تبليغاتX
ماندن بی من

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

 کارایی که بعضی از خانمها انجام میدن و حرفایی که می زنن واقعا مایه تعجبه ! خانم ایکس تعریف می کنه از حرف یکی از همکاراشون روز بازدید از موزه بانک مرکزی و دیدن جواهرات شاهانه ! 

: که خانم ایکس ، اونا زن بودن و اینهمه جواهرات داشتن ، ما که زن نیستیم !! خاک تو سر ما کنن که با این زن بودن و سیاستمون ! ما چیمون از اونا کمتر بوده اونا اینجوری و ما اینجوری ؟!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 5:41 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - اول نوشته رو با نام خداوند بزرگ شروع کنیم شاید نتیجه ای حاصل بشه ! خدایا خداوندگارا یک فکری به حال این هوای آلوده بکن !

۲ - اون کتاب تحقیق در عملیات انتشارات پیام نورش رو میخوام ، انتشارات سمت رو دارم ولی آخه کدوم بچه تنبلی رو سراغ دارین که یک کتاب تحقیق درعملیات ۲۰۰ صفحه ای رو با یک کتاب تحقیق ۶۰۰ صفحه ای جابجا کنه ؟ ترم پیش هم که آمار رو حذف کردم دقیقا به همین دلیل بود که اصلا حوصله خوندن کتاب آمار انتشارات سمت رو نداشتم و این ترم انتشارات پیام نورش بیرون اومده !  بچه تنبل که میگن دقیقا در مورد من صدق میکنه ! حالا اگه احیانا خوانندگان محترم شما کتاب تحقیق در عملیات نوشته "عادل آذر " انتشارات پیام نور دارین دریغ نفرمایین ! اینم اضافه کنم که راهنمای کتاب رو دارم و در نهایت بخشهایی از راهنما و بخشایی از کتاب اصلی رو می خونمو سعی می کنم پاسش کنم ولی از اونجا که این ترم معدل بسیار بسیار مهم شده ، میخوام ۲۰بگیرم !

۳ - جمعه ای مثل این دیوونه ها برای خارج کردن کرختی بسیار شدیدم تصمیم به نرمش کردن گرفتم و بعدشم رقص وحشیانه ! زمان زیادی هم نبود و سریع هم رفتم زیر دوش آب گرم که مثلا عضلات پام بعد این سالهای استراحت هوس درد به سرشون نزنه و بذارن این نرمش غروبانه ادامه پیدا کنه ! ولی چشمتون روز بد نبینه ! اینقدر درد گرفتن که اصلا نمی تونم راه برم ! بعد ورزشم به هر کی رسیدم می گفتم من لاغر نشدم !؟  خلاصه که اینقدردرد می کنه که ورزش غروبانه رفت پی کار خودش !

۴ - جونم براتون بگه از درس خوندن لیلا خانم گل گلاب ! قرار بوده ۵ روزه کتاب آمار تموم بشه که الان بعد یک هفته و ۵ روز هنوز چهار فصلش تموم شده و ۳ فصلش مونده !  آهای گره گوار سامسای بدجنس بیای بگی من که گفتم چشمم آب نمی خوره در اولین فرصت که ببینمت می زنم تو سرت ها !

آمار خوندن من ماجراها داره که در نوع خودش بی نظیره ! آمار 1 و 2 رشته ریاضی محض با بدبختی هر چه تمام تر پاس شدن و نشدن ! برای همین یک ترس عجیبی از آمار دارم ! اگه این ترم پاس بشه که مطمینم نمره خوبی هم می گیرم کلی اعتماد به نفس پیدا می کنم ! برای همین حرفایی که به شوخی هم در مورد آمارم زده میشه نگرانم میکنه چه برسه به اینکه حس کنم یکی  داره جدی حرف می زنه !

۵ - دیشب یک کاری کردم که از خودم بسیار راضی هستم و کلی هم خوشم ! فکر کنین دوساعت درس خوندم !  فکر کنم بیشتر از ۶ ماه بود که یک ساعتم درس نخونده بودم چه رسه به دوساعت ! هر کی بیاد بگه لیلا خرخونه خودش خرخونه ! دوبل هم خرخونه !

۶- جشن چلچراغم که معضلی شده برای خودش ! یک روز باید غصه خواهر جان رو بخورم که باهاش تماس نگرفتن ، یک  روز باید به فکر تهیه کارت ورود برای خواهر جان باشم ، یک روز باید موبایل خواهر جان رو با خودم حمل و نقل کنم که شاید باهاش تماس بگیرن ! زبونم لال زبونم لال یک سال هم باید غر زدن خواهر جان رو در صورتیکه اسمش تو قرعه درنیاد تحمل کنیم ، که من بدشانس بودم که اسمم درنیومد !

۷ - آخر دفترهم با اسم خدا باشه بلکه خبری بشه ! خدایا اسم خواهر جان در بیاد !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 9:11 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

 امروز بعد مدتها به دانشگاه قدم رنجه نمودم برای حذف یک درس از اون۱۲ واحد که بس که زیاده از شدت خستگی در خوندنشون دارم پس می افتم ! 

از اونجا که من فکر می کردم امتحاناتم ۷ دی شروع میشه رفتم یکی از درسا رو حذف کنم چون عمرا نمی رسیدم بخونمشون ! ولی درکمال مسرت و خوشختی دیدم که امتحانا از ۱۶ دی شروع میشه ! کلی هم اونجا نشستم روی زمین و از خودم فکر در وکردم که حذفش کنم آیا ؟ یا نه ؟! خلاصه که نتیجه تمام فکرها این شد که ابدا حذفش نمی کنم ! از امروز هم شروع می کنم به گشتن و گردیدن در مورد ابتیاع کتاب ! ( شما که منو می شناسین هنوز اون کتابه تحقیق در عملیات رو نخریدم - یعنی نیست که بخرم ) برای همین باید دست به دامان دوستان تحصیل کرده بشم و از هیچ نوع کتاب تحقیق در عملیاتی غافل نشم !

بازم آخر ترمه لیلای نمونه رسیده ها! این ترم هم معدل الف میشم! شک نکنین ! 

خودم که فکر نمی کنم یک روزی بیاد من آدم بشم !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 9:55 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - یک سال از پارسال که اینو برات نوشتم گذشته ! خیلی هم زود گذشته ! ! تولدت با یک عالمه آرزوای خوب خوب و قشنگ و موفقیت آمیز مبارک باشه ! میدونم که میدونی خوشی و موفقیت تو یکی از بزرگترین آرزوای زندگیمه ! شاد شاد شاد شاد باشی!

۲ - این ساعتایی که نیستی و خبری ازت ندارم یک عالمه دلم تنگ میشه !؟  اون مدل سلام کردنای خاص و زبون خاص تر اینقده حالمو خوب می کنه که خودم هم باور نمی کنم اینهمه تأثیر داشته باشه !   دیوونه یک عالمه دوستت دارم !

۳ - همکاری درزمینه مشاوره رشته جز عمه من به درد هیچکی نمیخورد  شماها اینقدر روحیه طنز داشتین و من خبر نداشتم ؟ نه خداییش مرسی !  

۴ - یکی از سخت ترین کارای دنیا خریدن کادوی تولده ! یکی به دادم برسه ، من چی بخرم برای دوست جانم که خواهرم هم می باشد ؟ ! کتاب رو پیشنهاد ندین ( در اثر تنبلی در خوندن کتاب دیگه براش کتاب نمیخرم ) ، یکی چیزی که حسابی سورپرایزش کنه !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 3:36 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

تا هفته پیش نگران عمیق نبودن خوابام بودم و اینکه تا صبح همش در حالت خواب و بیدار به سر می برم و این هفته نگران خوابایی هستم که تو خواب عمیق می بینم !

چند شب پیش خواب دیدم مامانم داره از ما جدا میشه و عروسیشه و هیچ کی هم ناراحت نیست ! مامان هم که اصلا نگران ما نبود ، خیلی ریلکس و راحت داشت تمام مقدمات کارها رو انجام میداد ! منم طبق معمول همیشه ناراحتیم رو به روی همه می آوردم و اون ساعتی که قراره عقد بود و من زار زار گریه می کردم و همش می گفتم چرا ، کنار بابا روی یک بلندی وایساده بودم و منو بغل کرده بود و بهم می گفت شاید خیری توش بوده ! و دنیا همینه عزیزم ! با صدای هق و هق و گریه خودم از خواب پریدم و بالشم رو که خیس اشک بود جابجا کردم و جرأت نکردم که دیگه چشمامو ببندم !

دیشب نمی دونم عروسی کی بود ، ولی عروسی هر کی بود خیلی شلوغ بود ، تمام فک و فامیل چند سال ندیده جمع شده بودن ، فقط عروس گردونیش یادمه ! یکجایی گفتن لیلا بیاد بره سر این میز بشینه ، اونجا جز من دو تا خانم دیگه بودن ، انگاری یک جور نذر یا یک موضوع خاصی بود ! مامان بهم می گفت لیلا جان یادت نره که چی بهت گفتم ها ! مامانو دعا کنی ها ! خودت که می دونی چی بگی و چکار کنی دیگه ! نشستم سر اون میز ، هیچ حرفی نبود و دیوارای دورش هم شیشه ای بود ، نگاه نگران مامان رو می دیدم و ....

اینجور وقتاس که انگاری تمام بغض دنیا تو گلوم گیر می کنه ، نه پایین میاد نه میره پی کارش ! نگرانیم داره به نهایتش میرسه !

هی ززی به جون خودم لوس بازی در بیاری و گریه کنی ، اینقده زار بزنم که بگی غلط کردم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 10:48 PM  توسط ل ی ل ا 

 

اگه دوستتون شرایط تحصیل در خارج از مرزهای پرگهر ایران رو داشته باشه ! و بخواد که تحصیلاتش رو جایی غیر ایران ادامه بده و در آینده شاید برگرده ! پیشنهاد می کنین چه رشته ای بخونه ؟

لطفا حرف جامعه شناسی و علوم سیاسی و اقتصاد رو نزنین ! دوستم این درسا رو به عنوان رشته تحصیلی نمی تونه انتخاب کنه !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 8:4 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

 اینجا وبلاگ منه و حق دارم بر خلاف میل شما مطلب شخصی بذارم در این حد که مخاطب خاص داشته باشه ! اگه حس می کنین مخاطبش شما نیستین لطفا نخونین و وقت نذارین !

۱- یک پست نوشتم به اندازه یک طومار ، به اندازه تمام حرفای انبار شده این چند ماه ! به اندازه تمام اس ام اس هایی که نخونده حدف میکنم ، به اندازه تمام تلفن هایی که جواب نمیدم !

هیچکدوم اینا اهمیت نداره ! می دونی چی مهمه ؟! این که تو مغزت فرو کنی من لایق فداکاری و دوست داشتن تو نیستم ! تموم شد رفت ! من نه آدم این همه نگرانی و دوست داشته شدنم ، نه آدم عاشقی و دوست داشتن ! تو که معتقدی من با بقیه فرق دارم بفهم اینو که من نه عاشق میخوام نه معشوق ! و دیگه هم نمیخوام هیچی بشنوم !

برای بار چندم بگم که اگه کسی به خودش شک داره که نوشته های این وبلاگ در مورد اونه خب حتما هست ! توهم بدترین درد زندگیه آدماس !

پ ن ۱ : شما مخاطب خاصش بودی که خوندی ؟

پ ن ۲ : لطفا در مورد این پست هیچ کامنتی نذارید !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 10:14 PM  توسط ل ی ل ا 

 

۱ - از تیرماه تا امروز که ۱۳ آذره چند ماه گذشته ؟! شش ماه ! تو تمام این ۶ ماه حتی ذره ای به اندازه یک اتم هم حس خوبی نسبت به یکی از اطرافیانم نداشتم ! همش بدبینی نهفته می گفت بذار ببین کجا کم میاره ؟! بذار ببین کجا و چه روزی مثل بقیه حرف می زنه ؟! بذار ببین اینایی که میگه فقط حرفه ! امروز معلوم شد ! خیالم راحت شد ! اون بخشه خوبه وجودم گاهی وقتا بهم می گفت ای لیلا اگه یک روز بفهمی اشتباه کردی میخوای چکار کنی ؟ چطور خودت رو می بخشی ؟! چطور می تونی خودت رو راضی کنی که این رفتارا رو داشتی ؟! مرسی بخش بدبین وجودم !

۲ - می دونم که آدم باید بزرگ بشه ، می دونم که خوب نیست اینقدر توی گذشته باشم ، می دونم که بدجنسیه ولی وقتی شنیدم روابط به نظر خیلی خیلی عاشقانه دوست سابق با دوست جدیدشون بهم خورده هم خوشحال شدم هم ناراحت ! امروز که داشتیم حرف می زدیم همش می گفتم به خودم ، به همکارم ، به خواهرم که یک خوشحالی غمناکی دارم ! یک جور رضایت غصه دار ! دوست نداشتم چنین اتفاقی بیفته ! ولی اینجوری نیست که حالا که پیش اومده نگران باشم !

۳ - این روزا اگه تقسیم بر ده بشم و ده تا لیلا باشم بازم به کارام نمی رسم ! دستای پرتوان و اعصاب پرتوان تر نیاز دارم ، برای همین هیچی مهم نیست ! نوشتن کارا و لیست کردنشون باعث شد از دیدن لیستم وحشت کنم و هر لحظه هم به لیستم اضافه میشه ! ولی مفید بود ! اگه به اندازه من تنبلین و کاراتون جمع میشه گزینه خوبیه !

۴ - بالاخره تماس گرفتم و وقتم رو با دکتر هماهنگ کردم ! در روزای آینده منتظر یک لیلای خوب باشین ! با یک عالمه حال خوب ! اینجا بنویسم که مطمئن باشم انجام میدم ،اگه کسی این وسط که من قراره حالم خوب بشه بخواد اذیتم کنه ، چنان حالی ازش بگیرم که ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 10:42 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - دارم می بینم تو روابطم با اطرافیانم هیچ رضایتی وجود نداره ، نه من راضیم ، نه اونا ! نه اونا فکر میکنن که این لیلا عادی نیست و الان فقط به آرامش نیاز داره تا بهتر بشه ، نه من حاضرم ذره ای دست از این رفتارای مسخره ام بردارم !  شاید اگه این لبخند مسخره ام رو بردارم و بذارم اشکام بیان پایین و بقیه ببینن که چقدر داغونم کمی بهم حق بدن !

۲ -  امروز داشتم فکر می کردم وقتی آدم میره تو یک زندگی جدید ، نمی تونه اون جوری که ازش میخوان رفتار کنه ؟! مثلا وقتی یکی به هر دلیلی تن به یک ازدواج اجباری میده نمی تونه خودشو با خواسته هایی که ازش هست وفق بده ؟ یعنی آدمی مثل من نمی تونه خودشو و حساشو و خیلی چیزای دیگه رو سرکوب کنه ؟ بشه یک لیلایی که بقیه میخوان ؟!

۳ - خسته شدم بس که تو هر کاری حس کردم پس خودم چی میشم ! یک جوری این معلق بودن بین خود و دیگران آزارنده اس ! نمی تونم بفهمم کجا رو درست رفتار کردم و کجا رو نادرست !

۴ - لپ مطلب اینکه به شدت از خودم ناراضیم ! و اینکه اینا غرغرانه است به خودم !

۵ -  دلم میخواد الان تو ذهن همه آدما رو می دیدم ، حداقل اگه من نمی تونم بینم ، خودشون بگن چی تو سرشون می گذره !

۶ - برای یادآوری به خودم ( هر جا می نویسم فراموشم میشه ) باید تمام کاری مونده رو لیست کنم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 1:15 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - شاید فردا روز دیگری باشد برای امروز باید صدق کنه ! امروز روز دیگری است !

باید بنویسم که این هفته چکارهایی باید انجام بشه و انجامشون بدم ! خیلی عقبم ، خیلی ، خیلی بیشتر از اون چیزی که به چشم میاد !

۲ - روابط متقابل فقط رابطه یک نفر با جنس مخالفش به اسم دوست یا هرچی دیگه تعریف میشه ؟ یا رابطه ای که دو نفرآدم با هم دارن ؟ شک ندارم که دومیه ولی موندم یک سری آدما چرا تا حرف رابطه و متقابل و این چیزا رو می شنون اولین چیزی که به ذهنشون میاد ، دوست پسر یا دختره !

۳ - در اوج حال خوش و مهربونی اگه حس کنم رفتارای خوبم به چشم وظیفه دیده میشه زیر همه چی می زنم ! مامان جان ما فکر کردن این آسه اومدن و رفتن باید همیشگی باشه ! مادربزرگ جان ترمان هم فکرکردن این لطفی که من در حق آقای برادر و سایر اعضای خانواده می کنم همیشگیه ! اصلا کجای دنیا دیدین آدم اینقدر از مادر بزرگاش بدش بیاد ؟ از این بد اومدنایی که اصلا دلم نمیخواد ببینمشون ! ولی هر از چند گاهی مجبور به زیارت هر دوشون میشم !

۴ - یک عالمه غرانه رو دلم مونده ها ولی اصلا حوصله گفتنشون رو که ندارم هیچ دلم برای خواننده هاش هم می سوزه ، مگه چه گناهی مرتکب شدن که میان می خونن ؟(هر چند اجباری در خوندنش نیست)

۵ - اون روز داشت برام تعریف می کرد که دوست پسر گرام بهشون گفتن که قربونت برم و خداحافظ و این چرت و پرتا ، بعد خانم برگشته گفته نه عزیزم ، خدا نکنه قربون من بری ! بعد اومده بود هرهر می خندید که دیدی چه حالی بهش دادم ؟ یکروز بعد اومده تعریف می کنه که بهش گفتم ...َم (اسم به اضافه ضمیر م که مالکیت عشقش رو برسونه) چرا این کار رو کردی ؟ فقط مونده بودم چی بگم ! آخه آدم می مونه دم خروس رو باور کنه یا قسم حضرت عباس رو ! کلی هم دروغ چیده رو هم تحویل بچه مردم داده ، حالا به جهنم که اون باور کرده یا نه و یا هرچیز دیگه ای ! بدبختی اینه که داره منو هم تو بازیش شریک می کنه ! بدم میاد از این کارا ! یا جرأتش رو داشته باشه مثل آدم حرف بزنه یا کلا بذاره کنار !

۶ - میدونی چیه عزیزم نوشتن تو وبلاگم یعنی تقسیم کردن تمام حسای خوب و بد با بقیه ! نمیخوام هیچکی به اندازه اپسیلون باحسای این روزام باشه چه خوب چه بد ! این روزا فقط و فقط مال منه ! با تمام سختیهاش و عصبی شدناش مال خود خود خودمه !

 پ ن : با این همه کار نمی تونم بفهمم این آپ کردن چی بود که با این عدم تمرکز به جونم افتاده ! مستحضر هستید که برای هر پست چندین ساعت وقت میذارم!

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 9:17 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - خانم همکار از این دخترای مثبته ، از اینا که تا حالا هیچ کار بدی نکرده ! چند وقتیه بر اثر گشت و گذار با من یا دیگر دوستانش یک کمی تغییر کرده ، یک ذره رفته تو فاز منفی و نه گفتن به خانواده و بقیه ! در این حد که دوست پسردار شده و هر روز کلی از تلفن ها رو من جواب میدم که بتونه راحت تر صحبت کنه ! خانم همکار اولین تجربه دوستیش رو می گذرونه و به شدت حساسه ! این روزا خیلی نگرانشم ! بعضی وقتا حرف می زنه چشماش برق می زنه ، یک وقتایی اب جمع میشه ! بعضی وقتا سرخورده اس ! نمیخوام بگم که مثلا خودم بعد این سالا از این حسا ندارم ولی فکر کنم این حسای خانم همکار خیلی قویه ! نگرانم ، نگرانم ، اینقدر نگرانم که بعضی وقتا به خودم فحش میدم که چرا اینجوری شد !

۲ - تغییر دکوراسیون دفتر کارم و بهتر شدنش خیلی تو روحیه ام اثر داشته ، مطمینم چند روز با آرامش کار کردن حالمو بهتر می کنه !

۳ - دارم سعی می کنم تمام تئوری هام رو در مورد روابط متقابل اجرا کنم ، خیلی سخته ، خیلی بیشتر از اون چیزی که همیشه فکر می کردم !

۴ - تا اطلاع ثانوی عقلم خوب کار می کنه و نمیذاره دچار افراط و تفریط بشم ! بزرگترین موفقیت زندگیم اینه که بتونم خودمو تو مرز اعتدال  تعریف شده ام نگه دارم ، با یک اپسیلون جابجایی و گاهی وقتای خیلی خیلی کم افراط و تفریط !

۵ - نمیخوام تجربه های بقیه رو بی ارزش بدونم ولی هیچ خوندن و نوشتن و دیدن و شنیدنی به تجربه های خود آدم نمی رسه ! فقط باعث میشه بدونی که این چیزا هم هست ! و در مقابلشون شوکه نشی !

۶ - از اونجا که هیچ وقت نمی تونم بفهمم یک کتاب برای چی جمع میشه یا شایدم خمیر اصلا نمی تونم درک کنم این کتاب جدید مارکز چرا جمع شده ؟! طرفدارن آقای مارکز باید کلی از وزیر ارشاد وقت  تشکر کنن که با جمع آوری کتاب جدید تعداد دوستداران مارکز افزایش یافته و جمع زیادی رو به علاقمندان ایشون اضافه نمودن !

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:36 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

چرا از من انتظار میره بدون تجربه کردن و فقط از روی حرف و شنیده به بهترین شکل ممکن عمل کنم ؟ همه آدمایی که الان مدعی هستن از روز اول اینجوری بودن ؟ یا این رفتارای اجتماعی حاصل تجربه اس ؟ اینکه من نسبت به سنم عقبم چه ایرادی می تونه داشته باشه ؟

پ ن : همش با خودم فکر میکنم توانایی مغلوب کردن آدما رو چه جوری میشه بدست آورد ؟!  

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 4:18 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - وقتی بیخود و بی جهت گل هدیه گرفتم ، پشت پا زدم به تمام کمکها و هر چی که بود ! بیشتر از یکساله که هیچ خبری از خودم ندادم و فقط گفتم که ناراحت شدم و بی خیال همه چی شدم ! دنیا کوچیکه !؟ بازم همو می بینیم ؟ خب ببینیم ، من اون لیلای سابق نموندم و نگران این نمیشم که چی درموردم فکر میکنی !

۲ - یعنی شماها هیچکدوم دوره های افسردگی ندارین ؟ همیشه اوضاع بر وفق مراده ؟ هیچی از هیچ جای دنیا شاکیتون نمی کنه ؟ می دونم که هر کی تو جایگاه خودش زندگی میکنه ولی میشه فکر کنین اگه جای مثلا من بودین چه جوری زندگی می کردین ؟؟!

۳ - مدتهاست سعی کردم از یک سری رفتارای دخترونه بدور باشم ! از اینکه اگه گوشه ناخنم بشکنه اشکم در بیاد و از اینکه دستم تاول بزنه دادم به آسمون بره ! از اینکه اگه آرایشم بهم بریزه اعصابم خورد بشه !از اینکه خودمو مجبور کنم تو قالبای عرفی دخترونه برم ! این باعث شده بود که نظر دوست ۱ باعث خوش خوشانم بشه ! ولی نظر دوست ۲ باعث شد به این نتیجه برسم که نگاه هر دو سطحی بوده ! به موقعش که شاید درست باشه شاید نادرست ، کارای دخترونه ای که دوست دارم انجام میدم ! و تقریبا زندگیم ترکیبیه از علاقمندی های دخترونه و غیر دخترونه !

پ ن : اینکه میگم دخترونه نه تقسیم بندی ذهن خودم که مرزبندی های عرفیه !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 8:29 PM  توسط ل ی ل ا  |