تبليغاتX
ماندن بی من -

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

عجیب و عمیق بهم ریخته ام .

وقتی اون پست مهریه رو گذاشته بودم ، پدرام گفته بود نکنه میخوای عروس بشی ! چند روز پیش داشتم با شاه رخ حرف می زدم ، حرف این بود که من نمی تونم ازدواج کنم و دیروز هم که پست قبلی رو گذاشته بودم ، خودم همچنان به این موضوع معتقد بودم !

دارم میرم با یک فوق لیسانش جامعه شناسی حرف بزنم ! ظاهرا قراره شوهر من بشه ! آخرین خواستگاری که تا امروز نتونستم عیبی روش بذارم !

حس بدی دارم ! نه شاید بد نباشه ، فقط می دونم حالم خوب نیست ! حس می کنم تمام زندگیم داره بهم می ریزه !

شدیدا احساس می کنم به کمک نیاز دارم ، ولی نمی دونم از کی ، در مورد چی ، برای چی ؟!

یک بغض لعنتی بیخ گلوم رو گرفته و نمیذاره نفس بکشم ، نمی دونم که میخوام به چیزی فکر کنم یا نه ؟! عجیب حالم بده ، عجیب  !

یک روزایی که معتقد بودم ، وقتی حالم بد بود یک جمله ای می گفتم و به نظر خودم از خدا کمک می خواستم ، ولی الان اصلا نمی دونم چی میخوام بگم و چکار بکنم تا این حسای لعنتی از بین بره !

شاه رخ یادته چه دعایی کردی ؟ دلم میخواد زود عملی بشه ، نمیشه با خدات حرف بزنی ، یک کم زود انجامش بده ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 4:4 PM  توسط ل ی ل ا  |