تبليغاتX
ماندن بی من - اعتماد

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

یکی از چیزایی که خیلی بد اذیتم می کنه ، سوءاستفاده از اعتمادیه که به دیگران می کنم !

نمی دونم من نمی تونم محدوده ام رو برای دیگران مشخص کنم ؟! یا دیگران نمیخوان بفهمن که من محدوده ای دارم که نمیخوام اونا بهش وارد بشن ؟ احساس می کنم اون ضرب المثل " دوری و دوستی " کاملا صدق می کنه ! نباید بذارم کسی اینقدر بهم نزدیک بشه ، که بعدش از این مشکلات پیش بیاد ! یکی نیست به من بگه آخه بی جنبه ، تو که اینقدر محدوده داری غلط می کنی با دیگرانی هم صحبت میشی که نمی تونن بفهمن محدوده چیه  ! از طرف دیگه یکی هم نیست بهم بگه ، تو که نمی تونی از اول آدما رو بشناسی ؟ من موندم که چکار کنم ؟! وقتی بعد چند ماه آشنایی با بعضی آدما یک دفعه می بینی ، ای وای ، این چی بود ؟ چرا اینجوری شد ! دیگه چی می تونم بگم ؟

دلم میخواد داد بزنم به دیگران بگم ، بفهمین ، وقتی یکی باهاتون راحته ، در همون حدی که هست باهاش راحت باشین ، وقتی یکی بهتون احترام میذاره، در همون حد شما هم احترام بذارین ! حس می کنم روابط متقابل برای خیلی از مردم ما تعریف نشده ! نگاهها همش از بالاس ! نمیخوان قبول کنن ! هیچی رو جز خودشون و افکارشون !

سام عزیز ، من هم همین فکر رو می کنم ! که میشه با دیگران بحث کرد ولی لزومی در اقناعشون نباشه ! ولی ظاهرا خیلی ها همین رو نمی فهمن ! و من رو موظف می دونن به تغییر فکرم ! و به اینکه اون چیزی که من فکر میکنم ، احمقانه اس ! و اونا فکر برتر رو دارن ! و در این بین من باید فکرم رو عوض کنم و به فکر برتر اونا بپیوندم ! برای همین بود که دادم از دست این روشنفکرا در اومده !

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 1:31 PM  توسط ل ی ل ا  |