عجیب و عمیق بهم ریخته ام .
وقتی اون پست مهریه رو گذاشته بودم ، پدرام گفته بود نکنه میخوای عروس بشی ! چند روز پیش داشتم با شاه رخ حرف می زدم ، حرف این بود که من نمی تونم ازدواج کنم و دیروز هم که پست قبلی رو گذاشته بودم ، خودم همچنان به این موضوع معتقد بودم !
دارم میرم با یک فوق لیسانش جامعه شناسی حرف بزنم ! ظاهرا قراره شوهر من بشه ! آخرین خواستگاری که تا امروز نتونستم عیبی روش بذارم !
حس بدی دارم ! نه شاید بد نباشه ، فقط می دونم حالم خوب نیست ! حس می کنم تمام زندگیم داره بهم می ریزه !
شدیدا احساس می کنم به کمک نیاز دارم ، ولی نمی دونم از کی ، در مورد چی ، برای چی ؟!
یک بغض لعنتی بیخ گلوم رو گرفته و نمیذاره نفس بکشم ، نمی دونم که میخوام به چیزی فکر کنم یا نه ؟! عجیب حالم بده ، عجیب !
یک روزایی که معتقد بودم ، وقتی حالم بد بود یک جمله ای می گفتم و به نظر خودم از خدا کمک می خواستم ، ولی الان اصلا نمی دونم چی میخوام بگم و چکار بکنم تا این حسای لعنتی از بین بره !
شاه رخ یادته چه دعایی کردی ؟ دلم میخواد زود عملی بشه ، نمیشه با خدات حرف بزنی ، یک کم زود انجامش بده ؟