تبليغاتX
ماندن بی من -

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

این روزا حس می کنم هیچ کلمه ای نمی تونه حسایی رو که دارم ، توصیف کنه !

فقط می دونم که از اینکه با موضوعات کوچیک تمام روابط آدما بهم می ریزه ، شاکی هستم !

چند وقت پیش که با یک دکترروانشناس حرف می زدم ( شبلی تایید کن درسته یا نه ؟ ) حرف از مقابله اجتنابی می زد که من بیشتر وقتا ازش استفاده میکنم ! دلم نمیخواد ، بدون هیچ منطقی ، بدون هیچ حرف خاصی و فقط دوست دارم که دیگه هیچی نباشه ! یک جورایی مشکلم رو دور بزنم !

حس میکنم فقط ظاهرا خوب شدم و هنوز مشکلم ، هنوز در گیری های شدیدم سرجاش مونده ، بهترین کار اینه که همچنان به دکتر رفتنم ادامه بدم ! هر چند از اینکه حس کنم خودم نمی تونم مشکلم رو حل کنم ناراحت میشم ولی می بینم که در واقع نمی تونم !

این روزا با تعهد مشکل عمیق دارم ! نمیخوام به هیچ چیز و هیچ کس متعهد باشم ! حس می کنم تعهد یک قفسه ، یک قفسی که نمی تونم تحملش کنم ! اگه بذارنم تو قفس هر چند وقت یکبار فرار می کنم و میرم ! شاید برگردم ولی فایده ای نداره !

  

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 1:41 AM  توسط ل ی ل ا  |