این روزا حس می کنم با به ظاهر قوی بودن لیلا مسوولیتها و وظیفه ها زیاد شده ، اینقدر که داره اذیتم می کنه !
من شبیه سنگ صبورم ؟ از اینا که تو مجله ها می نویسن ؟ هر کی به من میرسه حس میکنه باید بشینه برای من حرف بزنه ! از مامان و بابا بگیر تا آدمایی که چند سال یکبار می بینمشون ! همشون هم توقع دارن براشون راهکار بدم !
بدتر از اون ، هر وقت کسی تو نصیحت کردن کم میاره میاد سراغ من ! لیلا برو به خواهرت اینو بگو ! برو به برادرت اینو بگو ! برو به مامانت به بابات به فلانی و فلانی و فلانی این حرفو بگو ! از تو بیشتر قبول می کنن !
چند وقت پیش یکی از فامیلا تماس گرفته به مامان گفته : که تو رو خدا بگین لیلا یک کمی با محسن ما حرف بزنه بلکه بشینه درس بخونه ! آخه محسن خیلی لیلا رو قبول داره ! یکی نیست بهشون بگه این لیلا اگه درست و حسابی بود یک فکری به حال خودش می کرد !
ای لیلا بمیره از دست همه اونایی که قبولش دارن ! خسته ام کردن دیگه !
اینجور وقتها هم همه اینقدر با آدم مهربون میشن که نتونی هیچی بگی !
وقتی هم اینقدر با بقیه حرف بزنم اونا هم برام حرف می زنن دیگه ! حالا من بدبخت شدم محرم اسرار اونا ! هر کی یک چیزی ! بعدم می فهمن که من می دونستم و به بقیه نگفتم ، دادشون در میاد که چرا نگفتی ! شاید می تونستیم کاری بکنیم و یا هزار تا چرای دیگه ! دلم میخواد فقط بزنم تو گوششون بگم ، مگه نمیگن لیلا کارش درسته ! خوب اگه درسته حتما دلیل داشته نگفتم دیگه ! اگه هم درست نیست پس چرا تا یک جا لنگ می مونین التماس دعا پیدا می کنین ؟
