تبليغاتX
ماندن بی من

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

۱ - با دیدن سنتوری ، به اندازه یک بلیط مدیون آقای مهرجویی میشیم یا یک خروار مدیون سینمای ایران ؟! اگه نصفه نیمه دیده باشیم چی ؟ اگه شنبه دیده باشیم چی ؟

۲ - موج اخلاق گرایی و دعوت سایرین به رعایت اخلاق فرهنگی کمی تا قسمتی حال بهم زن شده !! این چرندیات که بیایید این کار رو بکنیم و شرعا حرامه و شماره حساب برای واریز پول فیلم و این مزخرفات آدمو شاکی می کنه !

پ ن : می دونم که خیلی بی فرهنگم که سنتوری رو دارم ! شما زیاد سخت نگیرید !

در حاشیه سنتوری !! و بی اخلاقی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 11:40 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

وقتی صبح شنبه بیاین سرکار و یک عالمه خواب آلوده باشین و بر طبق عادت همیشگی اولین کاری که می کنین بازکردن صفحه مدیریت بلاگفا باشه و کامنت ببینین که از این قالب خوشمان آمد !! و بعدش با چشمای گرد شده ببینین که یک صفحه خیلی خوشمل جای اون صفحه مشکی وبلاگ رو گرفته چه حالی میشین !؟

حالا نشستم فکر می کنم ببینم باید چه جوری تشکر کنم ؟! اصلا از ایشون تشکر کنم یا از مدیر اینجا !! هر چند که ، هر دو یک نفرن !! خیلی خیلی خیلی مرسی آقای پرهام دوست داشتنی عزیز !!

یادم میاد یکبار که یکی از دوستان در مورد طراحی قالب پیشنهاد داده بود ، کلی با خودم فکر کرده بودم که یعنی چی مثلا !؟ خب مگه همین قالبای بلاگفا به این خوشگلی چه عیبی دارن !؟! من به همینا هم کلی حس خوب دارم !! یا وقتی می دیدم یک بلاگری داده براش قالب طراحی کردن ! کلی با خودم می گفتم چه حالی دارن ها ! یا چون بازدید کننده زیاد دارن از این کارا می کنن !! وبلاگشون رو خیلی دوست دارن و از این حرفا !

به هر جهت با همه اون فکرای قدیمی و با وجود اینکه هنوز نیم ساعت هم نشده که این قالب خیلی قشنگ رو دیدم ولی اینجا رو هزار بار بیشتر از قبل دوست دارم !

پ ن ۱: این دقیقا همون چیزیه که چشم نوازه ، دوست داشتنیه ، یک دنیا عشقه و از همه مهم تر آرامش دهنده اس ! مرسی  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 8:36 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

قلبایی که از آسمون وبلاگم میان پایین رو دارین که !!

هر کی بگه زشت شده ، خودش زشته ! وبلاگش زشته ! اصلا حسودیش میشه به اینکه من از این قلبا دارم ، اون نداره !

واقعا نوبره ها ! آدم به این غصه داری ، از آسمون وبلاگش قلب می باره !!  

پ ن : ولنتاین تموم شد ، دیگه قلب نداریم ! همین تنوع دوست جونم یک عالمه روحیه ام رو خوب کرد ! مرسی بابت خلاقیت هات که این همه انرژی میده !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 5:14 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - گاهی وقتا که می خونم و می شنوم ، می بینم خب که چی !! من کجای رابطه ام با این آدما قرار دارم ! نه من فایده ای برای اونا دارم ، نه اونا آرامشی برای من ! نه جوابی به دوست داشتنم هست ، نه ذره محبتی در جواب بدی های من که دلمو خوش کنم ! نه یک جنگ کامل که بخوام دورشون رو خط بکشم ! نه یک رفتاری که بشه و بخوام که تمام گذشته و نگذشته و حال رو بذارم کنار !

۲ - آدما میرن سفر خستگی هاشون در میره !؟

۳ - مخم سوت کشید وقتی بهم گفت با دست پس می زنی و با پا پیش می کشی ! یک لحظه سکوت ، یک حرفی که تا ته مغزم رو سوزوند ! یک تأسف عمیق برای خودم یا نمی دونم ....

۴ - هنوزم میگم چقدر با دیگران زندگی کردن سخته ! وقتی همش انرژی منفی بهت می رسه ! وقتی فقط دردسر و نگرانی عایدت میشه ! وقتی ناچاری که همه چی رو هماهنگ کنی !! خب این جور وقتا زندگی لعنت کردن داره دیگه ! تشکر کردن که نداره !! بیام بگم خدایا به خاطر تمام بدبختی هایی که هست شکرت ! می دونم مردن فرار کردنه ! و خیلی راههای دیگه فرار کردنه ، ولی به شدت به یک فرار اساسی نیاز دارم ! برم به جهنم که از همه چی خلاص بشم ! سخته که به روی خودم نمیارم درد دارم خیلی هم سخته !

۵ - چرا هیچ مکان و زمانی پیدا نمی کنم که سرمو بذارم و گریه کنم !؟ ناچارم تا اشکام میخواد پایین بیاد ، یک لیوان آب بردارم و ذره ذره بخورم که بغضه نترکه !

۶ - نه که همش بیام اینجا غر بزنم و آه و ناله راه بندازم ، هر کاری می کنم یک ذره شرایط عوض بشه ! نمیشه ! این ور موضوعات درست میشه ، اون ورش گند می خوره ! اون ور ترش خراب میشه ! بیشتر از یک ماهه که همش فشار ! اتفاق هم نه می افته نه می تونم به وجود بیارم که دلمو بهش خوش کنم ! که بگم اینم یک روزن ! تنها روزن این روزا یک آرزوی خیلی دوره که سعی می کنم از فردا خودمو مشغولش کنم که شاید سال ۱۴۰۰جواب داد .

۷ - چند تا ده جلد کتاب نخونده قطور ، نمره های هنوز نیومده ! بهم ریختگی تمام وسایلم ، نامرتبی جسمی و روحی ! یک دنیا دل مشغولی اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و درد بی درمون دیگه ! همشون میگن بیا اول ما رو انجام بده ! حس و حالم شده عین دو سه سال پیش همین روزا ! با این تفاوت که اون موقع مجاز بودم گریه کنم ! الان خفه خون گرفتم ! مطمینم بشینم سر کتاب خوندن یک کلمه اش رو هم نمی فهمم !  

۸ - به همه این دلمشغولی ها اضافه کنم که برای تعطیلات نوروز تعویض خونه داریم !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 10:21 PM  توسط ل ی ل ا 

 

اگه یک روز بتونم مثل یک مرد بنویسم ، حسام و روحیاتم و فکرام رو خیلی پیشرفت کردم !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:38 PM  توسط ل ی ل ا 

 

یک -  آقای تجربه های آزاد منو به بازی کتابهای ناتمام دعوت کردند .

۱ - ماهی ها در شب می خوابند ! بیشتر از دو ساله هر دفعه که میارم بخونمش ، دو صفحه جلو میرم و میگم بذار یک کتاب دیگه بخونم ! اینو با تمرکز بیشتر بخونم شاید بهترشد !

۲ - جاودانگی ، کوندرا ! نه که دوستش نداشته باشم ! جزو اون دسته کتاباییه که باید یکسره بخونمش ! هر دفعه که شروع می کنم به خوندنش ! یک سومش رو که می خونم ، مغزم قیلی ویلی میره و بقیه اش رو نمی تونم ادامه بدم ! همه رفتارا برام جای سوال پیدا می کنه و ترجیح میدم دیگه نخونم !!

۳ - یک عاشقانه آرام !! نادر ابراهیمی ! همه کتاب رو تو فاصله های مختلف به صورت سروته خوندم ! ولی هیچ وقت کتاب رو به ترتیب اصلیش نخوندم !!

۴ - به گزارش اداره هواشناسی فردا این خورشید.... ، مهدی یزدانی خرم ! اصلا نمیشه خوندنش !

۵ - تهوع و طاعون ! بدون ربط ها !! اینم شامل همون دسته کتاباییه که مثلا از هر ده صفحه دو صفحه اش رو خوندم و لی نمی تونم همش رو بخونم !!

۶ - تونل ! ارنستو ساباتو !

۷ - همه کتابای سروش!!

پ ن ۱ : ببخشید که ۶ تا یا ۷ تا شده ! زیادن خب ! همش که همین چند تا نیست !

پ ن ۲ : اینو اگه نگم رو دلم می مونه ، من به شدت از کریستین بوبن بدم میاد !! تنها کتابیش که قابله تحمل بوده ، دیوانه بازیش بوده وبس ! در یک دوره های هم همه کتاباش رو خوندم !!

ظاهرا باید دعوت هم بکنم !! شیوای خیلی عزیزم ، آقایان روسپیگری ، سرکار خانم شبلی ، جناب رود راوی ، پرهام خان ، جناب مهدی ، اقای مه دی ( بریدگی ) ،سرکار خانم ساراخانم  ! سرکار خانم آن شرلی ، جناب آقای بلاغی ، جناب محمد خان شکلاتی !! صادق خان لحظه ! مهدیه خانم بادومی ! سرکار خانم مریم خانم ( تنهایم گذاشت ) ، فردان عزیز !

واضحه که حس لینک گذاشتن نبوده دیگه ! هر کی هم وبلاگ نداره تو کامنتدونی بنویسه ! ( سرکارخانم دلکش )

 دو - این روزا خیلی پر از استرسه ! خیلی داره بد می گذره ! همچنان به روی مبارک خودم نمیارم !! ولی آستانه تحملم منفی شده !!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 9:44 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

از این بدتر نمیشه !

تف تو زندگی !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 11:33 AM  توسط ل ی ل ا 

 

۱ - کاش هر سال ۱۷ بهمن که می اومد ، یک دوره جدید شروع میشد ! یک تغییر به اون بزرگی ! یک تجربه جدید ! یک سری آدم جدید ! که بتونم کم کم هم خودمو بیشتر بشناسم ، هم دیگران رو !

چقدر دیدم نسبت به آدما عوض شد ! چقدر نوع زندگی کردنم تغییر کرده ! و چقدر مونده تا به اون بخش مورد نظرم برسم !! چقدر چیزا یاد گرفتم !

یاد پارسال تو همچین شبی می افتم که نگران بودم !! خسته بودم !! عصبی و کلافه بودم !

به همین راحتی ! یا به چی سختی این روزا گذشته و یک سال شده !!

۲ - این روزا یادآوری خاطرات از تلفنای بچه ها گرفته تا دیوونگی های خودم خیلی زیاد شده !! امیدوارم به خیر بگذره ! گاهی وقتا ، یک روزی مثل امروز حس می کنم من اصلا نمیخوام از بچه ها خبر داشته باشم ! اینکه " م " و " ح " و " ر" و اون یکی "ر " و یک عالمه دیگه همه پدر و مادرشدن ، به من ربطی پیدا نمی کنه !! یکی نیست بگه ایها الناس اگه دلم می خواست که ازشون خبر می گرفتم !!

 ۳ - چی میگن ، خریت نه تنها علف خوردن است ؟! احساس حماقت محض می کنم !!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 9:41 PM  توسط ل ی ل ا 

 

۱ - دلم میخواد تو همین روزای بهمن ، یک روز بیاد که حس کنم همه چی روبراهه ! یا اگه هم در حد عالی نیست ! یک راهیی برای عالی شدن داشته باشه !! گاهی وقتا فکر میکنم به خودم میگم ، دیدی فلان موضوع چقده تغییر کرد ! شاید اوضاع بهتر بشه ! شاید این جوری بشه ، شاید اونجوری !

۲ - فرق آدمی که زیادی امیدواره با آدمی که فقط ناامید نیست در چیه ؟

۳ - این روزا مدام حس می کنم صدای آهنگهای مختلف تو سرم می چرخه ! اینقدر که برم اتاقای دیگه رو سر بزنم بپرسم که آهنگ گوش میدادین ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 1:38 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - نمی دونم باید چکار کنم ! تو این وانفسای دردسر شماره حسابی رو که اس ام اس کرده بودم اشتباه بوده !! و پول رفته به یک حساب دیگه !

۲ - رنگ سیاه این وبلاگ برای خودم اعصاب خورد کن نیست ، فعلا خوبه ! هر وقت حس رنگ شاد بود رنگین کمونش می کنم ! شاید فردا شاید یک ماه دیگه ! زیاد سخت نگیرین !

۳ - اینکه من دلم بخواد محبت ببینم ، خنده داره ؟ اینکه من خیلی وقتا حس می کنم هیچکی دوسم نداره ، از کجا میاد ؟! محبت رو ببینم ها ، نه که حس کنم ! دیشب هی اومدم بنویسم ، هی پاکش کردم ! گفتم خنده داره !! که چی؟! ولی امروز با اون سوالایی که جواب دادم دیگه خنده دارم هم باشه میگم ! من بیشتر از اون چیزی که محبت می کنم نیاز به محبت دیدن دارم ! حالا دلیل هاش زیاده ! من محبت میخوام !! یک دختر لوس نازنازی با این همه نیاز به محبت بخواد همش از خودش مهر در وکنه ، چی میشه ! به نصفه روز نرسیده کم میاره ! چه برسه به چند روز !  

۴ - سرما برو دیگه ! میخوام با خیال راحت ولو بشم و دراز بکشم و فیلم ببینم ! وقتی قراره کتاب بخونم میخوام دستم از زیر پتو که در میاد یخ نزنه ، اینجوری داری کوفتم می کنی ! برو که خسته شدم دیگه !

 ۵ - شیوای  عزیز یک سوالی پرسیده ، خواسته جواب بدیم !  اگه قرار باشه دوباره زندگی کنین دوست دارین زن باشین یا مرد !!؟ خواستم کلاس بذارم بگم من میخوام انسان باشم  دیدم مزخرف میگم و بس ! حداقل تو این روزا نمیخوام انسان باشم ! بعد یک ذره گفتم نه از جنسیتم راضی هستم !  اینم از اون یکی بدتر ! ولی واقعیتش اینه ترجیح میدم یک دوره ای مرد بودن رو تجربه کنم ، بعدش بخوام در مورد انتخاب حرف بزنم !! که میخوام تو زندگی جدید زن باشم یا مرد !!

۶ - گاهی وقتا به این فکر می کنم این ماجراها به منم ربط داره ؟

۷ - عنوان پست رو میخواستم بذارم من محبت میخوام ، ولی پشیمون شدم ! من هیچی نمیخوام ، فقط همه چی بره ! هیچی نمونه !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 7:37 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

نمی تونم بفهمم باید از اینکه می دونم دارم روزای خیلی بدی رو می گذرونم غصه دار باشم یا یک نگاه کنم به مثلا یک ماه دیگه که همه این عواملی که باعث این همه استرس میشن از بین رفتن !

امیدوار باشم که فردا ، آقای برادر آشفته نیست ، مامان حالش خوبه ، بابا کمتر خسته اس ! خانم خواهر اینقدر عصبی نیست ! این دوست و او یکی و اون یکی تر مشکلاشون حل میشه ! احسان با شهریه اش مشکلی پیدا نمی کنه ! آقای پ عزیز کاراش خوب پیش میره !

دو روزه همش تایپ می کنم و می نویسم که چی بهش بگم که عمق حسام رو درک کنه ! چی بگم که بدونه خیلی برام مهمه ، چی بگم که فکر نکنه تنهاس و خیلی فکرای مثبت با خودش بکنه ! که بدونه همیشه من هستم که اگه حتی دادی داره سر من بزنه ! که ... که و خیلی فکرای خوب دیگه که بتونه با خودش داشته باشه ! ولی انگاری به نوشتن نمیاد !

به خودم میگم خوبه ، امروز دیگه امتحانا تموم شد ، میرم به سوی ساختن زندگی آروم ! هممون به آرامش نیاز داریم ! هنوز ۵ دقیقه از فکرم نگذشته که می بینم نه انگاری همون یک ذره آرامشی رو هم که دیشب و دیروز بود از دست دادیم ! با این لیلای خالی امروز چه جوری می تونم یک ذره آرامش به خودم و بقیه بدم ! باید یک ذره اینو دعوا کنم ، یک ذره اونو نصیحت کنم ! چند دقیقه دراز بکشم، یک حرفی راه بندازم که این جنگ یک ذره بخوابه ! خیلی سخته وقتی همه اطرافیانت حتی مامان و بابات فکر کنن تو اینقدر خونسردی که میشه همه چی رو باهات در میون گذاشت و بتونی کمک کنی و خودت هم نابود نشی !

خانم خواهر میشه ازت خواهش کنم یک ذره مدارا کنی ! باور کن خیلی بیشتر از اینا ازت انتظار خواهری دارم ! جون للی یک ذره حرف گوش کن !

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 9:29 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - حدود یک ربع سیم های گره خورده هندفری موبایل رو باز کردم ! بعد آهنگ مخصوص رو روشن کردم ! به خودم میگم اینم خراب شد ، تف تو گور نوکیا ! صدای اسپیکر کامپیوتر از صدای ماکزیمم این بیشتره ! بعد ۵ دقیقه دیدم اصلا  گوشی ها رو بالشمه ! نه توی گوشم !

۲ - سر خیابون فلسطین از ماشین پیاده شدم ! چند ثانیه انگار تو خلا باشم ! نمی فهمیدم اونجا کجاست ! دانشگاه کدوم طرفه ! باید به چپ برم یا راست ! با چشم گریون ، مثل این بچه هایی که گم میشن از یکی پرسیدم ، ببخشید ! چهارراه ولیعصر میخوام برم ! اینجا سوار بشم یا اون طرف !؟

۳ - اگه یکروز که شرایط کاملا عادی بود و من درس خونده بودم تعجب کنید ! چه برسه به این روزا که همه چی بهم ریخته اس !

 ۴ - رفتم سر جلسه ، جای خوبی هم بودم ! یک جایی که اگه هیچکی رو هم نمی شناسم هم گرم بود و هم آروم ! یکی از بچه ها رو دیدم ، به زور منو برد ! نشوند رو صندلی اضافه ای که برام گذاشته بود ! همین که پاسخنامه توزیع شد ! مراقب جلسه که یک پسر جوون بی شعور بود ( بی شعوریش از این جهت بود که با عصبانیت صندلی منو جابجا کرد ، پاسخنامه و وسایلم افتاد ، پاش رو هم گذاشت روش ، به روی خودشم نیاورد و گفت تقصیر خودته ، باید درست می نشستی! ) دوستم رو جابجا کرد ! موندم وسط سالن سرد ! تک و تنها !

 ۵ - چی میشد منم یک خواهر بزرگتر داشتم که یک عالمه مقاوم بود و سرمو میذاشتم بغلش و هی گریه می کردم ؟!! بهم میگفت عزیزدلم گریه نکن ، همه چی درست میشه ! همه نقشی رو می تونم بازی کنم ، ولی نقش خواهر بزرگه خودمو که نمی تونم دیگه ! یک خواهر بزرگ داشتم که نگرانم میشد ! چی میشد این بغض فروخورده رو ول می کردم و تا ساعتها گریه می کردم ! هر چند که اگه شانس منه اون خواهر بزرگه هم خودش کلی مشکل داشت و باید دلداریش میدادم !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 1:8 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - اون شبای سال۸۲ که می نشستیم و تو پنجره راهروی طبقه اول و تا صبح حرف می زدیم رو خوب یادمه ! فاطمه همیشه می گفت که یک ترس بزرگ داره ! ترسش هم این بود که اتفاقی برای مادرش و پدر بیفته ! یک چیزی که فاطمه خونه نباشه و نتونه کمکی بکنه و اتفاق بدی بیفته !

امروز به تمام معنا حس فاطمه رو درک کردم ! حالا می فهمم چی میگه و چی می گفت ! یک ربع مونده به چهار خواهر جان باهام تماس گرفت که خودتو برسون ! چهار خونه بودم و قیافه دیدنی و حال خراب مامانم فقط بهم اجازه میداد گریه کنم !

۲ - هر چند که به زبون نمیارم و شاید یکی دو بار بیشتر، کسی  این حرف رو ازم نشنیده ، ولی بزرگترین پشتوانه زندگیم آقای برادره ! امروز که باهاش حرف می زدم و گریه می کردم ، خودشم فهمید چقدر دوستش دارم ! کاش امروز اینقدر جرات داشتم ، اینقدر انرژی داشتم تا به آقای برادر بگم ، دنیا و بقیه برن به جهنم ! تو پاشو بیا که من به اندازه یک دنیا دلم برات تنگ شده ! تو پاشو بیا که من دیگه طاقت ندارم ! نگفتم ، هیچکدوم رو ! فقط گریه کردم و بهش قول دادم که نذارم هیچ اتفاق بدی بیفته !

۳ - فردا امتحان اقتصاد دارم ! ۲۲۰ صفحه اس ! ساعت ده شبه و فقط ۶۰ صفحه خوندم !

۴ - دارم متلاشی شدن خودمو می بینم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 10:22 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - امروز افتادم به جون گذشته ها با بیل زیر و روشون می کنم که ببینم چی پیدا میکنم ، عصبی بشم !

و کم پیدا نکردم ! بعضی هاش حسابی خون به صورتم آورد ! چرا هنوز دست بر نمیداری ؟!

۲ - من آزار دارم ، از اون آزایی که حسابی خودمو اذیت کنم ! کاش مهربون نبودم ! کاش اولین چیزی که تو صورت خودم میدیدم ، یک نگاه پر از سیاست بود ! کاش ته چشمام فقط رندی و زرنگی موج میزد ! که شاید اطرافیانم حساب کار خودشون رو می کردن !

۳ - تو این شرایط یا یک دشمن قدر میخوام که نشه جلوش کم آورد ! حسابی باهاش کل انداخت ! یا یک دوست که فقط بفهمه چی میگم ! از شانس خوب من نه دشمنش هست ، نه دوستی که خودش درگیر نباشه !

۴ - من پشیمون شدم ! اصلا و ابدا نمیخوام برم ! همینجا جام خوبه ! اینکه یکدفعه همه چی خوب بشه ، برام قابل تصور نیست ! زندگی برام جون کندن تعریف شده ! جون کندن از نوع ایرانیش ! می دونم خیلی خرم ، لطفا شما هم بگین که اعتبارش زیاد بشه !

۵ - بدجنسی از سر و روم می ریخت ، وقتی دیدم که یکی بدون اجازه از خط تلفن من استفاده می کنه ! اینقدر بدجنسیش زیاد بود که من که هیچ وقت آب نمی خوردم ! به بهونه آب خوردن از اتاق زدم بیرون تا ببینم از اتاق کناری که صاحبش نیومده ، کی داره با تلفن حرف می زنه ! یک نگاه کردم و نیم لیوان آب رو که خوردم ، با خیال راحت برگشتم ! بعدش عذاب وجدان گرفتم که چقدر کارم زشت بوده ! که چی ؟! که می خواستی به آقای مدیر انجمن بزرگه بگی دیدم تو داری حرف می زنی ! ولی بعدش بازم تعادل برقرار شد ! یاد اون روزی افتادم که در جهت یک کار کاملا اداری که من با خط عمومی صحبت می کردم ،  آقای مدیر انجمن بزرگه چه قشقرقی به پا کرد ! یادم اومد چه بدجنسی هایی در حقم کرد ! آقای مدیر انجمن بزرگه ، حقته ! هر بلایی سرت بیاد ، حقته !

۶ - پر از حسایی هستم که خودم هم نمی شناسمشون ! یعنی از تو پر از نفرت و خستگی و داغونی و بدبختی ! از بیرون و ظاهر پر از آرامش و خونسری و لبخند و چرند گفتن ! اگه تو نمی بینی که سرخوش باشم ، واسه اینه که تمام حال لیلا رو می بینی ! اگه میخوای می تونم فقط ظاهرمو نشون بدم ها ! این روزا حس می کنم غمباد گرفتم ! دلم یک غروب آفتاب رو قله کوه میخواد ، شایدم غروب افتاب لب دریا ! که باهاش بشینم به اندازه تمام بغضای مونده گریه کنم !   

۷ - زندگی نکبته یا من این روزا حالم خیلی خرابه !؟ اوج بدبختیه وقتی حنای زندگی با لذتای کوچیک دیگه جلوت رنگ نداشته باشه ! که نتونی خودت رو گول بزنی که زندگی قشنگه ! تف تو رو روی زندگی قشنگ من !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 7:57 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

می دونی از کی دیگه مهم نبودم !؟ از همون روزی که بهم گفتی دهنتو ببند ! از همون روزی که همه عالم و آدم شدن دوستات و من شدم دشمنت ! از همون روزی که گذاشتم هر کاری دلت خواست بکنی ! هر چی خواستی کردی و اومدی زیر اسم من ! با لیلا هستم و می رفتی ! می گفتم عیبی نداره! می فهمه ! می دونی معنی مار تو آستین پرورش دادن یعنی چی ؟ میدونی مثل سگ پشیمونم که بهت اجازه دادم از زندگیم خبر داشته باشی !؟ میدونی خر فرض کردن بقیه یعنی چی ؟ میدونی !!! اگه اینقدر باهات صمیمی نبودم می گفتم گور باباش و یک به درک حواله ات می کردم و می رفتم پی زندگیم ! ولی بفهم اینو که مهمی ! از دشمنی نیست !

هر کی می گفت قدر نشناسه ، می گفتم نه ، اینجوری نیست ! باهاش بد برخورد می کنین ! حالا چی می بینم !؟ چشمتو باز کن ببین هیچ وقت می تونی یک هزارم لطفایی که در حقت کردم رو جبران کنی ؟!! اون وقت بیا و بگو پ ت .... !! هیچ وقت منتشو سرت نذاشتم ! ولی این روزا بد دلمو می رنجونی ! بد ، بد !

ادعای فهمیدنت گوش فلک رو پر کرده ! فکرکردی حالا با چند نفر دوست شدی و این ور میری و اون ور میری و می تونی و تو روی همه وای می ایستی دیگه خیلی مهم شدی ؟!!

دارم با خودم فکر می کنم ، من برای تو و شرایطت چه حسی دارم و تو متقابلا چه جوری برخورد می کنی ! من تمام مسیر رو ، دو ساعت قبلش رو و یک ساعت بعدش رو زار زده بودم که چی ! که تو به بن بست رسیدی ، اون وقت هنوز به دو ماه نرسیده میشم آشغال ؟!؟

این از تو ، اونم اون یکی که حرف زدن از خریتش هیچ معنی نداره ! و فقط میشه گفت بی شعوره ! خسته شدم بس که همش باید هوای تو و اون یکی رو و اون یکی تر رو و خودمو و هزار ویک چیز دیگه رو داشته باشم ! کاش یک ذره ، در حد اپسیلون می فهمیدی منم تحت فشارم ! می فهمیدی منم خسته ام ! اگه هیچی به روم نمیارم از بی دردیم نیست از اینه که می دونم تو این روزا نباید بار اضافه باشم !

صبح میرم سرکار ، به خودم میگم لبخند فراموش نشه ، دیگران گناهی ندارن که تو عصبی هستی  ، گناهی ندارن که تو خسته ای ! گناهی ندارن که تو بریدی ! ولی تف تو این زندگی نکبت ! زندگی که مسوولیت بقیه آدما هم رو دوش تو باشه ، فقط میشه نکبت !

می فهمی من آدمم ! همونقدر که تو آدمی ! همونقدر که تو قاطی میکنی ! همونقدر که تو می تونی فحش بدی ! همونقدر که تو می تونی حرف نزنی ! همونقدر که تو حق داری !

یکی بیاد منو از این وضع نکبت بار بکنه و پرت کنه یک جای دیگه !

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 8:38 PM  توسط ل ی ل ا 

 

 چند تا موضوع خیلی خجالت زده ام می کنه !

۱ - چند وقت پیش یک وبلاگ خوب ( از نظر خودم ) پیدا کردم و خیلی هم از نویسنده اش خوشم اومد ! آیدیم رو براش نوشتم و گفتم من بیشتر وقتا آنلاینم ، با هم بیشتر حرف می زنیم ! از همون موقع به بعد یک اتفاقایی افتاده که گاهی روزا اصلا آنلاین نیستم ! در تمام این فکر کنم دو ماه گذشته ، یکبار ، اونم همون روز اول که آیدیم رو گذاشتم چت کردیم ! متاسفانه اینجا نیست که حداقل برم ببینمش !

۲ - حدود سه ماه پیش یک دوست وبلاگ نویس که ایران زندگی نمی کنه و در تبادل وبلاگی و ای میلی بودیم ، برام میل زده بود و گفته بود داره میاد تهران ! شماره اش رو بهم داده بود و منم کلی ذوق کردم و کلی هم با خودم برنامه ریزی کردم ! چون شماره اش تو میلش بود ازم خواست که دیلیتش کنم که خدای نکرده اتفاقی نیفته ، هفته پیش رفته بودم یک جایی رو می خوندم دیدم نوشته فلانی اومده بود و ما با هم کجا رفتیم و چکار کردیم ! یادم اومد که ای وای خدا بکشتت لیلا !  

۳ - خانم همکار بهم گفته یک چیزی براش بخرم ، هرروز دارم از جلوی اون مغازهه رد میشم ولی یادم میره ! بعدش یادم می افته و هی شرمنده تر میشم !

۴ - یک دوست دیگه رو قرار بوده قبل از ماه رمضون ببینم ! که از اریبهشت هم ندیدمش ، کلی سوغات فرنگ برام داره و خیلی چیزای دیگه که همچنان ندیدمش !

۵ - دوست جانم رو فکر کنم دو ماهی هست باهاش حرف نزدم !

۶ - یک خانم بسیار بسیار محترمی رو از ماه آبان قرار بوده ببینم تا حالا هماهنگ نکردیم ! همش یا منتظر امتحانای من بودیم ، یا هزار و یک دلیل دیگه !

۷ - چند ماه پیش یک  سارای عزیزی بهم گفته بود یک گواهی اشتغال به تحصیل بگیرم یا اینکه یک روز با خودش برم کتابخانه ملی ، هنوز که هنوزه نه گواهی رو گرفتم ، نه با خودش رفتم !!

همه اینا در شرایطیه که این دوستان جزو بهترین دوستایی هستن که دارم ! و خودم تمایل به دیدن و صحبت کردن و غیر و ذلک داشتم ها !!! 

میشه خواهش کنم منو ببخشین و به روم نیارین !! واقعا شرمنده ام !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 9:39 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

گاهی وقتا نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ! غصه ها پررنگ تره یا شادی ها !؟ نگرانی ها یا خبرای خوب !؟

یک تغییر مثبت برای یکی از دوستام فوق العاده خوشحالم کرده ! یک نگرانی بزرگ برای یکی از عزیزام فوق العاده ناراحت ! می دونم که دنیا همینه و زندگی هم همینجور ! پستی و بلندی داره ! خوشی و ناخوشی داره ! اون دوستم که خوشحاله و وضعیت خوبه ! نگرانیم هم ازاین ناشی میشه که هیچ کاری ازم برم نمیاد ! این جور وقتا دلم میخواد یک قدرت نامتناهی داشتم ! حداقل برای یکی دو کار که گره از مشکل دوستم باز کنه !

عمیقا دلم میخواد یک بار دیگه امتحان کنم ، ببینم نتیجه اش چی میشه ! میشینم و فکر می کنم و دلم میخواد گریه کنم ، کاش یک بهونه گیر بیاد !

دیدین آدم که کم میاره ، از زمین و زمان براش اتفاقای بد میاد ! حالا منم این شدم ! کم آوردم و خستم ! میام انرژیمو به توان می رسونم که از این فضا بزنم بیرون ، بعد یک اتفاق دیگه می افتم که اصلا نمی دونم چکارش میشه کرد ! سعی کردم کارمو انجام بدم ! درسمو بخونم ! خوب استراحت کنم فشارا رو به روم نیارم ، انگاری که اتفاق مهمی نیستن ! همشون طبیعیه ! خوبم پیش رفت ! ولی بازم یک اتفاق باعث میشه همه چی بپکه !

 پنج شنبه یا جمعه !! یک روز خوب ! یک وقت آزاد خوب ، اگه خودمو آروم نکنم ، دیگه نمی کشونم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 7:9 PM  توسط ل ی ل ا 

 

۱ - پاکتی که باید یک نامه و یک تراول صد هزار تومانی داخلش باشه رو خالی فرستادم برای گیرنده اش !

۲ - هیچ پولی اضافه نیاوردم و حتی کسری هم داشتم !

۳ - تاریخ و ساعت امتحانا رو قاطی کردم !

۴ - بسته پولایی که بردم بانک و مثلا شمردمشون ، ۵۹ تومن اضافه بودن !

۵ - رسیدی که باید برای اسناد حسابداری ارائه کنم گم شده !

نمی فهمم اینقدر گیج بودن از چیه !؟ اصلا هم سرشم شلوغ نیست ! و ربطی هم به نازنازی بودنم نداره ! اینقدر روزای سخت رو با حواس جمع گذروندم که به حواس پرتی های این روزا با شک نگاه می کنم ! احیانا جسم سخت به سرم اصابت کرده !

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 2:1 AM  توسط ل ی ل ا