تبليغاتX
ماندن بی من

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

دوست ۱: تو چرا هیچیت به دخترا نمی بره ! چرا اینقدر خشنی ؟! چرا ناخنت رو اینجوری می کنی ؟! چرا عطر نمی زنی؟ چرا بوی عطر سرت رو درد میاره ؟! چرا حسای دخترونه نداری !؟

 دوست ۲: وای تو چرا اینقدر ناز داری ؟! چرا اینقدر لوسی ؟! چرا اینقدر دختری ؟! چرا یک ذره در حد اپسیلون خصلت مردونه نداری ؟ چقدردختر آخه ! بس نیست ؟! خیر سرت مثلا فمنیسیتی !!

این دو تا نظر دو تا دوسته به فاصله چند روز از هم ! نمیتونم منکر بشم برای شنیدن اولی خیلی خوش خوشانم شد ! و بعد از شنیدن دومی حالم از هر دوش بهم خورد ! اینکه چرا اولی خوشحالم کرد ، بمونه برای وقتیکه حس نوشتن در موردش باشه ! ولی شنیدنشون به فاصله چند روزازهم باعث شده به شناخت آدمای مدعی صمیمیت زیاد با خودم شک بکنم !

بعضی حرفا بعد اینکه مثل پتک تو سرم می خوره ، تو ذهنم رژه میره ! دارم فکر می کنم به سرابی که آدما برای خودشون میسازن ، اسمشو هدف میذارن و به واسطه هدفشون ذهنیت و فکر نداشته بقیه رو تخریب می کنن !

این روزا انتظار آرامش دارم ولی نیست ! هرروز هم بیشتر از روز قبل برای خودم نگران میشم ! اینقدر سقوط کردم که دلم فقط نگاه از بالا به آدمای اطرافم میخواد ، بیخود و بی جهت خودمو با هر کی از راه میرسه وفق میدم ! لبخند مضحکی که به نظر بقیه خوبه روی لبم جا خوش کرده ! اینکه عصبانی نمیشم آزارم میده ! اینکه نمیتونم داد بزنم و بگم برو به جهنم حالمو بد می کنه !

میدونی چیه ، منو نمی شناسی ، اگه می شناختی می دونستی با چی به وجد میام و با چی گریه ام میگیره ! هر چند که حق هم داری نشناسی ! حس میکنم جزو آدما حساب نمیشم ! حس مسخره آزار دهنده ای دارم ! حالم از همه چی بهم می خوره !!

روزی چند بار می شینم تلفن رو نگاه می کنم ، کارت دکتر رو میارم ! شماره اش رو می گیرم که باهاش حرف بزنم و وقت بگیرم ! ولی بینش قطع می کنم ، مثل خر فکر می کنم خودم باید از پس این یکی بر بیام ! یا می افتم تو یک هچلی که به سختی ازش در بیام یا می تونم درست پیش برم ! به خودم تلقین نمی کنم که ولی ذهن گاها تجزیه گرم فقط نهیب می زنه ! اینا ایده آله من نیست ! کاش امروز دکتر باهام تماس می گرفت می گفت مجبوری که بیای ! می گفت هر غلطی دلت میخواد بکن ولی بیا حرف بزن ! درتعجبم که من که اینقدر با حرف زدنش راحت می شدم چرا دارم این کار رو می کنم!؟

دوسه سال پیش که حال روحی ابدا خوبی نداشتم ، همش بهم می گفت لیلا خودتو مشغول کن ! برو شنا ، برو خرید ، برو سر درس ، برو سرکار ، برو ..... هزار و یک راه دیگه ! بهتر از همه رو هم کار می دونست که تغییر محیط ایجاد می کنه و خیلی کمکم می کنه ! دلم میخواد ببینم الان چی بهم توصیه می کنه ! خسته ام از اینکه خودمو درگیر کار و محیط کاری می کنم ! خسته ام از اینکه برای فکر نکردن به سختی ها و بدی ها ، مدام خودمو مشغول می کنم !

پ ن : یعنی میخوای بگی نمیدونی بعضی حسا و چیزا اینقدر خصوصین که جاشون تو وبلاگ نیست ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 12:1 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱- یک عالمه فکر و حرف تو ذهنمه ، ولی هیچکدوم نه به نوشتن میاد نه به گفتن ! نمیخوام بگم دارم خودمو سانسور می کنم ولی دقیقا دارم همین کار رو میکنم ! می ترسم ازهر قضاوتی ! می دونم که قضاوت میشم ، اگه به زبون هم نیاد به فکر میاد که ای بابا ، اینم از لیلا ! دیدی چکار کرد ! دیدی چطوری بود و چی شد !؟ می بینی داره چکار میکنه ! بس که بقیه معتقدن لجباز و دیوونه ام ،هیچکدوم  به خودشون اجازه نمیدن بهم حرفی بزنن جز خواهر گرامی ولی مطمینم ته ذهن اطرافیانم بهم میریزم ! اصلا نمیتونم بگم نظر دیگران برام مهم نیست ! برام مهمه که  مثلا خانم ایکس که خیلی قبولش دارم در موردم چی فکر بکنه ! نه اینکه اگه بد فکر بکنه دیگه اون کاری که تو ذهنمه رو انجام ندم ، ولی در موردش حرف نمی زنم ! نه میگم دارم چکار می کنم نه نظری در مورد اصل اقدامش می زنم ! اگه باهام حرف بزنه و مخالف باشم ، ابروم رو می اندازم بالا ، میگم اینم هست ، اینم حرفیه ! ولی دلیلی نداره که بگم کاملا مخالفم ! دلیلی هم برای بحث کردن ندارم !

۲ - اصولا آدم بد اخلاقی نیستم ، تا وقتی کسی بهم گیر نده و روی مغزم پیاده روی نکنه ، ابدا بداخلاقی نمی کنم ! این روزا نمی دونم چی نگهم میداره ، چی باعث میشه که زود عصبی نشم ، چی باعث میشه که در مقابل همه بد خلقی ها با ظاهر آروم جواب بدم! چی باعث میشه که در حالیکه این شرایط خوشایندم نیست ولی باهاش راه بیام و هیچی نگم و به خودم بگم ، خانم فلانی و آقای فلانی و ... که اینقدر تحسینشون میکردی تو چنین رفتارایی غیر اینن ؟

۳ - نحسی به خودم و نوشتن و وبلاگ نویسیم افتاده ! برای این چند خط یک چیزی حدود ۱۰ ساعت وقت گذاشتم تا تونستم کاملش کنم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 7:55 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - انتخابات انجمن بزرگه با تمام پروژه هاش تموم شد و حالا جنگ و دعواهای بعدش مونده !

۲ - دیشب که آنلاین بودم ، اخرین پست وبلاگم "شکایت " بود ! الان که آنلاینم یک پست دیگه هم دارم ؟! آره ؟ شده ماجرای اون دو تا عکس پاییزها !

۳ - نمیتونم درک کنم که چی میشه بعضی آدما انقدر کارنیک می کنن و به فقر ا کمک می کنن و حس خوبم بهشون دست میده و بعدم میان تو مثلا یک جمع تعریفش می کنن !!؟ آخه چه تعریفی داره که بیای بگی من با کمک فلانی و فلانی دو تا مرغ خریدم و ۱۰ کیلو برنج و اینا بردیم واسه فلان خانواده که خیلی فقیرن ! به خوب بودن عملشون کاری ندارم ها ( که هنوزم فلسفه این اعمال خیر رو درک نکردم )، این تعریف کردنش و اینکه بیای بگی چه حس خوبیه داشتیم خیلی فرق می کنه !

۴ - این چه وضعیته خنده داریه که من دچارش شدم ،  هر دفعه یادم میره که که نوشته رو کپی کنم ، بعد ثبت مطلب رو که میزنم ، ازاونجایی که یک چندساعتی هست صفحه بازه ، همش میپره و روز از نو و روزی از نو !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 11:33 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

نمی تونم بفهمم این روزا خوبم یا نه ! این حسا و کارایی که از خودم می بینم سرخوشیه یا ناخوشیه !

یک دقیقه اش خوبه ، یک ساعتش بده ! دو ساعتش بی تفاوتیه ! یک دقیقه اش فقط حال مهمه ! یک ساعتش فکر به اون یک دقیقه گذشته و آینده ! دوساعتش جفتش به جهنم !

ظاهرا می شینم فیلم می بینم و ته ذهنم رو بهم میریزم و فکر می کنم و فکر میکنم و با تموم شدن فیلمه چنان حالی پیدا می کنم که انگاری دو ساعته دارم گریه می کنم ! فیلمو رو دیدم ، صحنه به صحنه اش توی ذهنمه ولی هیچی نفهمیدم !

دلم میخواد حال بدم رو بی ربط و باربط به همه چی وصل کنم ! به خودم بگم و با خودم بگم ! خودمو نصیحت می کنم ، با خودم شرط می بندم ، به خودم قول میدم ، قبلا غیر رسمی دیوونه بودم ، الان دیگه رسما خل شدم ! 

هر کسی رو نشناسم ، خودمو که خوب می شناسم ، هر سال همین روزا ، همین روزا که دوستام در تب و تاب انواع زندگی ها هستن، من حالم بد میشه ! تمام انرژی که مثلا یکسال جمع کردم برباد فنا میره ! یکی بیاد تو گوشم بزنه ، حرفای خودمو برام بگه ، یکی بیاد بشینه من براش گریه کنم ، چند ساعتم گریه کنم ، بعد به اندازه یک دنیا برام حرف بزنه ! یکی بیاد خودمو بهتر از خودم بشناسه ، یکی بیاد بدون اینکه براش تعریف کنم بدونه چی شده !

تغییر، تغییر ، تغییر ، فکرمو باید با یک چیزی مشغول کنم ، ولی هیچی پیدا نمی کنم ! روزا در بهترین حالتی که الان می تونن باشن هستن ، بهتر از این نمیشن ! ولی من نیستم ! من مرگ دارم ولی نمی دونم مرگش چیه ! چه مدلیه !

پ ن : هیچی بدتر از این نیست که سردرد داشته باشی ، بشینی به نوشتن اون چیزایی که خودبخود میاد ، بعد همش زرت و زرت تلفن زنگ بخوره و هیچ موجود زنده و غیر زنده ای هم جز خودت نباشه که بخواد جواب این همه زنگ رو بده ! اینقدر بده که همه چی خشکید رفت !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 8:17 PM  توسط ل ی ل ا 

 

۱ - شاکیم ، از خودم شاکیم که باوجود فاصله دو دقیقه ای از نمایشگاه مطبوعات نرفتم ببینمش ! شاکیم ، که یک ماهه که حاضر نیستم برم دکتر ! شاکیم چون دارم تمام حرفای خودمو زیر سوال می برم ! شاکیم چون کتابام رو پیدا نمیکنم ! شاکیم چون به طرزفجیعی یک دختر احمممقم !

۲ - دلم برای آدمایی که فکر میکنن عاشقن خیلی می سوزه ، برای عاشقایی که میخوان با هم ازدواج کنن که خیلی خیلی بیشتر ( لطفا دوستان عاشق خواننده اینجا ناراحت نشن ، شاید که شما یکی از استثناها در این مورد باشین )

۳ - حالم بد شده ازاینکه این روزا با وجود حماقتای بزرگ به بقیه توصیه کردم منطقی باشن !

پ ن : برای یادآوری به خودم ، اینا حرفای این لحظه اس ! همینا ممکنه فردا نقض بشه !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 3:4 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - مرخصی هفته پیش به مسخره ترین حالت ممکن گذشت ! به سبک تمام روزای تعطیل تا لنگ ظهر می خوابیدم و بعدشم که وبگردی و علافی ! خدا لعنت کنه باعث و بانی بهم ریختن تمام برنامه های سفری من رو !

۲ - مدیر انجمن بزرگه که معرف حضور هست ، یک چیزی حدود ۶ ماهه که هر ماه بحث بیمه منو به تعویق میاندازه تا دیروز رسما اقدام کردم و به شکل کارگاه مستقل برای شخص شخیص خودم کد کارگاه گرفتم و از زیر منت احتمالی مردک در اومدم ! در ضمن تصمیم هم دارم روزی که ازبیمه برای لیست برداری بیان یک کم گزارش بدم که شش ماهه بیمه ام نکردن !

۳ - اون روز که شهرام ناظری این نشان شوالیه رو گرفت، یکدفعه نمیدونم از کجا و به چه دلیلی مقایسه ناظری و شجریان پیش اومد !! دلیل بهتر بودن شجریان اینه که تا امروز لب به دود نزده ولی خواننده محبوب من بیچاره اگه روزی یکبار پای بساط نشینه نمیتونه بخوونه ! استدلال برتری شجریان رو حال کردین دیگه! ما باناظری به قول شما معتاد خودمون چند سال یکبار به وجود میایم شما هم هرروز با شجریان خودتون ! به هر حال شهرام ناظری و حیرانی را عشق است !

۴ - اینکه شرایط رو دوست نداشته باشیم و یک جورایی ازش متنفر باشیم ، لزوما باید به این منجر بشه که بخوایم انتقام بگیریم ! ؟ این مدل تفکر تو بحث سیاست منجر به افکار انقلابی نمیشه ؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 9:12 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - این روزا نمی فهمم چم شده ، یک جورایی هم انگار نمیخوام بفهمم ، نه کم آوردم ، نه خستم ، نه کمبود خواب دارم ، نه با کسی بحثم شده ، نه مشکل خاصی دارم و نه هیچ چیزی که نگرانی برام بیاره ! ولی به طرز مصیبت باری ناراضیم !

این روزا همه چی از جلو چشمام رد میشن ، گذشته ،حال و آینده ولی هیچ کدوم مهم نیستن !

این روزا پر از حماقتم که از بودنش بدم نمیاد ! اینقدر خودمو نمی شناسم که نمی تونم هیچی ، حتی یک خط نوشته تو یک ورق پاره بنویسم !

مغزم پره ، خالیه خالیه ، نم کشیده ، گیجه ، میخواد ، نمیخواد و هزار تا چیز دیگه که هیچ کدومش هم مهم نیست !

انگاری منتظرم یک دستی بیاد تلنگر بزنه ! یکی بیاد تو گوشم بزنه ، شاید حداقل بخوام عکس العملی نشون بدم ، دهنمو باز کنم بگم چرا ؟!!

می دونم زندگی لحظه هاس ، می دونم زندگی می گذره ، می دونم قشنگه ، می دونم نباید سخت گرفت ، می دونم جوونم ، می دونم وقت برای همه چی دارم و خیلی چیزای دیگه هم می دونم ! ولی حس هیچی نیست !

فقط می دونم این حسا خوشایندم نیست ! یا حماقت محض میخوام و تنفر فوق العاده و انرژی تماما منفی ، یا اراده و روزای خوب و انجام دادن تمام کارایی که میخوام ! نصف از این و نصف از اون آزارم میده !

دلم آدمای جدید میخواد ولی حوصله آدم جدید ندارم ! دلم پیاده روی میخواد ولی حوصله ندارم ! دلم حرف زدن میخواد ولی از حرف زدن با همه طفره میرم ! دلم تغییر میخواد ولی نمیخوام بهش تن بدم !

۲ - وقتی حرف از فروغ میشه همیشه یاد منتظرموندنمون جلو ویترین کتابفروشی - چی چی بود اسمش ؟ دهخدا ؟- می افتم ! که فروغ سالای سیاهی توی زندگیش داشت ! هیچ وقت فروغ رو اون جوری که خیلیها عاشقشن دوست نداشتم ، ولی زندگی به قول شما سیاه فروغ صد بار با ارزشتر از زندگی سفید بقیه بوده ! حداقل با خودش تعارف نداشته !

۳ - امروزی رو که من میخواستم تو خونه نمونم و بزنم بیرون ، هیچکی نبود که باهام بیاد و من بشینم براش زار زار گریه کنم ! که شاید بعدش تو گوشم بزنه !

پ ن : اشتباه نشه دلم نگرفته و اصلا هم احساس تنهایی نمی کنم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 1:27 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱- کشته اعتماد به نفس بعضی از آدما هستم ! این احساس سر بودن فوق العاده که باعث بشه بعضی آدما فکر بکنن الان همه عالم و آدم براشون میمیرن و گیر اینن که به اندازه یک دقیقه هم باهاشون حرف بزنن ازکجا میاد ؟ حالا اگه مثلا من نوعی حرف نزنم ، شعورم نمی رسه یا شایدم از حقارتمه که خودمو کوچیک نمیکنم آویزون باشم !

۲ - هیچی مثل تبخال و سرمای خونه نمی تونه منو تاسر حد گریه پیش ببره ! مدیر بی عقل ساختمون ما رفته سفر، کلید موتورخونه رو هم با خودش برده ؟! شوفاژها هم که خاموش ! منم که خدارو شکر هیچ شلواری ندارم که بپوشم ! با قیافه مضحک جوراب و شلوارک و یک خروار لباس می چرخم و هر چی فحش بلدم نثار مدیر بی شعور می کنم !  تبخالم که اصلا حرف نداره ! ازصبح که رفتم سرکار قالبای یخ گذاشتم روش ! انواع کرمها و محلولها رو امتحان کردم ! از شدت یخ زدن صورتم ، چند ده تا عطسه کردم! بازم فین فینی شدم ! صدام گرفته ! چشمم از شدت درد داره ازحدقه در میاد و یک عالمه حال خوب دیگه .

۳ - آبدار چی محترم دفتر ما پدرشده ! از این به بعد کار ما دراومده و باید فقط در آشپزخونه به سر ببریم که نکنه خدای نکرده اوشون زحمت بکشن و به مناسبت پدر شدنشون خسته بشن! نه که پدر شدن ، همینجوری خسته هستن !  برای همین نباید زحمتشون داد ! نا گفته نماند شدت خوشحالی و خستگی بابت اینه که تا امروز چند تا از نوزدان متولد شده ایشون فوت کردن و اینم  برای خجالت تمام پا به سن گذاشته ها اضافه شود که ایشون متولد سال ۶۰ هستن و خانمشون ۷ سال ازشون کوچکتره !  من که مردم از خجالت ، شما رو نمی دونم !

۴ - مدتهاس که حس می کنم دیگه حوصله بحث کردن در مورد سیاست کشور عزیزمون رو ندارم ! ودر ضمن بحث کردن با آدمایی که کاملا طرفدار انقلاب و براندازی هستن فایده ای نداره ! امروز با دیدن یک سری کامنتا که تو وبلاگای مختلف خوندم ، یاد اتفاقات گذشته افتادم و اینکه چه خوبه یادمون بمونه همین هفته پیش می گفتیم که چرا خاتمی رو قدر ندونستیم !

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 4:12 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - برخوردای خوب رئیس کوچیکه باعث میشه زندگی کاری خیلی شیرین بشه ! چقدر روابط خوب توی محیط کاری باعث نشاط میشه !

۲ - خبرای خوب امروز باعث شده تمام اعصاب خوردی ها و بدخوابی هفته پیش و خراب شدن روز اول هفته رو به کل بی خیال بشم !

۳ - خانم "ش " دو تا موقعیت کاری خوب پیدا کرده که خیلی براش خوشحالم !

۴ - تا هفته آینده باید برم میز مورد نظرم رو با ابعاد درست انتخاب کنم ! ترتیب اس ام اس ها رو بدم ! کارای بیمه رو ردیف کنم ! ثبت نام رو شروع کنم ! برنامه های امتیاز رو بگیرم و نصب کنم ! همه ساعتها رو هم تو اتاقم باشم ! تمام کارای عقب مونده شخصی رو هم تو دو روز مرخصی انجام بدم ! اینکه چه جوری میخوام این کارا رو انجام بدم برام سوأله !

۵ - تصمیم داشتم یک چند وقتی ننویسم، ولی وقتی یک حس جدید میاد سراغم ، انگاری که اگه ننویسمش نمیتونم حسش کنم ! یا این جوری بگم که وقتی می نویسم بهتر حسش می کنم !

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 10:53 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - برخلاف تمایل همیشگیم به نخوندن کتابایی که توصیه میشن ، این بار توصیه جناب خوابگرد رو عملی کردم و تو این فضای کوندراخونی وسوسه شدم " بازی عروس و داماد " بلقیس سلیمانی رو خوندم .

۲ - هرچند که فشار کاری این روزا زیاد شده و یکربع ساعت هم به زور وقت خالی پیدا می کنم ولی این روزا خیلی بهتر از روزای بیکاریه ! چند روز پیش برای رهایی ازبیکاری مفرط برای انجام کاری که میشد تلفنی انجامش داد ، سه ساعت تو خیابونای دودگرفته چرخیدم و دانشگاهی که هیچوقت حس رفتنش نیست رو سرکشی نمودم و تو این فاصله هم کارم رو حضوری انجام دادم ! وجدان کاری بود ها !

۳ - به این میگن شانس ! مرخصی گرفته بودم که خانواده محترم رو دودر کنم و یک چند روزی خودم باشم و خودم، ولی انگاری نمیشه ! اگه هفته آینده رو که من کلی براش برنامه ریزی کردم مهماندار باشیم ، خیلی غصه دار میشم !

۴ - چند وقت پیش اینجا یک چیزی نوشتم که دلم میخواست ،به بدترین شکل ممکن اتفاق افتاد، حالا نمیگم دلم چی میخواد ، ولی به شدت میخواد ! اینقدر میخواد که مطمینم که میخواد ! و شک ندارم ! و خیلی هم اون بخشه رو کنترل میکنم که در جهت خواهش دلش کاری نکنه، چون اعصاب ندارم !

۵ - وقتی حس میکنم غصه داری ، سرحال نیستی ، نگرانی یا شایدم بداخلاق ، نگران میشم . مگه نه اینکه خصوصیت ذاتی ما زنا اینه که با نگرانی زندگی کنیم ، پس بی ربطم نیست ! هر چند که نگرانیم بی ربط هم باشه اهمیتی نداره ! ( میگم ذاتی ولی فکر نمی کنم هیچ خصوصیت رفتاری ذاتی باشه ! یا حداقل من نمی شناسم ) ! امیدوارم هر چی که هست زودتر از زمان معمولش حل بشه !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 1:6 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - بازم مثل ترم قبل شدم ، راهنمای کتابای درسیم رو پیدا کردم و لی متاسفانه خودشون نایاب  نایابن ! از اونجایی که با گذشت سه ترم از شروع دوره من هیچ کدوم از بچه های گروهمون رو نمی شناسم ، پس کتاب بی کتاب ! یا باید بشینم شیشصد تا کتاب دیگه بخونم یا کلا بیخیال منبع اصلی بشم و به همون راهنما اکتفا کنم !

۲ - امروز تمرین خیلی خوبی بود برای اجرای برنامه نصفه نیمه ای که دارم ! درس خوندم ! کمتر وبگردی کردم ! تعداد صفحه بیشتری کتاب خوندم ! به اندازه استراحت کردم ! چشم خانواده رو با رویت خودم روشن نمودم ! با خانم ش کلی حرف زدم ! رژیمم رو تقریبا رعایت کردم ! کمتر اعصاب خودمو بابت چرندیات آقای مدیر انجمن بزرگه خورد کردم ! همراه با بقیه به صدای مریضم ، حسابی خندیدم !  نیمه خوبمو تقویت کردم ! در جهت بالا بردن روحیه ، خوش بودم ! برنامه جمعه و تعطیلات هفته آینده رو چیدم ! چت های عقب مونده رو به سرانجام رسوندم !

۳ - فردا ( فکر کنم اینم امروز بشه ! چون یک دو ساعتی هست دارم آپ میکنم ) به جز تمام کارایی که باید هر روز انجام بدم ! میرم پیش فاکتورایی که میخوام رو می گیرم ! وقتمو با دکتر هماهنگ میکنم (دکتر عزیز ، یک روز به همین زودی وقت بده که سرم پر از سوأله)!مرخصی رو رد می کنم ! قرارمو برای روزای هفته فیکس می کنم ! مامان رو تشویق می کنم بره سفر !

۴ - اون یک هفته که قول داده بودم خوب باشم تموم شده ، فعلا که شیطنت در وجودم رشد نکرده ! و هنوز چندان از خوب بودن خارج نشدم !

۵ - یک زمانی معتقد بودم که آدم هر حرفی که نمی تونه در حالت جدی بزنه به شوخی بیان میکنه ! باید فکر کنم و ببینم واقعا اینجوریه ! یا حداقلش در مورد خودم بسنجم ! این شوخی ها راهی برای قایم شدن نیست ؟!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 1:53 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

خنده داره ، ولی مثل آدمی شدم که قراره دوستش رو بعد سالها ببینه ! همچین بی ربطم نیست ! یک سال و نیم زمان کمیه ؟ برای من که نیست ! شاید تا چند سال دیگه هم چنین موقعیتی پیش نیاد که بتونیم فارغ از بودن هر دوستی بشینیم یک کمی حرف بزنیم ، در مورد همه چی ، در مورد درسات ، در مورد کارت ، در مورد برنامه های من ، در مورد بچه ها ، پشت سرشون حرف بزنیم و از این همه نسبی بودنت لذت ببرم ! و هر دفعه هم یادم بیاد که تو چقدر عوض شدی و هر دفعه یاد اون گروه تأتر مسخره بیفتم و تمام قضاوتای اولیه ام در موردت ! که فکر می کردم با خودخواه ترین موجود دنیا حرف می زنم !

از سه شنبه ای که گفتی اینجایی تا همین حالا که بالاخره تونستم بنویسم ، صد بار از اینکه قراره ببینمت ، خوشحال شدم ، ناراحت شدم ، غصه خوردم ، ترسیدم و بعدش به هر کدوم از حسام خندیدم !

اینا رو می نویسم که یادم باشه که برای بار صدم همه رو ازت بپرسم که چی شد ما با هم دوست شدیم ؟ که چی شد همچنان بازم به دوستیمون ادامه میدیم !؟ چی شد که من با وجود اینکه نمیخوام از بچه های سابق خبری داشته باشم ولی همیشه ازت خبردارم ؟ چی شد که تو تمام روزایی که حوصله خودم رو هم نداشتم اومدم ببینمت ؟ و هزار تا چی شد دیگه ! مطمینم که همه اینا رو بهت میگم ! می دونی چیه ! همیشه حس می کنم راحتی ، آدم وقتی میخواد باهات حرف بزنه نیازی نیست که صد بار حرفشو مزه مزه کنه ! که نکنه ناراحت بشه ! که نکنه بد برداشت کنه ! اینقدر راحتی که هر چی تو سرم باشه رو بهت بگم ! اینقدر راحتی که در مورد فکرم نسبت به بقیه برات بگم ، اینقدر راحتی که هیچ وقت از حرف زدن باهات احساس کسالت نمی کنم ! اینقدر خوبی که همیشه حاضر باشم از وقتم و زندگیم بزنم تا بشینم باهات حرف بزنم !

کاش بتونم بهت بگم دلم میخواد بیشتر از اینا باشی و بیشتر از این ازت با خبر باشم و بیشتر از این از  نسبی بودنت لذت ببرم !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 0:36 AM  توسط ل ی ل ا 

 

۱ - از اونجاییکه ساعت خواب و بیداری طبق یک عادت خانوادگی که فکر کنم دیگه به ژن تبدیل شده ! هیچ وقت تنظیم نداشته ! و برای اینکه هیچ وقت صدای دینگ دینگ اذیتم نکنه ، گوشی دوست داشتنیم همیشه روی سایلنته ! و همیشه هم حواسم هست که صفحه اش به سمت بالا نباشه ! که یک وقت نورش ، خدای نکرده من حساس رو از خواب به وقتم بیدار نکنه ! چند شب پیشا داشتم به مسایل ماورایی فکر میکردم و خیلی هم جوگیر شده بودم و تو دلم می خندیدم که ، چه دل خوشی داشتیم اون موقع که جوون بودیم ، خیلی با جن و روح و این مدل چیزا حال می کردیم ! یکدفعه یک نور رنگینی از کنار سرم گذشت که شوکه ام کرد ! جرأت اینکه سرم رو برگردم و نگاه کنم که پیشکش ، حتی جرأت اینم نداشتم که چشمم رو بچرخونم رو اصلا نداشتم ! با کلی سلام وصلوات روم رو برگردوندم ببینم چی بوده که دیدم بله ، بازم تکنولوژی منو قبض روح کرده !

۲ - این روزا فقط کوندرا می خونم و فیلم می بینم و می خوابم و سر کار گذاشته میشم ! حس خوبیه وقتی بعد از یکسال تقریبی ترک کوندرا بازم دارم میخونم ! چقدر برداشتای این روزا متفاوته از برداشتای دو سال پیش ! اون موقع یک برداشت دیگه ، یک نگاه دیگه بود ! این روزا برداشت جدید و نگاه ریز بینانه به اون برداشت قبلی !

۳ - اینکه من درس نمی خونم به خودم ربطی نداره ! کتابای دانشگاه ما نه که خیلی جهانی هستن و دیر به ایران می رسن ، نایابن ! تا اطلاع ثانوی که کتابدار بشم تعطیلم ، مگه یکی لطف کنه کتاب تحقیق در عملیات ۱ عادل آذر بهم بده !  بقیه درسام رو خوندم و تستاش رو هم حل کردم، الان فقط همین مونده ! این ترمم جهانی میشه ! خودم می دونم !

۴ - مامانم چند روزه همش میاد و میره ، میگه می دونی همیشه در مورد فلان آدم یا فلان چیز چی تو ذهنم بوده ؟!! اینکه ززی آینده روشنی داره ، لیلا از یک مریضی سخت می میره ، زندگی مهدی مثل فلانی ها میشه ! خودم از سرطان پوست می میرم یا اینکه تو خیابون یک چیزی می افته رو سرم ! فلانی سکته میکنه ! هر چقدر هم بهش میگیم ، اینقدر فکر بد نکن ! مثبت نگاه کن ! نمیشه که نمیشه ! همش میاد و میره با غصه هممون رو نگاه می کنه ! نمی دونم چی بگم ! اینجوری که این میگه و پیش بینی کرده ، خدا هم نمی تونه کاری بکنه چه برسه به ما بی خداهای لا یعقل! وقتی اینجوری میگه ، دلم میخواد همون لحظه همه جا ویران بشه که منهای اینده روشن ززی هیچ کدوم رو نبینم ! غصه ام می گیره ، اون موقعس که با این گلودرد مزمن نفس هم نمی تونم بکشم چه برسه به اینکه بخوام حرف بزنم !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 1:28 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - اینکه چرا مامان همیشه با من خشن برخورد می کرده برام جای سوأل بود ، می دونم که همیشه آرزو داشته که دختر  داشته باشه ! ولی اینهمه بی احساسی در رفتار از کجا میاد رو نمی دونم ! هر وقتم که بهش میگم ، اشک تو چشماش جمع میشه ! مدتیه به اینم فکر میکنم که این رفتارش در برخورد با من  نسبت به بقیه می تونه اینو به ذهن بیاره که میخواسته من مستقل تر باشم ؟ یعنی اگه همچین چیزی هم نباشه ، دلم میخواد اینجوری فکر کنم ! نمی دونم سرخودم رو شیره می مالم یا نه !

 پ ن : یاد گرفتم تمام شوخی و خنده ها رو در مورد فمنیسم با لبخند جواب بدم ! اینکه یک نفر یا اصلا ده نفر یا هزار نفر و اصلا شاید یک میلیارد نفر به حقوق زنان اهمیت بدن ، به اندازه اپسیلون هم بر سر من و امثال من منت نداره !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 1:37 AM  توسط ل ی ل ا  |