تبليغاتX
ماندن بی من -

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

به دعوت آن شرلی عزیز باید از آرزوهام بگم ! اونم به روال بازی های قبلی ، پنج تا !

من از اون آدمایی هستم که یک عالمه چیزا دلم میخواد که شاید اسمش رو بشه آرزو گذاشت !

یعنی واقعیتش اینه که من هنوز نمی دونم تعریف آرزو چیه ! به هر حال ۵ تا مورد که فکر میک نم از محالات باشه و به عنوان آرزو عنوان میشه رو میگم .

تو شرایط مختلف ممکنه ، آرزوهای مختلفی به ذهنم برسه ! مثلا تو حالتی که وضع سیاسی خیلی خرابه ، آرزو کنم یک کم بهتر بشه و از این قبیل اما چند تا مورد پایین ، اون چیزایی که حس می کنم تقریبا همیشه و در همه حال با کمی فکر کردن آرزوی منه :

۱ - بزرگترین آرزوم که واقعا هم محاله اینه که با این تجربیاتی که الان دارم بر گردم به ۶ سال پیش ! اگه این برآورده نمیشه خوب ۳ سال پیش !

۲ - اراده ای داشته باشم که برنامه هایی که خودم می ریزم رو انجام بدم !

۳ - یک آرزوی محال دیگه ! میشه جریان اون حدیث امام علی " هر آنچه برای خود نمی پسندی ......" یعنی خوب میشد که بهش عمل بشه !

۴ - آرامش عمیق که فاکتورای زیادی داره و هر کدومشون یک آرزوی جدا میشه !

۵ - گنجایش روحم اینقدر بالا بره ، ظرفیتم اینقدر بالا بره که جلو بدی ها و سختی ها کم نیارم و بتونم دنیاهای بزرگتر رو تجربه کنم !

باید از ۵ نفر هم دعوت کنم که آرزشون رو بگن ، ولی خیلی سخته ! هر کی دلش خواست بنویسه بعد بگه من دعوتش کردم !

** در مورد دیدار وبلاگی منظورم یک جمع بود ، نه تک تک افراد  و این برام هیجان داره که بخوام هر شخصی رو از روی رفتاراش تشخیص بدم ! کاری به قبل و بعدش ندارم ! دوست جونایی که دیدمتون این حرفا در مورد شما صدق نمی کنه ! شما خیلی عزیز بودین که حاضر به دیدنتون شدم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:47 PM  توسط ل ی ل ا  |