۱ - همه اتفاقای بد دنیا برای اولین بار سخته !
- اولین بار که یک درس رو افتادم ، فکر می کردم دنیا به آخر رسیده !
- اولین بار که حسابی با پدر جان بحثم شد ، فکر می کردم دیگه اسم منو به زبون نمیاره !
- اولین بار که رفتم خوابگاه ، فکر می کردم تا آخر ترم نابود میشم !
- اولین بار که رابطه عاشقانه ام با شکست مواجه شد ، فکر میکردم زنده نمی مونم !
- اولین بار که بهم بی اعتنا بود ، داشتم دق می کردم !
تکرار درمان همه چی هست ! اگه اولین بار این حرفا رو می شنیدم حتما تا چند روز برای خودم گریه می کردم . تکرار پوستمو کلفت کرده ، تمام حرفا رو شنیدم و دریغ از یک ذره اشک . یک قرص می خورم و میرم پی زندگی نداشته و کتابی که دارم می خونم و پستی که باید تمومش کنم !
۲ - یک روزایی بود که به خودم و بقیه می گفتم آدم باید از لذتای کوچیک زندگی بهونه های خوبی پیدا کنه برای اینکه بتونه روزا و شباش رو قشنگ تر کنه ! وقتی قبول کرد تا ۷ صبح بیدار بودم و با خودم فکر میکردم که چقدر حالم خوبه و چقدر خوشبختم ! همش با خودم برنامه ریزی می کردم . نمی دونستم که هنوز ۱۰ ساعت نگذشته که ۸ ساعتش رو هم خواب بودم ، همه چی یادم میاد . یادم میاد که چقدر یک آدم می تونه بدبخت باشه که مقبول شدن ضمنیش تا این حد حالش رو خوب کنه . کاش حداقل موضوع اینقدر مهم بود که دلم برای خودم نمی سوخت . بر می گردم و روزای تلخ رو می بینم و یادم نمیره که از اون ماجراها شاید یک هفته هم نگذشته و حالم از همه چی بهم می خوره .
۳ - اولین قدم تو راه تجربه های جدید ، شوت کردن حس مسوولیت پذیری بین دوستان و خانواده اس . تا اطلاع بعدی هیچی به من مربوط نمیشه ! حتی بدترین کارایی که انجام میدم !
۴ - با دوستم حرف می زنم ، کلافه اس از بعضی حرفا و رفتارا ، میگه موندم که چکار کنم ، بهش میگم فکر می کنم اگه کمرنگش کنی خیلی بهتر باشه ! و در ادامه اش میگم ببخشید که رفتم رو منبر ! یکی رو میخوام که این حرفا رو به خودم بزنه . می خندم ولی عمق خنده اش فقط به تلخی می زنه .
۵ - حق ندارم اینو ازت بخوام ولی اینجا که می تونم بنویسم ، کاش یک کم ـ نه به خاطر من ، به خاطر خودت ـ آدم بودی . کاش همونقدر که ...ولش کن ، اگه از دست تو برم تو فاز کاش یک خروار نوشته میشه !
پ ن : این جمله ها که مخاطب خاص داره بسته به حال و هوای من مخاطبش فرق داره ! ( مرسی که به خودتون نمی گیرین )
۶ - چند روزه همش به خودم میگم دلیلی نداره با اینکه این روزا خوشایندت نیست ولی یک جوری رفتار کنی که بقیه از شاد بودنت خوششون بیاد ، برای شب کلی برنامه ریزی کردم که چه جوری رفتار کنم که خودم خیلی راحت باشم ، مهمونی کنسل میشه ! آدم خوش شانسی هستم !؟
۷ - بعضی وقتا هست که آدم حس می کنه می تونه تمام دلتنگی هاش رو مثلا یک جایی یا تو یک پناهی ( که شاید خودش هم باشه ) خالی کنه و آروم بشه ، ولی وای به روزی که بگندد نمک . وقتی دیگه این پناه نباشه ، اون موقعس که باید بگرده یا اشتباه ذهنش رو اصلاح کنه که نخواد پناهی داشته باشه یا یک جای دیگه هر چند مقطعی برای خودش پیدا کنه .
۸ - تو ماههای خرداد و تیر که تقریبا اوج شوک های وارده بود و واقعا نیاز به کمک داشتم و می خواستم یکی پیدا بشه که دعوام کنه ، باهام فکر کنه و حرفام رو بشنوه ، یکی بود که ندیده میشد خیلی خیلی باهاش حرف زد ، اینقدر حرف زد که شبا تا سه و چهار صبح بی دغدغه صبح بیدار شدن چت کرد و از این همه حرف زدن خسته نشد ! این روزا دوست اون موقع ، خودش تبدیل شده به مشکل زندگی ! از نبودن به این شکل بدم میاد ولی گاهی وقتا آدما خودشون چنین چیزی رو میخوان ! نه که با حرف نشون بدن ولی خب عملکردشون بیشتر از این نشون نمیده !
۹ - الان دقیقا تو همین زمان و مکان حس می کنم مثل یک مجسمه تو خالی شدم که داره می پکه ! هر دفعه یک گوشه اش می ریزه پایین و پودر میشه و نمیشه ترمیمش کرد !
۱۰ - با تمام اتفاقایی که این ماهها و روزا افتاده ، دارم یاد می گیرم تنها خودم هستم که می مونم و بس ! خیلی تلخه ولی فکر می کنم این تنها واقعیتیه که الان وجود داره !
۱۱ - اینا رو که نوشتم فکر نکنید که الان از غمگینی دارم پس می افتم ! حالم خوبه و دارم یک کتاب خیلی قشنگ می خونم و حسابی خرکیفش شدم ! و لذا ملالی نیست جز سفر بعضی دوست داشتنی ها ! راه حل رفع ملال هم اینه که از امشب سرساعت یک قرص خواب آور نوش جان میکنم و بسان یک خرس قطبی می خوابم !
۱۲ - اینم بگم که شدیدا با این سبز شدن ها دلم بارون میخواد ، یک بارون خوب ! روحم با این سبزشدن ها داره تازه میشه !