دوست ندارم اون لیلای بی حرف و ساکت و آروم همیشگی باشم ! اما حرف زدن تو جمعی که اصلا لیلای جدید رو نمی شناسه مساویه با تعجبای بزرگ !
اصلا هم نمی فهمم چرا من از وقتی ۸ یا ۹ ساله بودم همه کارا رو بلد بودم ولی الان دخترا و پسرای فامیل می شینن و حرف می زنن و بازم من باید کمک کنم ؟ اون موقع ها که کوچیک بودم ، می گفتن تو کوچیک کاروانی ! هنوزم بعد این همه آدم من کوچیک کاروانم ! امشب به نظرم اومد این کاروانه خیلی بی شعوره که به بچه های کوچکترش یاد نمیده که لیلا از شما بزرگتره بلند شید کمک کنید !
تازشم هر چی سعی کردم لیلای جدید باشم ، نشد ! تصمیم گرفتم ازاین به بعد با اونا همون لیلای قدیمی باشم ! ساکت و سر به زیر و آروم و حرف گوش کن و ......و تمام سعیم رو بکنم که باهاشون در ارتباط نباشم !
هر چی فکر میکنم دلیل خاصی ندارم ، چرا من هیچ حس تعلق خاطری به فامیلم ندارم ؟
