تبليغاتX
ماندن بی من

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

بيشتر از دو ماهه ليلايي شدم كه خودم مي خواستم ولي دوستش نداشتم و ندارم ، يعني نه ليلا رو دوست دارم و نه اينجا رو .

البته بايد به عرض برسونم چون خيلي خيلي دختر خوبي شده ، دوستش ندارم ، ليلا اصولا بايد يك آدم كله خراب باشه ( شايدم كله خر ) ، يك آدمي كه اينقدر منطقي نباشه . هر از گاهي گريه كنه ، داد بزنه ، تنهايي بيرون بره ، غصه بخوره و زندگيش پر از زير و بم باشه . زير و بم از مدل مريضي نه ها ( اونو كه دارم ) .  

اصلا فكر مي كنم ليلا رو با اين خصوصيت هايي كه نداره نمي شناسم و نمي دونم چه جوري ميشه باهاش حرف زد :(

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 2:11  توسط ل ی ل ا  | 

 

چند ماه پيش يك ساعت ديواري هديه گرفتم كه به نظرم قشنگ بود ولي خب از شانس بد من ، عقربه نداشت و نميشد هم به هديه دهنده گفت ساعتت عقربه نداره . حدود سه ماه اين ساعت بيچاره خاك خورد و مامان هر روز ميگفت ،‌فردا ميرم ساعت سازي نه پس فردا ميرم ! نشون به اون نشون كه تا هفته پيش اين ساعته عقربه نداشت و بابت اينكه روز دانشجو براي من كادو نخريده بودن ، مامان جريمه شد به اينكه هم كادو بزرگتر بخره و هم اينكه ساعته رو فرداش ببره درست كنه . اين وسط مسط ها من به ذهنم رسيد كه خب چي ميشه من صفحه ساعته رو عوض كنم ؟!!‌ يك عكس خوشگل بذارم كه خودم هم روحم نوازيده بشه ، طي اقدامي انقلابي چند ساعت نشستم عكس با كيفيت بالا سرچ كردم و كلي برنامه ها داشتم براي ساعته ،‌ از اينكه هر هفته عكسش رو عوض كنم و با مناسبت هاي مختلف عكس بذارم و .... خلاصه كه از بين تمام عكساي مكشوفه ،‌ دو تاش رو براي اين هفته انتخاب كردم و تو سرماي امروز و بعد از كلي علافي و خستگي دكتر رفتن ، رفتم اينا رو پرينت بگيرم . بماند كه اينقدر خوش شانسم كه بيشتر از ده بار پرينت گرفت تا هم اندازه اش درست شد و هم اينكه از پرينت در اومد . رسيدم خونه و بعد از اعمال متفرقه با طيب خاطر نشستم به عقربه كشيدن و رنگ رنگي كردن و ذوق به خرج دادن ( در وسع خودم ) . قاب ساعت رو بستم و بعد از كلي اعمال در جهت پيدا كردن يك ميخ كه هميشه خدا تو خونه ما نايابه ، ميخ رو كوبيدم تو ديوار و داشتم ساعت رو جا ميذاشتم كه ديدم بايد يك خورده ميخ رو بكوبم . در همين حين پدر گرامي كه استاد خرابكاريه ،‌ سر رسيد و گرفتن چكش از ليلا همان و يك بار كوبيدنش به ميخ همان و كج شدن ميخ همان !!‌

فكر كردين تموم شد ؟!! نخير ، بعد از درست كردن ميخه ، بابا جانمان ساعت رو از دست مبارك ليلا خانم گرفت و گفت :‌بده به من تو قدت نمي رسه ، حالا من رو چهارپايه بودم ها ! تحويل ساعت به بابا جانمان همان و نصب كردن ساعت به ديوار همان و افتادنش همان !!

 الان يك ساعت دارم با نقاشي هاي ليلايانه و سه تا عقربه و ديگه هيچي . قابش چهار نصف شد !‌ نمي دونم بابا چكارش كرد كه اينجوري شد . اگه از طبقه پنجم ، مي افتاد تو كوچه هم اينقدر نمي شكست .

يعني تو خونه ما امكان نداره كاري رو به بابا بسپري ، خوب و مرتب و بدون عيب تحويلت بده ! هميشه هم ميگه شماها بلد نيستيد !! 

حالا همه اينا رو هم گفتم ، اينم بگم كه من به صداي تيك تيك ساعت حساسم ، يعني با بودن ساعت تو اتاق خوابم نمي بره يا نمي تونم درس بخونم . موندم كه اين همه تقلا و تلاش و اعصاب خوردي براي چي بود !

 پ ن : الان كه ۱۰ ساعت از نوشتن اين پست مي گذره ، بايد بگم كه ديشب صداي ساعت اصلا اذيتم نكرد .پس ساعته بدون قاب ، همينجوري روي ديوار مي مونه .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 0:21  توسط ل ی ل ا  | 

 

دلم گرفته از تنهايي دكتر رفتن هايي كه هيچ نتيجه اي هم نميده .

امروز آخرين حرفايي كه دكتر زد ، قطع تمام داروهاي قبلي بود و مصرف يك سري دارو كه فقط گيجي و خواب آلودگي آورده اونم در اوج امتحانات ،‌ شايد داروهاي جديد ماه آينده اثرشون رو نشون بدن.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 21:26  توسط ل ی ل ا  | 

 

اس ام اس داده كه روز دانشجو مبارك .

 هيچ وقت عصبانيتت رو ۱۶ آذر ۸۲ فراموش نمي كنم كه قرار بود اون متن رو آماده كنم و تا نيم ساعت به برنامه نيومدم دانشگاه و بعدشم خيلي ريلكس بهت گفتم ، ننوشتم . چقدر شاكي بودي و به زمين و زمان گير ميدادي كه امين متنش رو نياورده ، ‌بازم طبق معمول هميشه ، حامد با اون دفتر برگزيده اش همه چي رو جمع كرد .

جوابش يك لبخند تلخ بود كه چرا اون روزا الكي خودم رو اذيت مي كردم .

دلم يك تجمع يا تحصن ميخواد كه از دور نگاه كنم و خودم رو درگير نكنم .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 1:34  توسط ل ی ل ا  | 

 

تولدت مبارک :*

تولدت مبارک ، ججی جرجروی من . 

پ ن : تولد خواهر عزیزتر از جانه .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 9:39  توسط ل ی ل ا  | 

 

 امروز بق ؟!( بغ ) كرده ام و نشسته ام به وبگردي و الكي خوشي و يك صفحه هم درس نخوندم . يكي از عوارض دارويي كه آقاي دكتر عزيز داده ،‌ افزايش وزنه !‌

تقريبا ۷ ماهه كه دارم سعي مي كنم ، اضافه وزنم رو از بين ببرم و به سايز ۳۶ برسم . هر چند كه هنوز موفق نشدم و به وزن هدفم نرسيدم ولي خب من ترجيح ميدم ، با درد پاهام روزگار بگذرونم ولي اين همه سعي و تلاشم رو نابود نكنم . 

 لطفا نگين كه سلامتيت مهمه ، كه حالم از اين كلمه بهم مي خوره . خب سلامت روح و اعتماد به نفسي كه در اثر لاغر شدن گرفتم هم خيلي خيلي برام مهمه ! من از بچگي تپل بودم ، هميشه هم بهم مي گفتن تو چون زياد مي خوري ، چاق ميشي ! هيچكي هم يادم نداده بود كه بايد ورزش كني و فعاليت داشته باشي . در حاليكه هيچ وقت هم پرخوري نمي كردم .

افسردگي اين روزهام از اينه كه دوستان وبلاگ ورزشي و رژيمي مي تونن برن باشگاه ، مي تونن برنامه هاي دويدن داشته باشن ، اون وقت من بايد به پياده روي ، اونم در مسير صاف ، بدون سربالايي و سرپاييني و در زمان كم رضايت بدم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 22:21  توسط ل ی ل ا  | 

 

اون دلايلي و عواملي كه دكتر قبلي براي مشكل من گفته بود ، درست نبود و ايضا داروهاش مثمر ثمر نبود ! يعني روز به روز دارم بدتر ميشم . حالا رفتم پيش يك دكتر ديگه ،‌ از اين ها كه ميگن دست طلاييه (حالا راست يا دروغش پاي شاگرداش و بيماراش ) به همه تشخيص ها ، حتي به مشكل اعصاب كمر خنديد !!‌ چند روزيه مشغول تست هاي جديد شدم .

فقط بهم اطمينان داده كه نه ام اسه ، نه مشكل ويتامين ها ، نه زخم اثني عشر ، نه حصبه ، نه دفع كلسيم و چيزاي ديگه !

ولي تا جواب تست ها نياد، قطعا هيچ حرفي نمي زنه .

بعد همه اين پرچونگي ها بايد بگم ، بعد از چندين روز علاف بودن و رفت و‌ آمد ، امروز دكتر بهم گفت ،‌ پس ام آر آي ات كو ؟!!‌ من با چشماي گرد شده ، مگه قرار بود بگيرم ؟!‌ كه متوجه شديم خانم منشي ، فقط دوتا تست رو توضيح داده و يادش رفته بگه بايد ام آر آي هم بگيرم .

مي خواستم به خانم منشي بگم ، ‌ببين من هميشه اينقدر آروم نيستم ، واقعا شانس آوردي !

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 19:35  توسط ل ی ل ا  | 

 

مكان :‌مطب دكتر

من : بابا مياي داخل ؟!! (در حاليكه چشمام گرد شده كه بابا چرا داره گوشيش رو خاموش مي كنه !!‌)

بابا : ( با لبخند ) آره عزيزم ، ديگه عمرا شماها رو تنها جايي نمي فرستم .

من :‌ به روي خودم نميارم ولي ته ذهنم زير و رو ميشه

هي من امروز در عجب بودم كه چي شده ، مامان رفته برام وقت گرفته و بابا سپرده كه خودم زود ميام كه ببرمش ! بگو موضوع از اين قراره .

چند سالي هست كه جناب پدر خان مان به مدل لباساي ما يك كمي سخت مي گيره ، ‌يا ساعت رفت و آمد مون ! ولي خب سعي مي كرديم با هم كنار بيايم . حالا اون شب كه داشتيم در مورد مشاور ملعون حرف مي زديم ، ميگه من همش به شما دوتا ميگم مراقب باشيد و خوب لباس بپوشيد ، براي همينه ديگه.

خلاصه اش اينه كه از اين به بعد تا مدت نامعلومي درصد كنار اومدن با خانواده گرامي بيشتر ميشه !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 22:31  توسط ل ی ل ا  | 

 

خانم خواهر امسال كنكور داره . حدود يك و نيم ماه بود كه مشاور تحصيلي كه معرفي شده بود و از نظر كاري و اخلاقي امتحان پس داده بود،‌ مي اومد خونه و برنامه ريزي مي كردن و در مورد كنكور حرف مي زدن و ....

امروز بعد از دو روز غذا نخوردن و نخوابيدن با گريه اومد و گفت ،‌ آقاي مشاور بهش پيشنهاد دوستي و... داده !‌

آقاي مشاورش ،‌ دانشجوي سال هفت پزشكيه ،‌ ازدواج كرده و خانمش بارداره . در جواب سوال خانم خواهر بر جايگاه خانمش و اينكه اون چه گناهي مرتكب شده ؟! گفته كه جايگاه خانمم تو قلبم محفوظه ، جاي تو هم محفوظه ،‌نه تو حق دخالت توي روابطم با اون رو داري ، نه اون حق دخالت توي روابطم با شاگردم يا كسي كه دوستش دارم .  

۱ - تمام سعي ام رو كردم كه هيچ نگراني رو بهش منتقل نكنم و تا ديدن آقاي برادر خودم هم ، آروم بمونم . ولي نمي دونم چي شد كه يكدفعه متوجه شدم دارم تو خيابونا راه مي رم و با دوستم حرف مي زنم و همينجوري فحش ميدم و ميگم كه كثافته !‌ حداقل صبر مي كرد ، امسال كنكورش رو مي داد ، ‌بعد هر غلطي مي خواست مي كرد .

۲ - يكي از موارد بسيار جالب ، اين بود كه بهش تأكيد كرده بود ،‌ چون من يك طرف قضيه ام و دوست ندارم هيچ كي از موضوع باخبر باشه ، لطفا براي كسي حرف نزن ، حتي خواهرت و در اين مورد هم هيچ اس ام اسي نده ، هر وقت خواستي حرف بزني ، تماس بگير !

۳ - بعد ديدن فيلم كنعان ، خواهر ديوونه من دچار عذاب وجدان شد كه چرا با سياوش بد برخورد كرده و اينا ،‌ به اين آشغال كه گفته بود ، مردك بهش توضيح داده بود كه ببين زهرا جان ، ما مردا اصولا آدم هاي كثافتي هستيم ، تو به هيچ وجه خودت رو ناراحت نكن . حتي در مورد دوستي كه ميگي هيچ بدي ازش نديدي.

۴ - سياوش جان اين يكي رو اگه بهت نگفته بود ، نشنيده بگير.

۵ - من هر چقدر هم خيانت ببينم ، ‌برام عادي نميشه !‌

۶ - جداي از بحث خيانتش به همسرش ، ‌داره از شغلش هم سوءاستفاده مي كنه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 0:30  توسط ل ی ل ا  | 

 

من داشتم دق می کردم که بلاگفا خرابه !

آقای شیرازی هر از گاهی بهمون یادآوری می کنه که مراقب باشید ، اعتیاد پیدا نکنید !

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 13:48  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - چشم و هم چشمی میشه اینکه خانم همکار با دیدن کفش های من که بعد عهدی و بوقی به لطف مامانم تمیز شدن ، میگه که منم امروز میرم کفش هام رو واکس می زنم . بعد در توضیحاتش میگه از صبح دارم به خودم تف و لعنت می فرستم چرا شما اینقدر مرتبی و من نیستم !  

۲ - صبح که اومدم سرکار ، دیدم تا اون موقع عطسه نکردم و حیفه که بقیه روز رو با اون دستمال عطری بگذرونم و همش عطسه کنم ، برای همین یک عدد لیلایی که روی مبارکش کم شده بود ، دستمالش رو سروند به سمت میز همیشه خالی اتاق و تشریف برد یک بسته جدید بدون عطر آورد .

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 12:37  توسط ل ی ل ا  | 

 

بازم من تو اتاقم نشستم و هی دارم عطسه می کنم و چشمام قرمز شده و لبم از شدت حساسیت کبود شده و یک عدد دستمال بدون عطر دارم که بدبخت شده و دستمال عطری هنوز روی میزه و منم هیچ اقدامی در جهت تعویضش نکردم و نمی کنم . میخوام ببینم کی از رو میره ، من یا اون ؟!

۱ - عنوان رو دارید دیگه ؟ ممکنه کپی رایت داشته ( جدای از اون ترانه ) . حالا چه خودم ساختم ، چه یکی دیگه . مغزم بعد مدتها بیکاری امروز جرقه زده . 

۲ - این پست جهت خالی نبودن عریضه و رفع نگرانی دوستان نوشته شده . خب وقتی من هنوز همت نکردم دستماله رو عوض کنم ، شما چه انتظاری دارین که من آپ کنم آخه ؟! اون روزایی که هر روز آپ می کنم ، یا اصلا یک روز در میون ، مریضم ! حالا یا جسمی یا روحی روانی ، الان که گوش شیطون کر خوبم ، آپ کردنم نمیاد .

۳ - والا نمی دونم اون بخش لیلای فراری از محیط کاریه یا لیلای بیمار که داره برنامه هاش رو جوری می چینه که یک چند وقتی استراحت مطلق بگیره !! بعد از اونجا که کارمند وظیفه شناسیه ، به طور اتفاقی هم استراحت مطلق همراه میشه با فرجه امتحانات .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 8:18  توسط ل ی ل ا  | 

 

اطرافیانم میدونن که من با بوی عطر مشکل دارم به جز یک یا دو عطر خاص . در این حد که اگه توی خیابون هم یکی با بویی خوش از عطر از کنارم رد بشه به عطسه می افتم و سرم درد می گیره . در همین راستا :

 دستمال عطری ، هرگز .

عطر زدن توی اتاق ، ممنوع .

گرفتن این کاغذ های عطری ، ممنوع .

تست عطر ، ممنوع .

رد شدن از جلوی عطر فروشی، پیف پیف .

و...

از هفته پیش که آقای آبدارچی مان تشریف نداشتن و خودم رو مفتخر کردم به آوردن یک بسته دستمال جعبه خوشگل از مخزن دستمال ها ، مبتلا شدم به سردرد مزمن . هی به خودم میگفتم : ای بابا ! عطر من که این بود رو نمیداد و کلی تفکر و غور در این موضوع که شاید هفته پیش مهمون داشتیم یکی اشتباهی به لباسای من عطر زده و اه چه بد سلیقه اس و کلی غرغرانه که ایها الناس من به بوی عطر حساسم و اینا ، امروز کشف نمودم که این بوی عطر از دستمال جعبه خوشگل میاد که معطره  تازه فهمیدم چرا این هفته میوه هام بوی عطر میدادن . نگو میوه هایی رو که میذارم روی دستمال با عطر این قاطی پاتی میشه ، بو می گیره .

اه اه بدی موضوع هم اینه که خب عطسه ام میگیره ، بعد از همین دستمال استفاده می کنم و بدتر می شم . 

حالا از شدت تنبلی یا بی انگیزگی یا تنفر از هم کلام شدن با همکاران گرامی ، نشسته ام اینجا با سردرد فراوان و یک قرص آنتی هیستامین و هیچ اقدامی هم در جهت عوض کردن دستمال نمی کنم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 9:31  توسط ل ی ل ا  | 

 

وقتي رئيست بعد چند ماه اومده باشه يك سر بزنه ببينه تو دفترتون چي مي گذره و ازت بخواد چند دقيقه از سيستمت استفاده كنه و بعد يك فايلي دانلود كنه و هر كاري كنه تو فلش سيو نشه و بعد رفتنش ببيني فايلي كه اين همه مدت منتظر دانلود شدنش بود ، ‌۷۰ مگ آهنگ كريس دي برگه چي مي توني بگي ؟!!‌ جز اينكه ، مرسي آقاي رئيس !‌

 پ ن : آهنگ دانلود نكنيد ،‌ بلكه با حفظ قانون كپي رايت آهنگا رو از اينجا گوش كنيد . باشد كه رستگار شويد.

 پ ن ۲ : ای بابا به صراحت اعلام می کنم با کار جناب رئیسمان مشکلات عدیده دارم ، بلکه این شک و شبهه برطرف بشه . میخواستم آدرس سایت کریس دی برگ رو بهش بدم ، بگم آدم باش و از اینجا گوش بده !!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 22:35  توسط ل ی ل ا  |