تبليغاتX
ماندن بی من

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

۱ -  یک مدت سکون میخوام ، ثبات ، قبل اینکه سکون باعث خراب شدن بشه ، تموم بشه ! اینکه مدام درفکر اینم که باید حرکت کرد ، خسته ام کرده ! شاید هیچ کارخاصی هم در جهت حرکت نکنم ولی خب فکرش که هست !

۲ -  بازم خرابکاری کردم ، حذف و اضافه تموم شد و واحدام رو درست نکردم ! ( نیاین بگین چقد گیجی و ازاین حرفا که بد قاطی می کنم ، حوصله هیچی رو ندارم!)

۳ - فردا یک اردیبهشته ، ازفردا یک دوره جدید شروع میشه ! با خودم فکرمی کنم چند روز طاقت میارم ؟ میتونم خودم رو از حس این روزا جدا کنم ؟! یا به این روند ادامه میدم و بازم منتظر می مونم ؟!

۴ - خسته شدم بس که نوشتم . یک سری حرفا هست اصلا به نوشتن نمیاد ، یعنی فقط گفتنی و شنیدنی هستن ، حالا هی من بشینم اینجا و سعی کنم به جای گفتن حرفا بنویسمشون چه دردی دوا می کنه !؟ از بقیه که هیچی، ازخودم هم دوا نمیکنه!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 1:44 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

آخرین باری که مطب دندونپزشکی رفته بودم ، تابستون ۸۱ بود . به لطف اطمینانی که به کار دکتر و مراقبت خودم داشتم و دارم مشکلی نداشتم . یک دندون درد مزمنی داشتم که همراه با سردرد و گوش درد و درد فک و ... هر وقت هم حرفش میشد ، از بزرگ و کوچک ( متخصیصن ) می گفتن دندون عقلت داره در میاد و چند سالی بود که خودم همراه با بقیه به این موضوع می خندیدم که ملت دندون عقلشون رو کشیدن رفت ، من تازه دندونم داره در میاد ! و از اونجا که به شدت از دندونپزشکی بدم میاد ، ترجیح میدادم فکر کنم که درد مزمن همون درد در اومدن دندون عقله !

من الان لیلای بی عقلی هستم که فکم باز نمیشه ، نمی تونم غذا بجوم ، صورتم در حد سنجاب ( با پوزش از سنجاب های عزیز ) ورم داره ، سرم رو روی بالش نمی تونم بذارم ! قرص هایی که می خورم حالم رو بد می کنه ، مدام باید آب نمک و سرم و ... استفاده کنم ، بدنم رو گرم نگه دارم ، دهانم رو تقریبا سرد ! مایعات خنک و بستنی به وفور بخورم !

جالبی موضوع در اینه که هر وقت تو آینه دندونامو نگاه می کردم فکر می کردم اون دندون آخری که سیاهه یک دندون پرشده اس که ماده اش سربیه ، غافل از اینکه در این سالها دندون عقلم دراومده ، پوسیده ، به عصب رسیده و چنین بلایی رو سرم میاره !

من قول میدم بعد کشیدن بخیه های این دندون برم یک معاینه درست و حسابی انجام بدم !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 1:40 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - میدونی اون تکرار شدن پستای قبلی مال خود خودت بود . من یک تلنگر می خواستم برای اینکه تمام اون بودنهای با همدیگه رو کمرنگ کنیم . بعد چند سال با هم بودن و اینقدر با هم بودن بالاخره باید از یک جایی شروع میشد . امروز نه ،سال دیگه ، چهار سال بعدش ، یا من میرم یا تو ! زندگی همینه مگه نه ؟

خیلی خوبه که از هم جداییم ، خیلی خوبه که برای روزا و شبامون خودمون برنامه ریزی می کنیم و دیگه برنامه هامون به هم ربطی نداره ، من که ظاهرا خوبم ، کتابامو می خونم ، کارام رو می کنم ولی ... ولی عمیقا دلم دست آویزون شده از کنار تخت میخواد ! دلم چند ساعت حرف زدن میخواد ، دلم میخواد برات گریه کنم و تو بفهمی ، نه مثل این ماههای آخر که .....هی بی خیال زندگی همینه ! یک روز باید از هم جدا می شدیم ! اینجوری ذره ذره و کم کم بهتره !

۲ - وقتی آقای دکتر بهم گفت که شاید این حال و روز و عصبی بودن و تنبلی این روزا از نرسیدن به امتحان و کم شدن نمره ها باشه ، یک لحظه موندم ! داشتم میرفتم تو خرابی وضع درسا که دیدم بی ربط نیست ! چقدر قبل اون من انرژی داشتم و انگیزه و بعدش همه چی بر باد رفت !

۳ -  اگه یکی دلش بخواد بره موهاش رو مثلا تیفوسی کوتاه کنه و از طرف دیگه هم بدجوری دلش کفش پاشنه داری که صدا میده بخواد ، خیلی خل و چله ؟! از قیافه همیشه اسپرت خسته شدم ! میخوام  مثل خانما انگشتر دستم کنم ! از اینا که خوشگلن ! ناخنام همیشه لاک داشته باشه ! لاک با طراحی های مختلف ! بعد کفشام صدا بده ! پاشنه اش هم بلند باشه ! یک مانتو بلند هم بپوشم ! از اینا که لَخت باشه ! همه اینا هم مستلزم یاد گرفتن طراحی ناخن و تحمل سختی راه رفتن با کفشه پاشنه بلند و یک عالمه درد سرای دیگه اس ! ولی فکر کنم ارزشش رو داشته باشه که بخوام اینقده روحم رو نوازش کنم !

۴ - رفتار این روزا رو دوست ندارم ! دلم یک ذره لیلای مغرور و خانم میخواد ! از اینا که هی نخنده و یک کمی برای خودش و عالم و آدم قیافه بگیره !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 11:30 AM  توسط ل ی ل ا  | 

امروز خیلی اتفاقی از صفحه یکی از مشتریام به وب سایت رئیس جمهور رفتم و با خودم گفتم یکم کامنت هاش رو بخونم تا ببینم چه خبره ...

از اونجایی که میدونستم کامنتهای وب سایت فارسی مسلما کاملا پاستوریزه است جانور در تنم وول زد تا نگاهی به ورژن انگلیسی سایت بیاندازم ....

اینها تعدادی از کامنتهای پر از مهر و محبت وب سایت رئیس جمهور بود که نظرم رو جلب کرد ....

خوشگلترینشون اون کامنتی بود که ایشون رو زبونم لال به کاکا سیاه تشبیه کرده بود (nigger) ....

با خودم گفتم یا نشونه روشن فکری دولت یا نشونه بی سوادی و حماقتش است ....

در حالت اول خواستن نشون بدن که کامنتهای مخالف رو هم نمایش میدن و بگن همشون از آمریکایی های جنایتکار هستنتد و در حالت دوم مدیر محترم سایت که مسلما رئیس جمهور نیست با دانش و سوادی که داره فکر کرده که از آقاشون تعریف شده ....

به هرحال اینجا قضاوت نمیکنیم که خدایی نکرده حقی از کسی ضایع نشه و نظر شخی ام رو میگم که فکر کنم مدیر محترم سایت بد نیست چند ترمی رو در انستیتو سیمین یا کانون زبان ایران زبان انگلیسی بخونه یا حداقل مروری به کتابهای دبیرستانش بیاندازه ...

همین ...

پ.ن : درود بر لیلای عزیز که من رو به عنوان یک بلاگر آواره به عنوان مهمان در وبلاگش پذیرفت و درود بر شما.

پرهام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 1:6 AM  توسط   | 

 

۱ - وقتی اسم کتاب رو داشتم و خریدمش هم فکرمی کردم اسمش نور خاطر - پروانه آبی هستش و اصلا هم دقت نکرده بودم که ترجمه اس و نگاه هم به صفحه اولش نکرده بودم که ببینم موضوعش چیه ! و همچنان به این اشتباهم ادامه دادم تا بخشی از کتاب رو که خوندم ، فهمیدم نور خاطر اسم نویسنده اشه ! اولین کتابی بود که یک نویسنده عرب می خوندم و منهای بخش اولش که کمی آدم رو سردرگم می کنه ، کتاب خوبی بود !

پشت سرت را نگاه کن !

مصاحبه کوتاهی با مترجم کتاب

نقد رمان

 

۲ - وقتی میخواستم بنویسم همش با خودم می گفتم ، می نویسم که بعد از کتاب مرجان شیرمحمدی "بعد ازآن شب" دومین کتاب بدی بود که خوندم ! ولی وقتی این دو تا پست رو خوندم موندم که چی بگم ؟ واقعا بد بود ؟ یا همون عادت در خوندن داستانه که این وضع رو پیش آورده !

جیب های بارانی ات را بگرد

جیب های بارانی ... ۱

جیب های بارانی ... 2 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 9:41 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

بعد از گذشت یک سال و نیم هنوزم وقتی حرف بچه های دوران دانشگاه میشه ، می شنویم که حامد و میثم و این یکی و اون یکی میگن که کاش خانم ن از ما پرسیده بود ! هنوزم بعد این مدت که بارها به خودت هم گفتم این یادم میاد که چی میشه آدمها میگن خب به ما چه ؟! یاد این می افتم که اون موقع همه خودشون رو کنار می کشن! هنوزم یادم میاد که حمید گفته بود کاش لیلا اول به من می گفت ، ولی همون حمید نیومد بگه اشتباه می کنی. هنوز یادم میاد که حامد گفت کاش زنگ می زدم و بهش می گفتم ! حیف بود ! هنوزم یادم میاد که یک روز چه اتفاقایی رو می تونه برای یک زندگی رقم بزنه ! شاید اصلا یک روز هم نمی شد ، شاید همش چند ساعت می تونست این لیلایی که اینجا نشسته رو ببره جای دیگه ! چی میشد یکی حتی به قیمت خراب شدن خودش تو گوش من یا اصلا خانم ن می زد، چی میشد همون سامانی که دو سال بعد نشست و تعریف کرد از گذشته دوست مشترکمون اون روزا ساکت نمی موند؟! چی میشد اون دختره که اسمش یادم نیست زودتر شروع می کرد به حرف زدن ؟!

یادم میاد که می دونستی و میدیدی من اینقده گیجم ( شایدم خنگ ) و نمی فهمم این حرفای به ظاهر خیلی دوستانه یعنی چی و با تأخیر فهمیدم و تو به روی خودت نیاوردی تا من شوکه شدم ! بازم گلی به گوشه جمال تو که در اوج شوک به دادم رسیدی و نذاشتی به حماقتم ادامه بدم ولی دلم میخواست زودتر از اینا می فهمیدم ، نه اینقدر دیر !  

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 4:54 AM  توسط ل ی ل ا  | 

  
۱ -  "چهار درد" منیرالدین بیروتی به دليل: قدرت قصه‌گويى و استفاده از زبانى درخور، شخصيت‌پردازى موفق از طريق تك‌گويى و تنوع لحن، نوآورى در روايت و خلق شبكه ى درهم‌تنيده‌اى از روايت‌ها، فضاسازى موفق و ارايه ى‌ تصويرى درخشان از زير پوست يك شهر و مناسبات آن برنده جایزه گلشیری ۸۴

 

چهار درد

می دونستم که جایزه برده و می تونه قابل اعتنا باشه ولی حجم بالای صفحات همیشه چشمم رو می ترسوند و از طرفی هم نگران بودم این همه صفحه بخونم و تو ذوقم بخوره ! با حجم بالای صفحاتش هیچ مشکلی پیدا نکردم و بر خلاف انتظارم که فکر میکردم خوندنش ده روزی طول بکشه ، دو روزه تموم شد ( لجبازیم سرخوندنش و بی اعتنایی به اطراف دقیقا مثل کارتون دیدن بچه های این دوره زمونه بود ! ) خیلی وقت بود کتابی اینقدر منو جذب خودش نکرده بود !

مصاحبه با نویسنده کتاب

گاهی وقتا بعضی وبلاگها رو که میخوندم نقدی به فیلم خاصی داشتن یا در مورد کتابا مطلب میذاشتن ، از لفظ دقیقش استفاده کنم این میشه که ، حسودیم میشد و خیلی هم غصه می خوردم ، بعد چند وقتی متوجه شدم نقدی که این نویسنده های معروف تو وبشون میذارن کپی از جای دیگه اس بدون هیچ اشاره ای !

نقد خیلی جالبی از همین کتاب

 

۲ - "به همین سادگی"  ، چند تا کتاب خیلی خوب ، "دایره زنگی" با پایان خیلی قشنگش ، قولی که به خودم دادم ، وجود یک کوه انرژی فقط به صرف همراهیش و بدون هیچ حرف خاصی ، خالی کردن غرغر های روزانه و نگه نداشتنش ، تبدیل شده به روزای آرومی که با قولی که به خودم دادم آروم تر هم میشه ! من این روزا یک لیلای دوست داشتنی ( برای خودم و از نظر خودم ) هستم و دارم سعی می کنم که آرامشم رو عمیق تر کنم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 5:8 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - همه اتفاقای بد دنیا برای اولین بار سخته !

- اولین بار که یک درس رو افتادم ، فکر می کردم دنیا به آخر رسیده !

- اولین بار که حسابی با پدر جان بحثم شد ، فکر می کردم دیگه اسم منو به زبون نمیاره !

- اولین بار که رفتم خوابگاه ، فکر می کردم تا آخر ترم نابود میشم !

- اولین بار که رابطه عاشقانه ام با شکست مواجه شد ، فکر میکردم زنده نمی مونم !

- اولین بار که بهم بی اعتنا بود ، داشتم دق می کردم !

تکرار درمان همه چی هست ! اگه اولین بار این حرفا رو می شنیدم حتما تا چند روز برای خودم گریه می کردم . تکرار پوستمو کلفت کرده ، تمام حرفا رو شنیدم و دریغ از یک ذره اشک . یک قرص می خورم و میرم پی زندگی نداشته و کتابی که دارم می خونم و پستی که باید تمومش کنم !

۲ - یک روزایی بود که به خودم و بقیه می گفتم آدم باید از لذتای کوچیک زندگی بهونه های خوبی پیدا کنه برای اینکه بتونه روزا و شباش رو قشنگ تر کنه ! وقتی قبول کرد تا ۷ صبح بیدار بودم و با خودم فکر میکردم که چقدر حالم خوبه و چقدر خوشبختم ! همش با خودم برنامه ریزی می کردم . نمی دونستم که هنوز ۱۰ ساعت نگذشته که ۸ ساعتش رو هم خواب بودم ، همه چی یادم میاد . یادم میاد که چقدر یک آدم می تونه بدبخت باشه که مقبول شدن ضمنیش تا این حد حالش رو خوب کنه . کاش حداقل موضوع اینقدر مهم بود که دلم برای خودم نمی سوخت . بر می گردم و روزای تلخ رو می بینم و یادم نمیره که از اون ماجراها شاید یک هفته هم نگذشته و حالم از همه چی بهم می خوره .

۳ - اولین قدم تو راه تجربه های جدید ، شوت کردن حس مسوولیت پذیری بین دوستان و خانواده اس . تا اطلاع بعدی هیچی به من مربوط نمیشه ! حتی بدترین کارایی که انجام میدم !

۴ - با دوستم حرف می زنم ، کلافه اس از بعضی حرفا و رفتارا ، میگه موندم که چکار کنم ، بهش میگم فکر می کنم اگه کمرنگش کنی خیلی بهتر باشه ! و در ادامه اش میگم ببخشید که رفتم رو منبر ! یکی رو میخوام که این حرفا رو به خودم بزنه . می خندم ولی عمق خنده اش فقط به تلخی می زنه .

۵ - حق ندارم اینو ازت بخوام ولی اینجا که می تونم بنویسم ، کاش یک کم ـ نه به خاطر من ، به خاطر خودت ـ آدم بودی . کاش همونقدر که ...ولش کن ، اگه از دست تو برم تو فاز کاش یک خروار نوشته میشه !

پ ن : این جمله ها که مخاطب خاص داره بسته به حال و هوای من مخاطبش فرق داره ! ( مرسی که به خودتون نمی گیرین )

۶ - چند روزه همش به خودم میگم دلیلی نداره با اینکه این روزا خوشایندت نیست ولی یک جوری رفتار کنی که بقیه از شاد بودنت خوششون بیاد ، برای شب کلی برنامه ریزی کردم که چه جوری رفتار کنم که خودم خیلی راحت باشم ، مهمونی کنسل میشه ! آدم خوش شانسی هستم !؟

۷ - بعضی وقتا هست که آدم حس می کنه می تونه تمام دلتنگی هاش رو مثلا یک جایی یا تو یک پناهی ( که شاید خودش هم باشه ) خالی کنه و آروم بشه ، ولی وای به روزی که بگندد نمک . وقتی دیگه این پناه نباشه ، اون موقعس که باید بگرده یا اشتباه ذهنش رو اصلاح کنه که نخواد پناهی داشته باشه یا یک جای دیگه هر چند مقطعی برای خودش پیدا کنه .

۸ - تو ماههای خرداد و تیر که تقریبا اوج شوک های وارده بود و واقعا نیاز به کمک داشتم و می خواستم یکی پیدا بشه که دعوام کنه ، باهام فکر کنه و حرفام رو بشنوه ، یکی بود که ندیده میشد خیلی خیلی باهاش حرف زد ، اینقدر حرف زد که شبا تا سه و چهار صبح بی دغدغه صبح بیدار شدن چت کرد و از این همه حرف زدن خسته نشد ! این روزا دوست اون موقع ، خودش تبدیل شده به مشکل زندگی ! از نبودن به این شکل بدم میاد ولی گاهی وقتا آدما خودشون چنین چیزی رو میخوان ! نه که با حرف نشون بدن ولی خب عملکردشون بیشتر از این نشون نمیده !

۹ - الان دقیقا تو همین زمان و مکان حس می کنم مثل یک مجسمه تو خالی شدم که داره می پکه ! هر دفعه یک گوشه اش می ریزه پایین و پودر میشه و نمیشه ترمیمش کرد !

۱۰ - با تمام اتفاقایی که این ماهها و روزا افتاده ، دارم یاد می گیرم تنها خودم هستم که می مونم و بس ! خیلی تلخه ولی فکر می کنم این تنها واقعیتیه که الان وجود داره !

۱۱ - اینا رو که نوشتم فکر نکنید که الان از غمگینی دارم پس می افتم ! حالم خوبه و دارم یک کتاب خیلی قشنگ می خونم و حسابی خرکیفش شدم ! و لذا ملالی نیست جز سفر بعضی دوست داشتنی ها ! راه حل رفع ملال هم اینه که از امشب سرساعت یک قرص خواب آور نوش جان میکنم و بسان یک خرس قطبی می خوابم !

۱۲ - اینم بگم که شدیدا با این سبز شدن ها دلم بارون میخواد ، یک بارون خوب ! روحم با این سبزشدن ها داره تازه میشه !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 4:41 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

 ۱ - گاهی بعضی نیازا و فکرا مثل خوره به جونم می افته ، مدتیه فکر میکنم که تجربه جدید میخوام ، در همین راستا تصمیم دارم برای مدتی مرزای اخلاقی و وجدانی رو بذارم کنار ! حس می کنم کاملا به چنین تجربه ای نیاز دارم ! به هیچ جای دنیا هم بر نمی خوره ! منتها برای شروعش یک چند روزی وقت میخوام !

۲ - این لعنتی چقدر خوب رفتارای اشتباهم رو بهم نشون میده ! این لعنتی چیزی نیست جز کتاب زن و توانایی هایش ! خوندنش رو به خانمها کاملا توصیه می کنم !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 8:43 PM  توسط ل ی ل ا  | 

 

روز اول سال جدید : بعد از ۲۴ ساعت بیداری و خستگی ، بیدار که میشم می بینم مهمون داریم و چون مشکلی با مهمونا ندارم نه از نظر حجاب نه از نظر لباس پوشیدن ، فقط شلوارکم رو با یک دامن عوض میکنم و میرم دیدنشون ! نه جوراب پوشیدم ، نه روسری ! تا وقتی مهمونا برن با نگاه نگران و عصبی بابا مواجهم ! تمام اینا در حالیه که پسرای دایی بیشتر از ۱۰ سال از من کوچکترن !

روز دوم سال جدید : از حموم اومدم بیرون ، دارم موهامو خشک میکنم ،  با خواهرم بحثم شده در مورد روسری پوشیدن ! مامان میاد میگه ، باباتون گفته روسری سرشون کنن ، حوصله تیکه کنایه ندارم ، با خودم میگم خب می پوشم دیگه ، چیزی ازم کم نمیشه ، بذار بابا هم اعصابش خورد نشه ! این همه با ما کنار میاد ، حالا بذار منم بی احترامی نکنم ! جوراب و روسری رو میذارم رو میز که مهمونا اومدن بپوشم ! نزدیک رسیدنشون دارم جوراب می پوشم ، اونم چه جورابی !! بابا با کنایه میگه چی شد ،  دیشب جوراب نپوشیدی ، روسری نداشتی ، امشب هردوش رو داری!! فقط خودم رو به دیدن فوتبال مزخرف تیم ملی سرگرم می کنم تا یک حرفی نزنم که خودم یا بقیه ناراحت بشن !

این روزا که همه خونه ایم و مجبوریم رسم و رسومات و انواع و اقسام مهمون نوازی ها رو اجرا کنیم اختلافاتمون بیشتر نشون داده میشه ! انگاری روزای عادی که هر کی سرش به کار خودش گرمه روزای خوشایندتری برای خانواده ماس !

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:49 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

سال نو مبارک

سال ۸۶ رو یک نگاه می اندازم و میگم چقدر زود گذشت ولی یادم نمیارم که چه روزایی رو گذروندم !

یک سال پر از تجربه های جدید که تجربه هاش نمیذارن بگم که سال روزمرگی ها بوده ولی هر چی که بود سال سختی بود .

ساعتای خوب آخر سال ۸۶ که به سال جدید وصل شده رو به فال نیک می گیرم و سعی می کنم روزای خوبی رو بگذرونم . ۱۵ روز تعطیلی تمرین خوبیه برای رضایت از زندگی .

دوستای خوبم سال نو مبارک باشه و امیدوارم که سال جدید با شادی و آرامش همراه باشه .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 7:47 PM  توسط ل ی ل ا  |