تبليغاتX
ماندن بی من

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

" میان آهستگی و حافظه رابطه ای وجود دارد ، رابطه ای پنهانی که میان سرعت و فراموشی نیز برقرار است . ...شخصی در خیابان قدم می زند ، در لحظه ای خاص می کوشد چیزی را به یاد آورد ، اما یادآوری و حافظه از وی می گریزد . ناخودآگاه سرعتش را کم می کند و قدم هایش آهسته تر می شوند . در همین فاصله شخصی قصد فراموش کردن اتفاق ناگواری را دارد ، ناخواسته به سرعت گام هایش می افزاید و تندتر قدم بر می دارد ، گویی در تلاش است تا خود را از آنچه که هنوز در این لحظه بسیار به وی نزدیک است ، دور سازد .

درجه سرعت در تناسب مستقیم است با شدت فراموشی ! از این معادله دواستنباط می توان کرد :

۱ - اینکه عصر ما در دستان سرعت گرفتار شده است و به همین علت به سادگی خود را به فراموشی می سپارد .

۲ - دغدغه عصر ما میل به فراموشی است و برای ارضای همین میل در دستان سرعت گرفتار آمده است ، سرعت را انتخاب کرده تا نشان دهد که دیگر نمی خواهد به یاد آورده شود ، نشان دهد که از دست خودش خسته است ، از خود ملول است و می خواهد شعله کوچک و لرزان حافظه را خاموش کند .

هنگامی که همه چیز به سرعت اتفاق می افتد ، هیچ کس نمی تواند از هیچ چیز  ــ مطلقا هیچ چیز ــ مطمئن باشد ، حتی از خودش . "

آهستگی - میلان کوندرا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 7:43 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - چه معنی داره یک کارت پستال میذاری جایی یکی بیاد اولین کاری که میکنه این باشه که نوشته اش رو بخونه ؟ رعایت حریم شخصی مفهوم داره ! من که برادرت نیستم که بشینی زرت و زرت گوشی منو چک کنی ! یا هرچی که میدم ببینی زیر و روش کنی ببینی نوشته ای چیزی داره یا نه ! آخه بشر، تو که خجالت می کشی ازمن بپرسی و منم تا خودم نخوام برات حرف نمی زنم ، پس این همه فضولی بابت چیه ؟ من اگه نخوام نمیذارم به اندازه یک دقیقه از ماجراهای زندگیم چیزی بفهمی ، نکن این کار رو ! آخ دلم می خواست اون موقع که مثلا فکر کردی مچ منو گرفتی ، یک چیزی بهت میگفتم ! بهتر که نگفتم اینجوری بیشتر تو خماریش می مونی که موضوع چی بوده !

۲ - بحث خانم ش دیگه تموم شده اس ! ناظر بیرونی بدون درک شرایط نمی تونه درمورد این ماجرا نظر بده ! چه برسه به نظر قطعی !

۳ - ویکُنتِ دونیم شده ایتالو کالووینو رو خوندین ؟ اون بخش بد ویکنت خیلی با حال بود ! هر چند که هنوز اونقدر بد نشدم ولی این روزا حس می کنم بخش خوبم رو گذاشتم سر طاقچه خستگی در کنه ! به جاش به بقیه بدی کنم ! هر چیزی که می بینین از رفتارام با خانم ش تا اذیت و آزار و کنایه و هرچی دیگه که فکر میکنین از انسانیت بدوره محصول بخش بده ! سخت نگیرین و مدام نصیحتم نکنین !

۴ - بس که آدما برام خسته کننده شدن ، وقتی یک صحبت خوب داشته باشم انگاری که باید قدر تک تک لحظه هاش رو بدونم !

۵ - مراحم بودن و مزاحم بودن فقط یک نقطه تفاوت دارن !

۶ - خواهش می کنم کم ازم بپرسین اینجا رو با من بودی ، اونجا رو با من ! اگه فکر می کنین با شما بودم و به خودتون شک دارین ، حتما درست حدس زدین ! وقتی تغییری تو رفتار من با خودتون حس نمی کنین چرا حس می کنین مخاطبم شما بودین ؟

۷ - اگه همه آدمای دنیا مهربون باشن ، اگه همشون خوش اخلاق باشن ، اگه همشون انسان باشن و... که دیگه این خصلتا فضیلت محسوب نمیشه ! تا یکی مثل من نباشه که بقیه بدیش رو ببینن ، شما خوبا به چشم نمیاین ! پس هرروز دعا کنین که خدا من و امثال منو سالم نگه داره برای دیده شدن شما !

۸ -نمی دونم چرا نمی تونم باور کنم که خوبی و راستی و نیکی و انسانیت در راه رضای خدا وجود داشته باشه !؟ این کلاهی که آدما رو سر خودشون میذارن رو درک نمی کنم ! 

۹ - حس می کنم این روزا نیاز دارم یکی بشینه با آرامش و بایک عالمه وقت بهم بگه که دنیا همش این نیست که می بینی ! 

۱۰ - الان که فکر می کنم می بینم تنها چیزی که حال این روزا رو خوب می کنه ، نسبیته ! و یک کمی خارج شدن از فضای عادی این روزا !

۱۱ - میم - عین عزیز ، مرسی بابت کتاب ، مدتها بود که یک نفس هیچی نخونده بودم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 8:23 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - اظهارنظرات در مورد خانم ش زیاد شده و برای همین باید یک توضیحی مثل توضیح قبلی بدم ! درسته که خانم ش همسر برادرگرامیه ! ولی اینو همیشه یادم میمونه که احترام به خانم ش باید متقابل باشه ! نه فقط احترام که هررفتاری و برخوردی برای من متقابله ، وقتی ببینم شخصی در مقابل مهربونی من بد می کنه، از لیست دوستام حذف میشه ، درسته که هستم و چندان به روی خودم نمیارم ولی مثلا فکر نمی کنم من از سطل اشغال پیدا شده باشم و اون پرنسس باشه و تولدش خیلی مهم باشه !بازم باید بگم که این فقط درمورد خانم ش نیست ! حالا مسافر عزیز تو اگه نمیدونستی ش خانم برادر منه بازم چنین حرفی روبه من میزدی ؟ آدمی نیستم که خودم رو اینقدر در معذورات فامیلی قرار بدم که هرروز بیشتر از قبل آزار ببینم ! خانم ش عزیز بود و خیلی هم دوستش داشتم ! روزایی بود که فکر می کردم جای یک دوست خوب رو کامل پر کرده ، ولی با اتفاقاتی که افتاد مطمینم فقط خانم برادر منه و نه دوستم ! روزای اولی که برخوردام باخانم ش سرد شده بود و عمیق نبود حس میکردم دارم نقش بازی می کنم و این احترام خیلی مصنوعیه ، ولی بعد یک مدت کاملا به خودم قبولوندم که نقش نیست ! همه دارن می بینن که ما دیگه باهم دوست نیستیم ولی نمیخوایم تو روی همدیگه حرف بزنیم و اون نیم بندی رو که به خاطر مهدی رعایت می کنیم ازبین بره ! نمیخوام به خودم حق بدم و بگم که اون بده یا هرچیزی تو این مایه ها ! بدی این روابط فامیلی اینه که آدم نمی تونه حذفشون کنه ! اگه می تونستم همین چند وقت یکباردیدن خانم ش رو هم میذاشتم کنار ! بازم به خودم میگم که دوست ندارم آدما رو تو روابط فامیلی ببینم ! اونم کاملاحق داره چنین نظری درمورد من داشته باشه!

۲ - مأمورین نیروی انتظامی از بی شعورترین افراد انتخاب میشن ! انگاری که نود درصدشون اصلا نمی فهمن !( اونی که باشعور باشه بهش بر نمیخوره )

۳ - نمی فهمم این لوس بازیای وبلاگی چیه ! یک وقت یکجا میبینم که مثلا وبلاگ منو لینک کردن، بعد یک چند صد روزی، هر روز چند تا کامنت خصوصی میذارن ، بعد چون من لینک نمیدم بهشون برمی خوره ! و بعدم لینک منو که پاک می کنن که هیچ ، کامنتم هم میذاری مسخره می کنن ! خب عزیز جان من هم برای خودم دلایلی دارم !یکیش اینکه شما به نظرم به تمام معنا بی جنبه ای! خدا یک کمی به اندازه اپسیلون هم به شماها عقل و صبر میداد بد نبود ! تازه چیزی از خداییش هم کم نمیشد ! ازآدمایی که دنیاشون کوچیکه خوشم نمیاد! اینقدر دید محدود باشه که زندگی به فنا میره ! یک ذره نسبی بودن ، یک ذره تحمل برای شما خانمها و آقایان تحصیلکرده وبلاگ نویس با کلاس بد نیست ها ! بعد این مدت دارم حس می کنم که دنیای وبلاگستان ایرانی چیزی از دنیای مزخرف واقعی ایرانی کم نداره ! ادامه ندم بهتره ! همین جوری داره یادم میاد که به لطف داشتن دوست ازطیف های مختلف وبلاگی خیلی چیزا رو میشه به راحتی دید !

۴ - من چی در مورد خودم نشون دادم که دیگران فکر می کنن که خیلی محترمم ! اون روی بدم که بالا بیاد ، خدا رو که چه عرض کنم هیچوقت بنده نبودم ، خودم رو هم حساب نمیارم ! بشمرم که چندماهه از دوستای خیلی عزیزم ( شایدم خیلی خیلی خیلی عزیزم )خبرندارم !!؟ یا چند هفته اس که بادوستم که هرروز با هم بودیم حتی یک تماس هم نگرفتم ! به اس ام اس تبریک عیدش هم جواب ندادم ؟؟ نه حس اس ام اس بازی دارم ، نه حوصله هر روز حرف زدن و چت کردن ! اگه هر روز با کسی حرف بزنم یا چت کنم یا هر ارتباط دیگه ای به ماه نرسیده چنان ازش می برم که خودم هم می مونم !  چند روز پیش که خیلی خسته بودم و یک عالمه هم اس ام اس داشتم به خودم گفتم اگه از فلانی بود گوشی رو پرت میکنم و همین کارم کردم ! این روزا که تکنولوژی بلای جون من شده ! اینقدر شاکیم از احوالپرسی های زیاد که ترجیح میدم یا خاموش باشه یا روی سایلنت که اصلا صداش رو نشنوم ! 

۵ - اینقدر در مورد غرور بد گفتن که همه با چشم حقارت بهش نگاه میکنن ! تجدیدنظر در مورد این نگاه بد نیست ! غرور گاهی وقتا بهترین چیزیه که میشه داشت ! امروز خودمو خیلی دوست دارم چون خیلی مغرورم ! ( به نظر خودم غرور آزار دهنده ندارم )

پ ن ۱ : امروز صبح یک گشت راهنمایی رانندگی خیلی بد پارک کرده بود ! اون قسمتی که باید رد بشم ، دارن ساختمون سازی می کنن برای همین پیاده رونداره ! این ماشین گشت هم اینقدربد وایستاده بودکه من عملا مجبور شدم از لاین دو خیابون رد بشم ! شیشه ماشینشون پایین بود ، به آقای افسر بود یا نمیدونم هرچی گفتم ، خیلی بد پارک کردین ، نمیشه رد شد ! اینجا پیاده رو هم نداره ! برگشت گفت این مشکل شماس ! به ما ربطی نداره !

پ ن ۲ :اینکه آدم مغرور باشه دراین جهت خوبه که هر تحقیری رو نمی پذیره و خودش رو تا حد یک جلبک پایین نمیاره !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 10:10 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

خانم شین نسبت قوم و خویشی بسیارنزدیکی با من داره ! که اگه به خاطر خودش هم نباشه به خاطر شوهرعزیزشان، احترامش در ظاهر حفظ می شه !

 خانم ش همسر برادرجانِ عزیزمان هستن ! که در زمانهای قبل از بهترین دوستان بنده بوده اند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 11:0 AM  توسط ل ی ل ا 

 

۱ - واقعیتش اینه که کادو بردن برای خانم ش در جهت شرمنده کردنش بوده ! حالا اگه اون سال دیگه با من تماس نگیره ، دیگه هیچ وقت کادو که نمی برم هیچ ، تبریکم نمیگم ! مگه من روحم رو از سر راه آوردم که اینقدر آزار ببینه ؟ همین الان میگم که اگه سال دیگه خانم ش به من تبریک نگه بسیار بی شعوره !

۲ - اینکه دلم خواسته بود دستم بشکنه به دو دلیل بود ! یکی اینکه یک دختره رو تو خیابون دیدم دستش شکسته بود و یاد اون موقعهای خودم افتادم و دیگه اینکه دلم خواسته بود که کمی برای مادر و پدر گرامی لوس بشم !

۳ - همیشه گفتن نیت عمل مهمه ( عربیش چی میشد ؟ الاعمال قائم بالنیات ؟ درسته؟ ) و در راستای مهم بودن نیات اعمال و قصد خرید و خوندن کتاب ، پس من بخش بزرگی از راه رو رفتم و خدا خودش می دونه و موقع امتحانا خودش به جای من امتحان میده ! از اون روزی که نوشتم میخوام آمار بخونم ، چنان امراضی رو با هم گرفتم که خودم هم موندم اینا از کجا اومدن ! اینقدر که تو سه روز آخر هفته روی هم ۱۰ ساعت بیدار بودم ! و در ساعتایی هم که بیدار بودم از شدت سرما لرزیدم و یک لباس دیگه روی لباس قبلی پوشیدم ! من خرس قطبی و غیرش نیستم ، اگه بودم که اینقدر سرمایی نمی شدم که ! خرسا هم اینقدر سردشون میشه ؟ هر چند به قول اطرافیان گرامی از نظر هیکل چیزی از خرس کم ندارم !

۴ - بسیار خوشحالم از اینکه پرسپولیس و استقلال مساوی شدن ! درباره فوتبال دوستی من همین بس که ساعت ۴۵/۵ بعد از ظهر یادم اومد که امروز بازی داشتن ! هر چند که بعد از بازی با کلی پروژه فهمیدم نتیجه اش چی شده و کم هم نیاوردم و بسیار هم اس ام اس بازی نمودم و کلی هم خندیدم به خودم و دوستان پرسپولیسی ! اقایان گرامی دستتون درد نکنه که باعث خرسندی من شدین ! خدا شما رو برای پرسپولیس و افشین خان و من حفظ کنه !

۵ - فکر می کنین اگه من بخوام یک دختر متشخص و عاقل و خانم بشم می تونم ؟ ( فقط تو رو خدا نگید که همه این صفات رو دارم ) ، از همین الان با یک عالمه شیطنت در وجودم که داره سرریز میشه قول میدم که حداقل برای یک هفته آدم باشم ! و کسی رو اذیت نکنم !

۶ - خواهر گرامی بعد از کلی مناسبت های مختلف که بنده رو  با انواع و اقسام کادو های مورد علاقه اش بیچاره کرده ، امروز بعد اینکه دیده تابلوهای نقایش اضافه اومده ، میگه للی جان ، من فهمیدم برای روز دانشجو چی بهت بدم !!؟ هر کدوم از تابلو هام رو که دوست داری بردار ! نه اصلا خودم یکیش رو بهت میدم ! فکر کنم میخواد اولین تابلوش رو به من بده ! که از شرش خلاص بشه !  حالا که تو اینقدر بدجنسی ، منم تلافی می کنم ! خانم ش که معرف حضورتون هستن نه ؟؟ بچرخ تا بچرخیم ززی جان !

 ۷- یکی به من بگه از بلاگرد چه جوری پینگ می کنن ؟؟ من این صفحه پینگر بلاگرد رو باز می کنم ، یک شبانه روز هم بازه ، ولی من پینگ نمیشم ! بلاگ رولینگ هم که به ... رفته ! ( سه نقطه اش رو نمی نوشتم دق می کردم ) بس که عادت کردم به بلاگ رولینگ روزی چند بار میام وبلاگاتون رو می بینم ، اگه تعدا بازدید کننده هاتون به طرز عجیب و غیر عجیبی بالارفته بدونین کار منه !

پ ن :من از بلاگ رولینگ عزیز معذرت میخوام ! خیلی هم خوبه ! من الان تونستم پینگ بنمایم !سه نقطه رو هم پس می گیرم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 0:21 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - چند ماهه که همش به خودم میگم در تلافی اقدام محبت آمیز خانم ش که روز تولدت تماس که نگرفت هیچی تا امروز هم تماس نگرفته ، باید یادت بمونه که کادوش رو به موقع ببری ! امروز کم مونده بود که اقدام محبت آمیزم جبران بشه ! کم مونده بود یک روز زودتر با کادو برم خونشون !

۲ - وقتی گفتم من کار به عید آقایون ندارم، انگاری کفر گفته باشم! یا مثلا تا حالا نشنیده باشن که یکی عیدش با حکومت فرق داشته باشه ( میگم حکومت ، چون عید فطر کاملا حکومتی شده ) ، از اونجا که تحت هر شرایطی شنبه عید سعید فطر می باشد از پذیرفتن هر گونه تبریکی قبل از شنبه معذروم !

۳ - هفته آینده انتخابات هیأت مدیره انجمن بزرگه رو در پیش داریم ، آی حال می کنم رئیس خوب من کاندیدا شده و قراره که با ائتلافش رأی بیاره  ، از اون طرف هم بیشتر حال می کنم اون مدیر سختگیر ، دبیر بشه !

۴ - امروز دلم خواست دستم شکسته بود ! نه از اینا که بگن بشکنه دستم که نمک نداره و اینا ! واقعا شکسته باشه !

۵ - هر هفته سر خودم کلاه میذارم که هفته بعد کتابای این ترمو میخرم و شروع می کنم به خوندن ، یک ماه از ترم گذشت و هنوز هفته بعد نیومده ! قول میدم که از فردا شروع کنم ! همون درسی رو که ترم پیش حذف کردم شروع می کنم ! پیش به سوی آمار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 1:14 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

 ۱ - نمی دونی چه حس لعنتیه وقتی اینقدر استرس داری و هیچ کاری هم نمی تونی بکنی ! بگم برات که چند وقت بود چنین حس مزخرفی رو تجربه نکرده بودم ! ؟ از آدمایی کمک خواستم که تو بدترین روزام هم بهشون رو ننداخته بودم !؟ چنان با گریه حرف می زدم که در تمام روزایی که یادم میاد یکبار دیگه اینجوری حرف زده بودم !؟ تو که منو می شناسی ، همیشه گریه ام مال خودم بوده ! تو که می دونی تا حالا چند نفر بیشتر گریه منو ندیدن ! تو که تو این روزا ، چی ؟ تو که تو این روزا ، چی ! چی بگم که می تونستی و بتونی بفهمی چی میگم ! کاش می تونستم یک کاری کنم که تمام ذهنم و فکرم و قلبم و روحم رو میدیدی ! می دیدی که چقدر عزیزمی ! که چقدر نبودنت ، حتی به اندازه چند ساعت اذیتم می کنه ! که بدونی حاضرم از هر چی که دارم و ندارم بگذرم و لی تو رو از دست ندم ! جون من که همیشه میگی دوستم داری دیگه نگو ! تو دیگه نذار این حسام تجدید بشه ! تو که می دونی من نابود میشم ! می دونم که بهم قول دادی و زیر قولت نمی زنی ! ولی هنوز شوکی که بهم وارد کردی قویه و کشنده که سرم از درد داره می ترکه ! که هنوز سرخی چشمام و صورتم در نیومده ! ولی با همه اینا ته دلم یک خوشی موج می زنه که بازم نمی دونم چه جوری برات تعریفش کنم !

۲ -  نمی خواستی لج کنی ولی این کار رو کردی ،اون وقتی که من می خواستم در موردش حرف بزنم ، نبودی و نخواستی ! حالا که دیگه هیچی نیست ، چه فایده ! می دونی شاید بیشتر ناراحتیم از اینه که حتی به روی خودت نیاوردی ، برای تو به هر دلیلی همه چی تموم شده بود ولی اصلا به روی خودت نیاوردی ! تو رو مثل خودم حس کردم ! فکر کردم شاید آدما رو زود عوض نمی کنی ! فکر کردم اینقدر وقت دارم که به اطمینان برسم ! گفتن این حرفا الان چه فایده ای داره ؟! یا اصلا خوندنش برای من ؟!

۳-  نگرانم نباشین، عاشق نشدم ! که اگه عاشق بودم یک جور دیگه بودم !

۴ - نمی دونم چه سریه وقتی آدم از زمان و زمین دلش گرفته ، جنس برترایی پیدا میشن که حسابی حالشو بهتر بکنن ! تف تو روی هر چی آدم بی شعوره !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 6:3 PM  توسط ل ی ل ا 

 

۱ - دلم می خواست می گفتم منم یک روزگارانی اینجوری فکر می کردم ! اینکه حس کنم یکی داره تجربیاتم رو تکرار می کنه خوشحالم نمی کنه  ! ولی چه میشه کرد ، خودمم یک روزی فکر می کردم آدم باید تجربه بکنه ! و به تجربیات بقیه اکتفا نکنه ! خوب یادم میاد که اون شب اول اردوی تشکیلاتی جواب بزرگ تشکیلات رو چی دادم " که نه ، من خودم میخوام تجربه کنم  " ! هر چی که هست و بود ، می خواستم بگم دوست جون  ، نبینم روز غصه ات رو ! کاش همیشه اینجوری باشی ! نه که بگم ، نکن ! ولی کاش می تونستم همینم بگم که چشمات رو بیشتر باز کن  !

۲ - این میشه همون حسی که بزرگترا به ما می گفتن و گوش نمی دادیم ، نه ؟

۳ - دیشب با یک تلنگر خواهرجانمان یاد یک سری صحبت ها افتادیم  ! دیدید بعضی از این زوج های جوون وقتی باهاشون حرف می زنی ، فکر می کنن شاخ غول شکستن که ازدواج کردن ؟! ! خانم های جوانی که فکر می کنن ، که حالا چقدر دنیاشون از دنیای دخترا دور شده ، همیشه برام تعجب آورن ! و گاهی وقتا اینقدر خودشون رو جدا می دونن که فکر می کنن ، اگه تو عاشق نیستی و یا ازدواج نکردی ، حس اونا رو الان نمی فهمی که هیچ ، تا ابد هم نمی تونی بفهمی!  این مواقع واقعا خوشحالم که هنوز درگیر این چیزا نشدم ، ولی حس میکنم یک چیزی مثل یک دیوار بلند کم کم بینمون قرار می گیره !

۴- باید خودمو مجبور کنم به تغییر ، تا از این رکود روزای آخر ماه خارج بشم  !  

۵ - هر چقدر که من به تو امیدوار میشم ، تو بیشتر مأیوسم میکنی !چه سریه ، من نمی دونم ! اگه بحث خستگیه ، یک نگاه به من ، به سودابه ، به هزار و یک آدم دیگه که می شناسی بکن ! ببین تو خسته ای؟! تو شرایط سخت داری یا اونا ؟! مقاوم تر باش عزیزم ! قرار نبود که بین راه جا بزنی ها !

۶ - تا اونجا که یادم میاد ، تا سال چهارم دانشگاه سردرد رو تجربه نکرده بودم ! گاهی وقتا یکی می گفت سرم درد می کنه   ، می خندیدم ! میپرسیدم چه جوری درد می کنه ؟! حالا این روزا سرم بد جوری درد می کنه ! هیچ آرام بخشی هم تأثیر نداشته!

۷ - اگه بلاگ رولینگ خرابه ، این ستاره دارا چه جوری خودشون رو پینگ می کنن ؟! اگه درسته من چرا نمیتونم پینگ کنم ؟

 پ ن : الان که تاریخ امروز رو دیدم فهمیدم چرا دیشب خواب دیدم که دوباره خوابگاهیم ! نیمه مهر ، هر سال ، پروژه های زیادی داشتیم ! انواع و اقسام تولد ها ! اگه اشتباه نکنم کلی از این پروژه ها برمی گشت به هم روز بودن تولد بچه ها و سهراب !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 10:15 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - امشب با خواهر جانمان که حرف می زدیم ، می گفت دوست جانشان دو بار در مورد بنده حقیر نظر داده اند و دقیقا بر عکس اون حرف اتفاق افتاده !  از این پس هر اتفاقی که بیفتد مسببش چشم شور دوست جان خواهر گرامی می باشد ! باید به خواهر گرامی بگم که تو رو خدا دیگه در مورد من حرف نزنید بذارید خودم زندگیم رو تعیین کنم !

۲ - دلم بد جوری هوای دانشگاه و درس نموده ، دانشگاه پلاستیکی نه ! دانشگاه واقعی ! هر چه فکر می کنم نمی تونم بفهمم با این خواهش دلم چه کنم ! همه خواستن ها به کنار ، چند روزی رو در مسیر کارگر شمالی رفت و آمد کردن هم به کنار !

۳ - نمی دونم اینجا نوشتم یا نه ! ولی چند وقت پیش خیلی دلم می خواست عاقبت یک زوج عاشقی رو ببینم ! می خواستم ببینم تا کی اینجوری می مونن ! که مدل موندن و زندگی کردنشون برام خیلی جالب بود ، هنوز به دو ماه نرسیده بهم ریختن ! انگاری تا وقتی پای حرف در میونه ، همه چی خوبه !

 ۴ - این عکس پاییزی که شما اینجا می بینین ، چیه ؟! یک درخت و یک عالمه برگای قرمز یا یک درخت زرد و یک دریاچه ؟ من اصلا نمی فهمم چرا برای خودم یک در میون این دو تا رو نشون میده ، در حالیکه من یک عکس دیگه گذاشتم !! از یک سیستم دیگه هم امتحان کردم ، همینه ! هر دفعه یکیش رو نشون میده !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 3:0 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

**- مسافر منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده . جواب دادن به این سوألا خیلی سخته  !

۱-معرفی:اسمم که لیلای خالیه !  ۲۶ سالمه.خودخواه و احمق با یک عالمه خصوصیت های دیگه که دیگرون بهتر می دونن و خودم خبر ندارم !خودم که حالم بد شد ، شما رو نمی دونم ! 

 ۲-فصل و ماه و روز مورد علاقه:هر فصلی رو جای خودش دوست دارم ! انگار که اگه اون فصل یک زمان دیگه بود اصلا دلم براش تنگ نمی شد ! از وقتی هم که مدرسه ها تموم شده دیگه تابستونو دوست ندارم ! عاشق فروردین و اردیبهشت بهار ، آبان و آذر پاییز و صبحای برفی دی ماه هستم !

 ۳-رنگ تو :با اینکه استقلال رو به پرسپولیس و میلان رو به هر دوتاشون ترجیح میدم رنگ آبی و لباس راه راه رو دوست ندارم !  و عاشق رنگ قرمزم.

۴-غذا:از هیچکدوم از غذاهای سنتی ایرانی بدم نمیاد ! ولی در حال انفجار هم باشم نمی تونم از خورش بادمجون بگذرم !

۵-موسیقی:سالها پیش اهل گوش دادن به آهنگای شهرام ناظری بودم ،سالای اخیر فقط آهنگا رو می شنوم ! و اینکه یادم نمیاد آخرین باری که خودم خواستم موسیقی گوش بدم کی بوده !

۶-بدترین ضد حال:اصلا یادم نمیاد ! یعنی به نظرتون میشه من ضدحال نخورده باشم ؟؟

۷-بزرگترین قولی که دادی:به ززی قول دادم که همیشه باهاش باشم و تا امروزم زیرش نزدم !

 ۸-ناشیانه ترین کار: ترین نداره ! خیلی از کارایی که کردم به طرز خیلی دردناکی ناشیانه بودن ! و  گفتن هم ندارن !

۹-بدترین خاطره :یک مقطع زمانی ، دردناک ترین بخش زندگیم بوده ! فکر نمی کنم هیچ وقت بتونم حد فاصل دی ۸۴ تا شهریور ۸۵ رو فراموش کنم !

۱۰-بهترین خاطره :هیچی به ذهنم نیومد !

۱۱-کسی که بخوای ملاقاتش کنی: جدای از بعضی از دوستای وبلاگی ، ویرجینیا وولف ، غزاله علیزاده ، اوریانا فالاچی (خب چکار کنم هرسه شون مردن ، تقصیر من چیه که سنم اونقدر نیست که اونا رو دیده باشم ؟!!) ، حالا شاید اگه قسمت شد ، اون دنیا هر سه رو ملاقات کنم ! میلان کوندرا رو هم خیلی دوست دارم ، ولی دوست داشتنش هنوز به اندازه اون سه تای قبلی نشده ! فکر کنم هر وقت به اندازه اونا بشه ، کوندرا هم زنده نباشه !

۱۲-واسه کی دعا می کنی:دعا نمی کنم ، ولی این روزا دلم میخواد که مشکل برادر عزیزتر از جانم حل بشه ، حتی اگه با دعا کردن درست بشه !

۱۳-به کی نفرین می کنی:  به قول مهدی جانمان هر جا کم میاریم و دستمون به هیچ جا بند نیست نفرین می کنیم ، باعث و بانی های حکومت جم*هوری اسلا*می ایران! حالا میخواد انقلابی های اون موقع باشه ، میخواد متعصبین این دوره !

 ۱۴-وضعیت در ۱۰ سال آینده :مسافر عزیز اینکه می گفتم خیلی سخته جدای از اونایی که جواب ندارم براشون اینه ! من فقط می دونم تا ۵ سال آینده دلم میخواد چه اتفاقایی بیفته ، برنامه ای برای بعدش ندارم ! فقط اینو می دونم یا خودمو از دست این زندگی و نکبتاش کشتم یا اینکه دارم از خوشی های خیلی کوچیک و کمش لذت می برم ! یا یک آدم معتاد می بینی ، یا یک خانم بسیار مقاوم !

** - از اونجایی که امسال هیچ همراهی ندارم که به مراسم مورد نظر شبای قدر برم ، بعد از مراسمات مربوطه در منزل اقوام این شبا رو فقط وبگردی می کنم و کتاب می خونم !

** - شیخی به زنی فاحشه گفتا ، پستی                               هر دم به هوای دگری دل بستی !

        گفتا ، شیخا هر آنچه گویی هستم                                  آیا تو هر آنچه می نمایی هستی؟

منبعش یادم نیست !

** - بسیار خوشحالم که احمق بودم ، هستم و خواهم بود !

پ ن :دوست جونها، از بین این نوشته هایی که برای بازی وبلاگی نوشتم ،موردی بوده که شما ندونید ؟ بس که اینجا از خودم و روحیات و حسام می نویسم ، وقتی با یکی چت می کنم یا حرف می زنم ، می بینم که خواننده های اینجا خیلی چیزا در مورد من می دونن و من تقریبا هیچی در موردشون نمی دونم ! حسم درسته ؟ 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 3:39 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

 ۱ - دوست ندارم به عنوان الزام ، عادت ، دوستی یا هر اسم دیگه ای ، خودمو مجبور به رعایت اخلاقیات عرفی بکنم ! برای دیگران وقت بذارم در حالیکه خودم بیشتر به اون وقت نیاز دارم ! خودمو در گیر هر تعهد هر چند کوچک اخلاقی بکنم ! قولی به کسی بدم که ناچارا بابتش به اندازه یک ساعت وقت صرف کنم ! و خیلی کارای این مدلی ! امروز که با آقای دکتر عزیز صحبت کردم ، کاملا این روند رو تأیید می کرد و به نظرش با شرایط فعلی من بهترین روش برای رشدم همینه ! و از اونجا که خودم از همه چی مهم تر هستم ، پس هیچ ایرادی وجود نداره !

۲ - با توجه به اینکه گریزهام به گذشته ارادی نیست پس کاملا طبیعیه و اگه غیر این باشه ، یک جای کار می لنگه !

۳ - وقتی رشد خیلی از هم سن و سالای خودم رو می بینم اینو به ذهنم میارم که من خیلی پایین نیستم ! شرایط ایده آلم رو ندارم ولی کار می کنم ، درسم تموم میشه ! هدفای دورترم داره پررنگ تر میشه و مهم تر از همه اینکه زندگیم و لذتام در حال داره پررنگ ترمیشه !

۴ - شنبه روز خوبی بود ! چند وقته که شنبه روز خوبیه ! اتوبان همت ، سه راه ضرابخونه ! روی پل که همیشه منو یاد سیحون می اندازه ! آفتابی که داره غروب می کنه ! سبکباری شنبه ها رو خیلی دوست دارم !  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:52 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

آدمی هستم که با خاطرات زندگی می کنه یا شاید خیلی وقتا گریزی به گذشته می زنم ! امروز به طور کاملا اتفاقی بخش زیادی از آرشیوهام رو جستجو می کردم ! 

با تمام حرفایی که گفتین ، که آسیب پذیری زن و مرد نداره و هر حرفی تو این مایه ها ! ولی من فقط به اون داستان " زنان آسیب پذیر " فکر می کنم و نمی تونم هیچ گزینه دیگه ای رو در نظر بگیرم !

هر چقدر بهم بگه ، بد برداشت کردی و این حرفا هیچ کدوم معنی برداشت تو رو نمیده ! بازم مطمئنم برداشتم کاملا درست بوده !

دستم به شدت لرزش گرفته ، اشکم همیشه آماده اس ! بغض بدی مونده که به هق هق هم تبدیل نمیشه که راحت بشم ! دستبند همیشگی کاری نمی کنه ، هر چقدر هم خودمو مشغول میکنم باز یادم میاد !

همون جوری که این دفعه به راحتی که نه ، با یک عالمه پروژه خودمو از همه چی رها کردم ، قول میدم نذارم هیچ آدمی به راحتی بیاد تو حوزه شخصیم ! حوزه شخصیم رو بزرگتر می کنم !

به روی خودم نمیارم که چقدر ناراحتم ، چقدر خرد شدم ، چقدر متنفرم ، چقدر ! چقدر ! و یک عالمه چقدر دیگه ! سعی می کنم چشمم رو باز کنم و از فردا دوباره همون دختره مغرور و بی اعتنا به همه آدما میشم ! بذار هر کی هر چی دلش میخواد بگه !

 هر چقدر هم بگم آره باید تمام این تجربه ها رو بگذرونم ! هر چقدر یک خط در میون به این حرفم معتقد بشم ! ولی سخته ! خیلی سخته !

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 4:5 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - وظیفه شناس بودن به من نیومده ! دیروز باید یک سری نامه آماده می کردم ، و امروز می فرستادم برای صاحبانش ! هر برگه ای هم دو امضا داشت ! آخر وقت دیروز به خیال خودم همش بود ، امروز صبح که می خواستم نامه ها رو بدم پیک ببره ، متوجه شدم که سه تاش نیست ! سه ساعت کل اتاقم رو زیر و رو کردم ، در کمال ناامیدی و عصبانیت که کشو رو محکم کشیدم بیرون !متوجه شدم پاکتها افتادن پشت کشو ! ناگفته نمونه هر پاکتی حاوی مبالغ قابل توجهی چک بود !

۲ - با اجرای هزاران پروژه ، ۱۲ واحد برداشتم ! حذف و اضافه هم ندارم !

۳ - این روزا انگاری که همه چی دست به دست هم میده ، شوت بشم تو خاطرات گذشته ! از تماسای سالی یکبار یک دوست قدیمی که جز من با هیچ کدوم از بچه ها در ارتباط نیست ! تا شنیدن مشکلات یک دوست جدید که روزگارانی مشکلات خودم بوده !

۴ - امروز درگیری بزرگی با خودم دارم ! دلم میخواد کار کوچیکی رو که از دستم برمیاد برای یکی انجام بدم ! ولی از یک طرف دیگه هم اصلا دلم نمیخواد خودمو درگیر بکنم ! از یک طرف نگرانم ! از یک طرف دیگه میگم به من ربطی نداره ! هم نیتم کمکه ، هم رو کم کنی ! درصد رو کم کنیه خیلی خیلی کمه ! هیچکدوم به اون یکی غلبه نمی کنه ! با خواهر گرامی هم صحبت می کنم ، میگه من جای تو بودم انجام نمی دادم ! درسته که ارزش عمل اختیاری بیشتره!! ولی الان نیاز دارم به اینکه از این حالت سردرگمی بیرون بیام ، چه انجام بشه چه نه ! کاش یکی می تونست بهم بگه که بی خیال بشم ! یا هر چیز دیگه ای !

۵ - دوستای گرامی که نظر میدین ! می خوام خواهش کنم نظر خصوصی نذارین ! من به نظرات تأیید نشده حساسیت دارم ! و از یک طرف دیگه هم نمیخوام حذفشون کنم ! وقتی تاییدیه کامنتدونی فعاله ، دیگه نیازی به این همه محکم کاری نیست !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 8:23 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

از این کارا کم نکردیم ! این متن شبنامه ایه که توی مشهد پخش شده !

 انگاری تنها راهی که به ذهنمون می رسید همین بود !

 

پ ن : حسین ابراهیمی ( اِلوند ) هم رفت ! بیشتر سالای نوجونی با ترجمه هاش گذشت !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 2:40 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - چند سالی میشه که روزه می گیرم ، فقط برای حسی که خودم ازش لذت می برم ! نه برام مهمه که روزه برای سلامتی مفیده ، و نه مهمه که شاید مضره ! نه میخوام به امر خدا باشه و نه به خیلی چیزای دیگه ! این روزا اصلا دلم نمیخواد روزه بگیرم ! یعنی حس می کنم نمی تونم ازش لذت ببرم ! امروز رو هم می گیرم که ببینم می تونم از خودم راضی باشم یانه !

۲ - چند هفته پیش که حالم چندان مساعد نبود و حسابی قاطی کرده بودم ! و هیچ کی هم نبود که برام ابزار آلات جرم ( سیگار ) تهیه کنه ، مجبور شدیم بریم دزدی ! یک پاکت سیگار کهنه !خشک خشک ، که اینقدر سرفه کرده بودم دیگه از خودم ناامید شده بودم ! یک چند تایی هم فحش نثار خودم کردم که چه زود مثبت شدی ! امروز که چند دقیقه ای به کمک برادر گرامی رفته بودم و ایشون بالای چهارپایه امر به روشن نمودن سیگار نمود ! خیلی ترسیدم ! می دونستم الانه که کلی بهم بخنده ! ولی در کمال تعجب دیدم ای روزگار ! سرفه نمی کنم ! یادم اومد که اون اسما سیگاری که کشیده بودم چی بود و چقدر مزخرف! همون مقادیر کمی که با برادر جان تقسیم نمودیم بسیار خوب بود ! و دوباره به خودم امیدوار شدم !

۳- در اوج پایین بودن قند خون ، یک شکلات بهتون بدن که مغزش با آلبالو و اسانس یک نوع نوشیدنی پر شده باشه چکار می کنین ؟ اونم یک شکلات گرم گرم ! ( به شرط اینکه تجربه نوشیدنی نداشته باشین ) ، من یاد بچگی هام افتادم و خوردن شربت استامینوفن و چنان قیافه ام در هم رفت که خودم خنده ام گرفت ! ولی با چشمای گردشده دیدم خواهر جانمان به سبک خیلی قشنگی شکلات رو میل کرد !

۴ - به تلافی تمام پیچوندن های خودم در یک ماه اخیر از امروز به سان یک کارمند وظیفه شناس و با سرعت هر چه تمام تر باید کارهام رو انجام بدم !

۵ - از اینکه فهمیدم هنوز خیلی مثبت نشدم به شدت خوشحالم !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 5:6 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱- سعی می کنم تا هفته آینده  تو ذهنم نگه دارم ! که تو به عنوان یک زن ، اگه مشکلی نداشتی چنین رفتارایی ازت سر نمی زد ! به عنوان یک آدم مشکل دار بهت نگاه می کنم که شاید هم خودم کمتر خسته بشم ! هم آرامش هر دومون بیشتر بشه !

۲ - عجیب و غریب دلم میخواد که با اون همکار مثلا خنگ لج کنم ! عجیبتر از اون خیلی دلم میخواد که دیگه روزه نگیرم ! امروز که داشتم بهت می گفتم و منعم کردی ، جا خوردم ! بازم من باید سنگ زیرین  باشم ؟ اصلا ببینم چرا خودت روزه نمی گیری ؟

۳- حس خوبی نبود وقتی که داشتم حرف می زدم ، خوابش گرفته بود ! انگاری که رفع تکلیفه ! نمیشد  فکری براش کرد ؟! حالا می فهمم معلما سرکلاس از خواب آلودگی همیشگی من چی کشیدن !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 4:39 AM  توسط ل ی ل ا  |