تبليغاتX
ماندن بی من

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

جناب رود راوی منو به بازی وطن دعوت کردن !

دو روزه دارم فکر مکینم که وطن چیه ! چندین بار هم نوشتم و پاک کردم ! آخرش اینه که روزگارانی به این شعر معتقد بودمو هر کاری می تونستم می کردم ! و الان ابدا هیچ حسی نسبت بهش ندارم !

دوباره می سازمت وطن

اگر چه با خشت خشت جان خویش

هنوز خارج از وطن زندگی نکردم که ببینم چه تفاوتایی داره ! که شاید اگه روزگازانی از این آب و خاک ( که حس خاصی بهش ندارم )  دل کندم ! اون وقت دوستش داشته باشم !

هر چند که از رفتن دیگران دلم می گیره ! ولی مطمئنم که در اولین فرصتی که بتونم ، برای مدتها وطن شاید عزیزم رو ترک می کنم !

بازی از اینجا شروع شده !

از مهرک عزیز ! کلینکس ، روسپیگری ( شاه رخ ، ماه رخ ، سیاه وش ) ، بادوم ، صادق ، دلکش ، فردان و  مهدی  دعوت می کنم که ادامه بدن !

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 1:38 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

واقعا دلم می سوزه برای خانم های با شرم و حیایی مثل خودم که این روزا بیشتر از روزایی که روزه می گیریم مجبور به تحمل گشنگی و تشنگی هستیم !

این همکار سرتق من نمی فهمه من ممکنه پ ر ی و د باشم یا خودش رو به نفهمی زده ؟  امروز به خیال خودش بدجور منو ضایع کرد ! ولی من از اون پرروتر چایی و آبم رو برداشتم و با یک رژه کامل رفتم تو اتاق ! آی دلم می خواست بهش بگم مردک به تو چه ربطی داره ! چند تا فحش ردیف می کردم که یک کمی دلم خنک بشه !  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 2:2 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

دارم فکر میکنم که چرا همه چی یک خط در میونه !

در اوج خوشی ، یکدفعه همه چی بهم می ریزه !

یا در اوج ناراحتی ، یک کار کوچیک خیلی امید میده !

در اوج آسایش کاری این روزا ، به طور نسبی سختی زندگی خانوادگی رو در بر گرفته ، در اوج سختی خانواده ، خیالم از خواهرم و تصمیم عاقلانه اش راحت شده ! و....

اینقدر زیاده که که دلم نمیخواد بنویسم !

این بود تمام حمایت روحی که می خواست ازم بکنه که خودش بشه فشار روحی !

خوشحالم از اینکه فردا بازم وقت دکتر دارم و کمی از این فشاری که روی خودم حس می کنم ، کم میشه !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 2:39 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

از اونجایی که خارج از دنیای وبلاگی عصبانیت و خشمم کمتر دیده میشه ! من یک خانم مطیع رام و با حیا هستم ؟؟!

از دوستای مجازی این روزا زیاد می شنوم که بی انصافم ، بی احساسم و مهمتر از همه خیلی مغرور و خودخواهم ، پس من یک خانم سرکش و بی حیا هستم ؟؟!

خودم هنوز نمی دونم کدوم یکی از این دو گروه هستم !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 3:11 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

آخر نفهمیدم که تعداد زیاد بازدید کننده کلاس داره ؟ یا تعداد کم کامنتها ؟

یا شایدم هر دو !

یا اینکه تعداد زیاد کامنت که به موضوع ربط داره ؟ 

 خانواده برادر گرامی تا اطلاع ثانوی اینجا ساکن شدن !

از بودن آدمای دیگه تو خونه بدم میاد ! احساس می کنم که بد جوری زندگیم بهم میریزه ! از امروزم که سریالهای تلویزیون شروع شده و به لطف مهمونها و خواهر جو گیر همون چند دقیقه ای که در روز تلویزیون تماشا می کردم ، به باد رفت ! انگاری دارم لج می کنم ! حالا که نمی تونم هر وقت دلم خواست ببینم ، غر هم می زنم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 10:25 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

و اینم بهتر می دونم که دیگه از خودم انتظار اشتباه ندارم ! ظرفیت پذیرش اشتباهاتم تکمیل شده ! حذف شدن این ترم هیچ اتفاق خاصی نیست ! جز افسوس از دست دادن یک ترم دیگه ! که شاید اینم به تمام اون ترم های قبلی اضافه بشه ! به تمام سالای قبل !

پیرو پست قبلی بنا به گفته بعضی ها که هیچ اتفاقی تو زندگیم سرجاش نیس  ! اینم از همونه ! این روزا که من با تنها چیزی که می تونستم خودم رو آروم کنم دانشگاه بود ، یکبار دیگه خود اون آرامشه باعث درد سر شده !  

دلم میخواد که هیچکی منو نبینه ! هیچکی نخواد باهام حرف بزنه ! هیچکی نخواد باهام تماس بگیره ! دنبال تمام این حسا ، وقتی می رسم خونه تا ساعتی که کسی نیست بیدارم و به زندگی می رسم ، به محض اینکه یکی بر می گرده ، می خوابم تا ساعت یک شب ، و بعد که بقیه خوابن بازم بیدار میشم و به کارام می رسم ! کاش در عوض همه این فشارای روزای اخیر ، یک شوک مثبت بهم وارد میشد ! یک تغییر فوق العاده ! یک چیزی که از انرژی پرم کنه ! کاش خودم بتونم شوک رو بسازم !

دوستای وبلاگی خواهش می کنم  ، به فکر ایجاد شوک برای من نباشید !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 3:18 AM  توسط ل ی ل ا 

 

در وصف فراموش کاری های این مدت همین بس که تاریخ انتخاب واحد یادم رفته بود و امروز که تقویم رو دیدم ، متوجه شدم که روز انتخاب واحد گروه ما دو روز پیش بوده !

حالا من موندم و یک ترم بدون واحد و یک عالمه برنامه ای که برای خوندن آمار داشتم !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 2:7 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

در تمام عمرم نه باهاش روبرو شدم ، نه باهاش حرف زدم و نه هیچ رابطه دیگه ای بوده ! به واسطه یک آشنا منو می شناخته و تا چه حدی هم می شناخته، نمی دونم ! ولی وقتی تماس میگیره ، چنان " لیلا جان ، لیلا جان " راه می اندازه که حالم بد میشه ! حس می کنم میخواد خرم کنه !

وقتی می بینم شخصی پیدا میشه که منو نمی شناسه و اینجوری هم باهام حرف می زنه ، شاکی میشم ! حالا بازم وقتی " جان " تبدیل به " جون " میشه بهتره ، آدم حس می کنه یک کم بیشتر با طرف راحت شده که این تبدیل صورت گرفته ! ولی بدترین شرایط وقتیه که یکدفعه یکی بیاد و از اول " لیلا جون " صدات کنه !

اسم من لیلای خالیه ! نه لیلای گل ، نه لیلای خل ، نه لیلا جان و نه لیلا جون ! من فقط لیلا هستم و بس !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 2:35 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

نمی دونم چه سریه که تمام صحبتهایی که روانشناس خواهرم بهش میگه رو من قبلا بهش گفتم ولی انگاری گوش شنوا نداره !

و چه سریه بدتر از اون که بیشتر حرفایی که دکتر به خودم میگه رو می دونم ! و یا دیگران بهم میگن ! و گفتن !

انگاری تأثیر اون صحبتها معجزه اس !

یک هفته ای هست که میرم پیش یک دکتر خوب ! به شدت به این صحبتها نیازداشتم ! با وجود اینکه تو۲ جلسه  قبل حرف خاصی نبوده و زیاد هم صحبت نشده ولی حس می کنم نگاه از بیرون دکتر برام مفیده ! هنوز به بخشای دردناک زندگیم نرسیدیم ولی همون یک ذره هم که حرف زدیم ، خوب بود ! حالم خوبه !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 2:36 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

دیروز چند بار گفت هر چیزی وقت خودش رو داره ، اگه زودتر باشه یا دیرتر به سرانجام نمی رسه !

از دیروز دارم فکر میکنم که :

باید می ذاشتم امسال کنکور دانشگاه می دادم !

سه سال دیگه با دوست سابق آشنا می شدم !

نه ماه پیش عاشق می شدم !

سال ۶۸ بدنیا می اومدم !

 انگاری زندگی من اصلا سرجاش نیست ! بیشتر کارا یا زود اتفاق افتاده یا دیر ! تا اینجا که افتضاح بوده ! از اینجا به بعدش رو خدا رحم کنه !

پ ن ۱: ززی جان ، اینا رو که گفتم ، پررو نشی ها ! همه چی به موقعش اتفاق می افته ! اگه وقت خودش نباشه به سرانجام نمیرسه !

پ ن ۲ : به مدد اعصاب خوردی های این مدت ، هم وزن کم کردم و هم مدام حالت تهوع دارم ! فکر کنم  به سلامتی دارم مادر میشم !

پ ن ۳ : اون دفعه که یاری خاصی بابت کامپیوترم ندادین ، این دفعه یکی بهم بگه چرا نمی تونم برای وبلاگای بلاگ اسپات کامنت بذارم ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 5:34 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

سودابه راست گفته بود ، قرار بود یکیمون کم بیاریم که این بار نوبت من بود ! خوب می دونی اگه تو روزای دیگه ای بودم عمرا کم نمیاوردم !

نگرانم ! خیلی نگرانم ! دارم می بینم که خواهر کوچکم داره خودش رو در گیر رابطه دوستانه ای می کنه که اگه شروع نمی شد خیلی بهتر بود !

همیشه بهم می گفت که دوست ندارم با هیچکی باشی ، وقتی با یکی دیگه باشی مهر و محبتت و وقتت تقسیم میشه ! اون موقع هیچ وقت زیر بار قبول کردنش نرفتم ! که به نظرم دوست داشتن تقسیم شدنی نیست ! دلیلی نداشت با بودن یک آدم جدید قبلی ها فراموش بشن !

حالا این روزا دارم می بینم که چقدر سخته ! چقدر سخته وقتی رو که قبلا همش متعلق به خودت بوده ، الان با یکی دیگه تقسیم بکنی !؟ حالا محبت رو که هنوز نمی دونم و ندیدم چه جوری تقسیم میشه ! ولی واقعا سخته ! باید عذر خواهی کنم بابت تمام اون فشارایی که اون روزا بهت وارد کردم !

سابقا فکر می کردم خودم آدم تنوع طلبی هستم ، شاید یکی از ترسام برای ازدواج همین بود ! ولی این روزا آدمایی رو اطراف خودم می بینم که حس تنوع طلبیشون یک حس فوق العاده ایه ! اینقدر که ابدا تحمل آدمای ثابت رو ندارن ! این دوست داشتن خود در تئوری برام جالبه ولی وقت عملش بعید می دونم بتونم راحت قبولش کنم !

دوستم تعریف می کرد که چند وقت پیشا آقای X باهاش تماس گرفته و از نامزدش کلی دلخور بوده ! اینقدر که تعریفاش برام وحشتناک بود ! خانمش جزو دسته آدمایی بود که ما همیشه حسرت سیاستش در رفتار رو می خوردیم ! در رفتار با نامزدش ،نه رفتارای کلی ! به حدی امروز تعجب کردم که دیدم همون بهتر بی سیاستی باقی بمونه و زندگی راحتتر باشه ! ولی دلم برای آقای X سوخت ، امیدوارم مشکل خاصی نباشه ! اگه مشکلی پیش بیاد که بچه ها بیچاره اش می کنن !

اصولا آدمی نیستم که از سیگار کشیدن خوشم بیاد ! حتی بوی سیگار هم به شدت اذیتم می کنه ، ولی خوب گاهی وقتا خیلی کارا راه فراره دیگه !

** دارم تمام سعیم رو می کنم که دیگه خودسانسوری نکنم ! مطمینم بهتر از اینه که بخوام تمام این فکرا رو تو ذهنم نسبت بهتون داشته باشم و موقع حرف زدن الکی لبخند ملیح بزنم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 3:42 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

روزگارانی بود که فشار کاری دانشگاه خیلی زیاد شده بود ! تنها راهیی که اون روزا برای فرار از همه چی داشتم ، سیگار بود ! از خوابگاه و بچه ها فرار می کردیم و به اتفاق یکی از دوستام می رفتیم پشت آمفی تأتر دانشگاه و پشت سر هم تمام غصه های روز و دانشگاه رو دود می کردیم می فرستادیم هوا ! بعدشم بوفه دانشگاه و آدامسای خفن که نه دونه ای که چند تا می ریختیم دهنمون که بوی دهنمون بره ! از اونجایی که تقریبا بچه مثبت بودیم کسی بابت جیم زدنامون بهمون گیر نمی داد ! فکر می کردن میریم می شینم به انجام دادن کارهای دفترمون !  و چقدرم مثبت بودیم ! !!! یک جورایی انگار دنیا بره به جهنم بود !

روزگارانی بود که هر کدوممون برای گذروندن وقت ، با یک دل شکسته میرفتیم پی چت تا صبح و قرار فرداش ! و یک صبح تا ظهر صحبت و گفتگو و چرندیات ! بعدم شب از اول شروع میشد ! 

این روزا جفتش رو میخوام ! شایدم هر سه تا رو ! هم دوستم ، هم سیگارای پشت هم و هم خندیدن به  دنیا با الکی خوش بودن و هر روز با یکی بودن رو !

امشب عجیب دلم مستی میخواد ! عجیب اعتیادی میخواد که دنیا رو نفهمه !    

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 1:56 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - زهرا خانم به جهنم که هر کاری دلت میخواد می کنی ! زبون من مو در آورد بس که به تو گفتم و قبول کردی و ده روز بعدش انگار نه انگار ! سوادبه هم غلط کرد که گفت لیلای شما شبیه سپیده ما نیست ! سپیده که سهله بزرگتر از سپیده رو هم میذارم تو جیبم !

۲ - زهرا خانم نداشتیم ها ! این گله گذاری های چیه ؟!

۳ - احمد آقا اذیتم نکن که یک دفعه بی خیال همین حرفای نیم بندم هم بشم !

۴ - مهرزاد گاها عزیز ، تو یکی دیگه بد جور داری روی اعصاب من پیاده روی می کنی ! اینم نتیجه کنترل نکردن احساس ! تحویل شما ! هر چند که اینقدر تحویل گرفتی تحویلداریت پر شده !

 

چند هفته اس که یک داستان از " روزی روزگاری دیروز " توی مغزم رژه میره ! " زنان آسیب پذیر ! در بیشتر لحظات تصاویر داستان جلوی چشمامه و نهایتا یک ساعت دوساعت کنار میره !

با خوندن چند تا پست عاشقانه از دو تا تقریبا آشنا ، بد جوری دلم هوس دیدن آینده رو کرده !

این روزا مطمینم که آدم حسودی هستم !

مطمینم که آدما رو نمی شناسه ، اگه می شناخت این نحوه برخورد نبود !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 1:13 AM  توسط ل ی ل ا  |