این پست کاملا زنجموره اس ! یا هر چیزی تو این مایه ها ! هر کی حوصله حرفای خسته کننده نداره نخونه ! برای دل خودم نوشتم !
چند هفته پیش بود که یکی بهم می گفت ، آدم همه چی رو با تجربه های قبلیش نمی سنجه ! ذهنیتهاش رو از بین می بره ! همه آدما رو به یک چشم نمی بینه ! که لیلا بذار حرکت کنی ! بذار از این روزمرگی که خودت حس میکنی آرامشه در بیای ! بذار تغییر ایجاد بشه ! بذار خودت باشی ! کنترل نکن حسای مختلفت رو ! فقط تو اون وبلاگ کوفتی ننویس ! به زبون بیار ! بذار ناراحتیت و نگرانیت برزو پیدا کنه ! بذار یکی بدونه دوستش داری یا ازش بدت میاد ! راحت باش ! زندگی کن ! بذار آرامش پیدا کنی !
می دونم که بیشترش درسته ! مدتها هم بود که به کسی اجازه نداده بودم در این مورد باهام حرف بزنه ! خیلی برام عزیز بود که نزدم تو گوشش ! هر چند که حق باهاش بود !
یک ماهی هست سعی کردم حرفش رو گوش بدم ، بذارم تغییر کنم ! روون بشم ! حرکت کنم ! تغییر ایجاد کنم !
ولی لعنتی یک اتفاقایی می افته که دیگه دست من نیست ! انگار یک نیمه دیگه ! یکی دیگه اس که فکر می کنه ، حرف می زنه ! برخورد میکنه ! هر چی سعی می کنم با X عادی برخورد کنم نمیشه ! با یکی بد برخورد می کنم ! یکی خیلی خوب ! اینقدر که اولی از دستم ناراحت میشه ! دومی سوارم میشه !حس می کنم اون تعادلی که میخوام رو ندارم !
چند روزه که خیلی دلم برای خودم می سوزه ! اینقدر که امروز یاد خیلی چیزا افتادم و گریه کردم ! دیشب با خودم فکر میکردم چقدر خوب که من تو سختی ها حامی خوبی داشتم ! چقدر خوب که من چند وقته که تهرانم ! چقدر خوب که دیگه نمیخوام برگردم به اون روزا ! ولی هیچ کدوم از این چقدر خوب ها نمی تونه اینو از ذهنم پاک کنه که اصلا چرا اینا باید باشه ؟ چرا باید اون شرایط پیش بیاید تا من بخوام اینقدر خوب داشته باشم ! چرا اینقدر آرمانگرایی کار دستم داده ؟! لعنت به سیاست حکومت ! به آموزشش ! به خودش که خیلی چیزا رو ازم گرفته !
دلم میخواد الان تو فکر آخرین مد بودم و هیچ وقت یادم نمی اومد چه روزایی داشتم ! الان پای برنامه های ماهواره بودم و یا اصلا خودمو برنزه می کردم !
دلم میخواد برم ! از همه چی ببرم ! دلم میخواد اینقدر داغون نباشم ! دلم میخواد هیچی نفهمم ! هیچی هیچی هیچی ! انگاری ندوستن بزرگترین آرامشه !
دارم اینا رو می نویسم و خودم به خودم میگم ، هر کی خربزه می خوره پای لرزش هم می شینه ! ولی مگه خربزه چقدر لرز داره ؟ ۱۰ سال ؟ ۲۰ سال ؟ یک عمر ؟ یادمه یک زمانی به دوستام می گفتم که من حاضرم همه زندگیمو پای آرمانم بذارم ! اصلا زندگیم تو همون آرمان لعنتی تعریف می شد ! الان مثل سگ پشیمونم ! دلم میخواد یا برگردم به چند سال پیش و حماقتم رو بذارم کنار یا این چند سال کامل پاک بشه ! دلم فقط یک لیلای ساخته میخواد و بس !
این متن رو دوباره نخوندم !
