم پیش استادش ! رفتیم اونجا بعد از کلی پروژه که چندین ساله ما باهاش درگیریم و هر دفعه هم به این استاد خنگش یاد آوری می کنیم که ما درایور مودم نداریم و باید این ویندوز خودمون رو نصب کنی ! بالاخره با تعویض مودم و موارد دیگه تونستیم تحویلش بگیریم و به برق وصل نمودن کامپیوتر همان و بازم کارنکردن همان ! همه قطعات رو چک کردیم ! ولی هیچ کدوم مشکل نداشتن ! دوباره پیش به سوی استاد ! کامپیوترمون اونجا کار می کرد ! دوباره اومدیم خونه کار نمی کرد ! بعد با خواهر گرامی به ذهنمون رسید که شاید برق اتاق مشکل داره ببریم جاهای دیگه امتحان کنیم ! و به صورت یک روز در میون تو اتاقای دیگه کار می کرد و کار نمی کرد ! خلاصه بعد از چند روز درست شد و مشکلش هم حل شد ! یعنی دیگه روشن می شد ! فقط یک موردی پیدا کرده ! با اولین زنگی که از تلفن بلند بشه سیستم روشن میشه !باید هر دفعه که کارمون تموم میشه سیم پاور رو از برق خارج کنیم تا شامل الطاف صدای کامپیوتر نشیم ! چند شب پیش که بعد از آنلاین شدن یک ساعتی سیستم بدون خاموشی بیکار مونده بود ، دیگه کانکت نشد که نشد ! یک چندین ساعتی باهاش مشکل داشتیم ولی همچنان درست نشد ! بعد از یک روز یک راهی به ذهنمون رسید که شاید امتحانش بد نباشه ! سیم تلفن رو از جا در آوردیم و با اولین امتحان کانکت شدیم !

هر چقدر هم از اساتید رشته سوأل می کنیم هیچ کدوم نمی دونن چه مرگشه ! یا مشکل از کامپیوتر ماست ! یا از سیستم کابل کشی خونه !  البته اساتید فن چون خیلی نمی دونن مشکل در چه موردیه ، ایراد رو ارجاع میدن به کابل کشی خونه !

خلاصه اینکه آقایون و خانمای مهندس به یاری سبزتان نیازمندیم !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:9 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

وقتی یکی از دختر خاله اش برای دختر داییش حرف می زنه ( یعنی بدش رو میگه ) ، از دختر داییش برای دختر خاله اش ، از زن برادرش برای تمام فامیل و از هر سه تاشون برای من که هیچ کدوم رو نمی شناسم و در عین حال هرسه رو می شناسم ! بد منو برای دخترخاله و دختر داییش نمیگه ؟!

اینکه این در مورد من چه حرفی بزنه برام مهم نیست ! کل رفتار برام جای تعجب داره !

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 1:27 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

امروز برای تغییر روحیه به روال سابق رفتم موهام رو کوتاه کنم ، آرایشگره چنان گندی به موهای نازنینم زد که خدا بدونه ! قرار بود قدش کوتاه نشه که دیگه بسته هم نمیشه ! چنان سرم گرد شده که دیگه دوست ندارم خودمو تو آینه ببینم !

نمی فهمم مامان من چرا اینقدر مادره ! چی فکر کرده که مادر شده ؟! از در خونه که اومدیم تو گفت ! این چیه ! زیاد خوب نیست ها ! خودم به اندازه کافی شاکی بودم ، اونم به جای اینکه بگه نه بد نیست ! خوبه ! میگه : این چیه ! داشتم درستش هم می کردم که میگه چقده بده این جوری !

مدتهاس که تلاش می کنم در این موارد کمی ملایم تر برخورد کنه ، اینقدر که تو ذوق آدم نزنه ! ولی نتیجه نداده !

یک مدتیه از خودم بدم میاد ! نمی دونم هم راه خوب شدنش چیه ! حس ضعیف بودن بهم دست داده ! اینقدر که حالم از خودم بهم بخوره !  کاش میشد بشینم ورد بخونم  ، یا اسفناج و عسل بخورم قوی بشم !

دلم یک تجربه جدید میخواد ! یک چیزی که بتونه ذهنیت هامو پاک کنه ! ولی آدمش رو نمی بینم !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 8:33 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

چند روز پیش فشار کاری و یک سری برخوردای بد منو به جایی رسوند که یک کمی فحش نثار تنبلی خودم در بعضی موارد کردم و شیطونه یک چیزی گفت که من به زبون آوردم و نتیجه اش این شده که خواهر گرامیم دست از سر من بر نمیداره و همش میگه بی خیال کار کردن بشو و بشین درس بخون برای کنکور سال آینده ! سراسری که نمی تونم شرکت کنم باید بخونم برای کنکور دانشگاه آزاد ، اونم چه رشته ای ؟! داروسازی ! هر چند ساعت یکبار هم مثل شیطان میاد و همش تحریکم میکنه که بی خیال بشو و بشین درست رو بخوون و کار این مدلی چیه و اون جوری میشی رئییس خودت ! و از این حرفا !

هر چقدر هم من بهش میگم که حوصله کنکور ندارم و ترجیح میدم که یکدفعه لیسانسم تموم بشه و فوقش رو بخونم و اگه قراره بچه درسخون باشم دکتراش رو بگیرم ! ، مسخره ام می کنه ! میگه تو که حوصله کنکور نداری ، چطوری میخوای فوق و دکترا رو کنکور بدی ؟

خلاصه اینکه به شدت روی مخم کار می کنه که بی خیال کار کردن و این لیسانس زپرتی بشو و بشین برای کنکور بخوون !

منم نتیجه فکرم رو موکول کردم به دو هفته دیگه !  بدم نمیاد که خودم رو تست کنم و ببینم از پسش بر میام یا نه ! از طرف دیگه می دونم که کار خیلی خسته کننده ایه و از اونجا که چند ماهی هست که دارم کار می کنم ، نمی تونم تصور کنم که صبحا خونه باشم یا بشینم درس بخونم !

یک موضوع دیگه هم هست که اگه نتونم و از پسش بر نیام خیلی امتیاز ها رو از دست میدم ! پارسال یکی از دوستام نشست همچین کاری کرد ! با این تفاوت که دانشجوی دانشگاه آزاد بود ومی خواست معماری دولتی قبول بشه ! یکسال نشست خوند و رتبه اش ۲۹۰۰۰ شد !

بی ربط ۱: " کی گفته عشق تنهایی آدمو پر میکنه !؟ عشق فقط مغز آدمو پر می کنه ! "

 بی ربط ۲: من همچنان منتظرم ! منتظر یک توضیح که چرا اینجوریه ؟چرا این همه برخورد ؟ چرا سردی ؟

بی ربط ۳ : دلیلی نداره برای هیچ شخصی توضیح بدم که حرفام یعنی چی ! بس که بعضی دوستان اینترنتی نگرانم میشن ، تو فکر تغییر وبلاگم ! اینجا رو دوست دارم ، خواهش می کنم کاری نکنین این دوست داشتنیمو از دست بدم !

بی ربط ۴ : روابط متقابل چی تعریف میشه ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 12:43 PM  توسط ل ی ل ا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 4:52 PM  توسط ل ی ل ا 

 

این پست کاملا زنجموره اس ! یا هر چیزی تو این مایه ها ! هر کی حوصله حرفای خسته کننده نداره نخونه ! برای دل خودم نوشتم !

چند هفته پیش بود که یکی بهم می گفت ، آدم همه چی رو با تجربه های قبلیش نمی سنجه ! ذهنیتهاش رو از بین می بره ! همه آدما رو به یک چشم نمی بینه ! که لیلا بذار حرکت کنی ! بذار از این روزمرگی که خودت حس میکنی آرامشه در بیای ! بذار تغییر ایجاد بشه ! بذار خودت باشی ! کنترل نکن حسای مختلفت رو ! فقط تو اون وبلاگ کوفتی ننویس ! به زبون بیار ! بذار ناراحتیت و نگرانیت برزو پیدا کنه ! بذار یکی بدونه دوستش داری یا ازش بدت میاد ! راحت باش ! زندگی کن ! بذار آرامش پیدا کنی !

می دونم که بیشترش درسته ! مدتها هم بود که به کسی اجازه نداده بودم در این مورد باهام حرف بزنه ! خیلی برام عزیز بود که نزدم تو گوشش ! هر چند که حق باهاش بود !

یک ماهی هست سعی کردم حرفش رو گوش بدم ، بذارم تغییر کنم ! روون بشم ! حرکت کنم ! تغییر ایجاد کنم !

ولی لعنتی یک اتفاقایی می افته که دیگه دست من نیست ! انگار یک نیمه دیگه ! یکی دیگه اس که فکر می کنه ، حرف می زنه ! برخورد میکنه ! هر چی سعی می کنم با X عادی برخورد کنم نمیشه ! با یکی بد برخورد می کنم ! یکی خیلی خوب ! اینقدر که اولی از دستم ناراحت میشه ! دومی سوارم میشه !حس می کنم اون تعادلی که میخوام رو ندارم !

چند روزه که خیلی دلم برای خودم می سوزه ! اینقدر که امروز یاد خیلی چیزا افتادم و گریه کردم ! دیشب با خودم فکر میکردم چقدر خوب که من تو سختی ها حامی خوبی داشتم ! چقدر خوب که من چند وقته که تهرانم ! چقدر خوب که دیگه نمیخوام برگردم به اون روزا ! ولی هیچ کدوم از این چقدر خوب ها نمی تونه اینو از ذهنم پاک کنه که اصلا چرا اینا باید باشه ؟ چرا باید اون شرایط پیش بیاید تا من بخوام اینقدر خوب داشته باشم ! چرا اینقدر آرمانگرایی کار دستم داده ؟! لعنت به سیاست حکومت ! به آموزشش ! به خودش که خیلی چیزا رو ازم گرفته !

دلم میخواد الان تو فکر آخرین مد بودم و هیچ وقت یادم نمی اومد چه روزایی داشتم ! الان پای برنامه های ماهواره بودم و یا اصلا خودمو برنزه می کردم !

دلم میخواد برم ! از همه چی ببرم ! دلم میخواد اینقدر داغون نباشم ! دلم میخواد هیچی نفهمم ! هیچی هیچی هیچی ! انگاری ندوستن بزرگترین آرامشه !

دارم اینا رو می نویسم و خودم به خودم میگم ، هر کی خربزه می خوره پای لرزش هم می شینه ! ولی مگه خربزه چقدر لرز داره ؟ ۱۰ سال ؟ ۲۰ سال ؟  یک عمر ؟ یادمه یک زمانی به دوستام می گفتم که من حاضرم همه زندگیمو پای آرمانم بذارم ! اصلا زندگیم تو همون آرمان لعنتی تعریف می شد ! الان مثل سگ پشیمونم ! دلم میخواد یا برگردم به چند سال پیش و حماقتم رو بذارم کنار یا این چند سال کامل پاک بشه ! دلم فقط یک لیلای ساخته میخواد و بس !

این متن رو دوباره نخوندم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 8:40 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

هر وقت که شبها زود بخوابم و خوابم هم ببره ، یعنی یک مرگیم هست . یعنی دیگه نمیخوام تو آرامش شب کتاب بخونم ، با دوستی چت کنم ، دراز بکشم و تا چند ساعت فکر کنم . خلاصه اش میشه یعنی اینکه روزمرگی گرفتم ! ( به عنوان یک مریضی حاد )

فکرای مختلف دارن تو سرم رژه میرن ( مثل مانور مشترک ارتش و سپاه و بسیج ) ، اینقدرم احمقن که نمی فهمن جداجدا رژه برن بهتره ! حداقل یک نتیجه ای میگیرن ، ولی اینجوری نه !

سختی های محیط کارم و اینکه قدرم رو نمی دونن به گفته یکی از همکارام و یک آدم با تجربه دیگه برمی گرده به اینکه سطح انتظار از خودم رو بالا بردم ! اگه از روز اول به اندازه خودم کار می کردم ، اینقدر اذیت نمی شدم ! هر چند که بهم خورده ای نیست ! اولین تجربه کاری بود و هیچ کی هم اون موقع راهنماییم نکرد .

هر حرفی و هر کاری که به نحوی روحیات زنانگی منو تحقیر کنه یا به مسخره بگیره به شدت برام آزار دهنده اس ! اونم روحیاتی که واقعا ندارم و اگر هم داشته باشم بیشترش به محیط بر می گرده ! اینقدر هم آزار دهنده اس که تا مدتها تو ذهنم می مونه !

      :یک حرفی رو میخوام بهت بگم ، ولی نمی دونم گفتنش درسته یا نه ! در مورد خانمX اینجوری فکر می کنم ! و .........

      :اینکه در موردش چی فکر می کنی به من ربطی نداره ! ولی اینکه گفتنش به من درسته یا اشتباه یعنی چی ؟

      : یعنی اینکه از اونجایی که هر دو تون خانم هستین حرف زدن از اولی پیش دومی مسخره اس ! چون مطمینم که زنا موجودات حسودی هستن !

من نمی تونم بفهمم که چرا این ذهنیتهای مردای روشنفکر ایرانی تمومی نداره !

چند وقتی بود دورادور یا یک شخصی آشنا شده بودم ! و حس می کردم که میتونه دوست خوبی باشه ! ولی با یک گفتگوی معمولی چنان ازش بیزار شدم که خودم هم نمی دونم این همه نفرت از کجا اومده ! آخر صحبتش حرفی زد که فکر نمی کنم تا مدتها از یادم بره !

چند وقت بود که هر کاری میکردم نمی تونستم کلمه پیدا کنم که حرف بزنم ! ولی امروز به مدد فشار  زیادی که بهم وارد شده کلی حرفیدم !

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 10:41 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

اگه کسی انرژی مثبت منهای نصیحت و روی منبر رفتن داره ، شدیدا نیازمندم !

قول میدم جبران کنم !

یکی به من بگه این سه روز تعطیلی رو کجا برم ؟ چه غلطی بکنم تا بگذره ؟

نه حس فیلم دیدن هست ، نه کتاب خوندن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 7:49 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

 اصلا از کارم راضی نیستم !

حس می کنم به اندازه چند نفر کار می کنم ! قدرم رو هم نمی دونن !

تف تو این مملکت که فرصتهای شغلیش اینجوری میشه !

همین راضی نبودن باعث میشه که دلم بخواد که زودتر این لیسانس لعنتی تموم بشه ! برم سراغ یک کار دیگه ! ولی حالا کو تا ۳ سال دیگه !

دق نکنم خوبه !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 6:19 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

یکی از راههای حکومتداری اینه که مردم ازت بترسن ( موضوع تکراری ) ! بعد از چند روز قطع بودن موبایل و پیگیری های فراوان و نداشتن قبض تعویقی موبایل یک موضوعی ابلاغ شد ! در تاریخ نمیدونم کی ! یک مکالمه مشکوک با این خط انجام شده که باعث قطعی خط از مرکز شده !

بعد سالها حرفای مشکوک زدن این اولین دفعه بود که بهمون گیر دادن ! از این به بعد اینم به مراقبت هام اضافه میشه !

از این پس مراقب خودتون باشین ! حرفای مشکوک نزنین !

اینقده بچه خنگول باحالی شدم که حد نداره !

یک عالمه سوتی های توپس !

صبح با مدیر یک شرکتی تماس گرفتم که نبود ، پیغام گذاشته بودم که با من تماس بگیرن ! بعد تماس گرفتن با هم صحبت کردیم ! قرار شد کارمون رو زود انجام بدن ! دوباره بعداز ظهر باهاش تماس گرفتم ! میگم ستاره سهیل شدین آقای دکتر ! بعدم بهم میگه که خانم فلانی ما صبح با هم صحبت کردیم ، منم تکذیب کردم ! گفتم نه ! حتما با همکارم حرف زدین !  

باید با یکی از اعضای هیأت مدیره تماس می گرفتم و خبر کنسل شدن جلسه رو می دادم ! یادم رفته بود خبر بدم ! بعدش که ازم پرسید چرا نگفتی ؟! با کمال پررویی گفتم ، آقای دکترشما گفتین که نمی تونین بیاین !  

باید یک خبری رو از رئیسم می گرفتم و به یکی دیگه می دادم ! به خیال خودم خبر دادم ! فرداییش تماس گرفته ، خانم چی شد ؟ صحبت کردین ؟ منم با کمال وقاحت میگم وا ! من دیروز با خانم خدایی   صحبت کردم ! خانمه برگشت گفت ، خانم خدایی سه روزه مرخصین !

یک فاکسی قرار بود بفرستم ! چند روز فحش دادم که مرتیکه منو سرکار گذاشته با این شماره دادنش ! این چه شماره ای داده ! تماس که گرفت با یک لحن خیلی بد گفتم آقا منو سرکار گذاشتین ؟! این چه شماره ایه ! یارو هم گفت : نه ! فاکس رسیده ! و خیلی هم تشکر کرد !

هر جا کم آوردم و ضایع شدم ، گفتم من نبودم ، حتما خانم منشیمون بوده !

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 6:13 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

هیچ وقت نسبت به تولدم حس خاصی نداشتم ! یک جور بی تفاوتی !

یازده مرداد ۶۱ بدنیا اومدم و هنوزم نمی دونم چند سالمه !

این روزا فقط دو تا موضوع رو می دونم !

اول اینکه عاشق گل لیلیوم شدم ! و فعلا از رز بدم میاد !

دوم اینکه زندگیم خیلی هم سخت و بد نبوده !

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 0:52 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

امروز یک مطلبی رو شنیدم که خیلی برام جالب بود ! ظاهرا آقای حداد یک سخن گهربار داشتن که مردم باید بترسن یا بتونیم جامعه رو نظم بدیم !

هر چند که از تفکر امثال حداد بیشتر از این انتظار نمیره ولی نمی تونم بفهمم چرا تو این دنیای جدید و این شرایط تفکرشون رو به زبون میارن ؟

گشت ارشاد مردم رو می ترسونه !

سنگسار مردم رو می ترسونه !

اعدام مردم رو می ترسونه !

جنگ و نگرانی هاش مردم رو می ترسونه !

بنزین و کمبودش مردم رو می ترسونه !

حرف زدنها مردم رو می ترسونه ! ولی با این ترس ها میشه حکومتداری کرد ؟

حکومتی که بر پایه ترس حفظ بشه چقدر دوام میاره !؟

جایگزین ترس برای حکومتداری خیلی چیزای دیگه می تونه باشه ! از همه مهمتر هم قانون و جاانداحتن فرهنگش ! ولی خوب این حرفا که برای امثال حداد اهمیتی نداره !

هر چند که من خودم آدم ترسویی هستم و مثلا با برخورد بد ، مواظبم که دیگه اتو دست کسی ندم ولی این نارضایتی من آتیش زیر خاکستره ! هر چقدر آتیش قویتر بشه خطرش بیشتر میشه ! از اونجایی که دارم توی ایران زندگی میکنم دوست ندارم آتیش زیرخاکستر قوی بشه ! که یک وقت منجر به حوادث بد نشه ! دلم میخواست که کاش یک کمی این سردمداران حکومت قدرت آنالیز بیشتری داشتن ! یا می تونستن راهکارای دیگه رو هم ببینن !

 پ ن :غیبت های این چند روز رو ببخشین !شرایطی پیش اومده بود که دسترسی به نت در حد صفر بود !

پلیز پینگ می !

بلاگرولینگ برای شما هم فیلتره یا این دفعه فیلترینگ به سراغ من اومده ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 4:32 AM  توسط ل ی ل ا  |