اونقدر که امشب بهم شوک وارد شده هیچ وقت وارد نشده !
طبق معمول سوسک ! اونم نه در شرایط عادی ! سه بار در روز !
دفعه اول ! غروب پشت میز به پشت افتاده بود ! و مرده بود !
دفعه دوم در حالیکه مامان در غیاب بابا داشت سوسک قبلی رو جمع می کرد ! سوسکه داشت می رفت تو لباسایی که داشتم جمع می کردم !
دفعه سوم ! تو دستشویی در حالیکه تاکید فراوانی به مامان جان نموده بودم که من می ترسم ببین اگه سوسک نیست من برم ! یکدفعه دیدم یک چیزی داره می خوره به پام ! اول فکر کردم لبه لباسمه ! بعد دیدم نه خیر ! اون که سرجاشه ! بعد دیدم نه یک چیز سیاهی داره روی پام راه می ره ! دستای کف الودم رو برداشتم و در رفتم ! با گریه و جیغ ! همش هم داد میزدم که سوسک ! مامان بد ، تو گفتی سوسک نبود ! پس چرا بود ؟! فکر کنم مثل این بچه ها هم که پا می کوبن زمین هم گریه کردم ! نمی دونم چقدر جیغ زدم که صدام گرفته !
بعدش دیگه هیچی نفهمیدم ! دیدم دارن بهم آب میدن و بعدشم خوردنی شیرین که غش نکنم !
مطمئن شدم که آدم نمیشم ! قبلش هم در جواب غر زدن مامان که من چکاره ام برید خودتون بکشیدش ! می گفتم تو اگه نمی تونی سوسک بکشی شوهر نمی کردی !
خواهر بی تربیتم هم از اون سمت خونه به من می خنده ولی از ترس سوسک دستشویی نرفته !
من از روز اولی که متولد شدم از سوسک نمی ترسیدم که ، بالاخره یکی به من گفته این موجوده ترسناکیه ! خلاصه اینکه من ابدا نمی بخشمش !