تبليغاتX
ماندن بی من - مهمونی خانوداگی یا همون عذاب الیم !

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

 این مهمونی های خانوادگی، بهتر بگم ، جمع شدن خونه بزرگترا ، کم کم داره به معضلی تبدیل میشه ، هر دفعه سعی می کنم که با خودم کنار بیام ، ولی انگار نه انگار ، با اتفاقاتی که تو این جمع شدنهای هر چند ماه یکبار می افته ، هر دفعه بیشتر از قبل ، با فلسفه خانواده مشکل پیدا می کنم . این روزا ترجیح میدم که برم یک جای دور زندگی کنم که نخوام این آدما رو ببینم ، هر وقت که خودم دوست داشتم و مایل بودم برم و تو جمعشون شرکت کنم ، نه اینکه اجباری داشته باشم ، بعضی روزا اینقدر به مهدی حسودیم میشه که از روز اول مرز خودش رو مشخص کرد و من صرف دختربودنم و اینکه تو خونه تنها می مونی ، دارم به این موضوع تن میدم ، به اینکه همیشه همراه مامانم و بابام باشم ، بازم گلی به گوشه جمال مامان که خیلی آدم رو مجبور نمی کنه ، الان یک ساله که تو جمعهای خانواده مادری شرکت نکردم ، ولی امان از دست فامیل پدری که نرفتن به جمعشون مساویه بی احترامی به اوناست ، یعنی نمی تونن بفهمن که آدم خیلی وقتا حوصله خودش رو هم نداره چه برسه به اون اعصاب خوردی بزرگ در جمع اونا ؟ .... تو ذهنم برنامه ریزی کردم که چه جوری از زیر همه این شبا و روزا در برم ....ولی وقتی یک شبی مثل دیشب یک مسافر دارین که بعد چهار سال داره بر می گرده ، ناچار به کنسل کردن تمام کارهام میشم ، حتی اگه عزراییل هم پشت در باشه ، باید دکش کنم بره یک وقت دیگه بیاد !

پ ن : دلم میخواد فکر کنم ، تمام این اذیت کردنها یک نوع نشون دادن علاقه به اطرافیانه ، یک جور رابطه صمیمی ، ولی چکار کنم که این حنا دیگه پیش خودم هم رنگی نداره چه برسه به یکی دیگه !

 

همیشه دهه اول محرم برام آزار دهنده بوده ، هر دفعه به یک نحوی ، ولی این روزا ، انگار نمی بینمش ، هیچی ! خیلی خوبه ، هر چند که چند روز دیگه مونده ....هرروز بیشتر از روز قبل خوشحالم که هنوز امتحان دارم و اینکه هیأت روبروی خونمون ، بساطش رو جمع کرده و رفته .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 4:6 AM  توسط ل ی ل ا  |