تبليغاتX
ماندن بی من -

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

۱- کشته اعتماد به نفس بعضی از آدما هستم ! این احساس سر بودن فوق العاده که باعث بشه بعضی آدما فکر بکنن الان همه عالم و آدم براشون میمیرن و گیر اینن که به اندازه یک دقیقه هم باهاشون حرف بزنن ازکجا میاد ؟ حالا اگه مثلا من نوعی حرف نزنم ، شعورم نمی رسه یا شایدم از حقارتمه که خودمو کوچیک نمیکنم آویزون باشم !

۲ - هیچی مثل تبخال و سرمای خونه نمی تونه منو تاسر حد گریه پیش ببره ! مدیر بی عقل ساختمون ما رفته سفر، کلید موتورخونه رو هم با خودش برده ؟! شوفاژها هم که خاموش ! منم که خدارو شکر هیچ شلواری ندارم که بپوشم ! با قیافه مضحک جوراب و شلوارک و یک خروار لباس می چرخم و هر چی فحش بلدم نثار مدیر بی شعور می کنم !  تبخالم که اصلا حرف نداره ! ازصبح که رفتم سرکار قالبای یخ گذاشتم روش ! انواع کرمها و محلولها رو امتحان کردم ! از شدت یخ زدن صورتم ، چند ده تا عطسه کردم! بازم فین فینی شدم ! صدام گرفته ! چشمم از شدت درد داره ازحدقه در میاد و یک عالمه حال خوب دیگه .

۳ - آبدار چی محترم دفتر ما پدرشده ! از این به بعد کار ما دراومده و باید فقط در آشپزخونه به سر ببریم که نکنه خدای نکرده اوشون زحمت بکشن و به مناسبت پدر شدنشون خسته بشن! نه که پدر شدن ، همینجوری خسته هستن !  برای همین نباید زحمتشون داد ! نا گفته نماند شدت خوشحالی و خستگی بابت اینه که تا امروز چند تا از نوزدان متولد شده ایشون فوت کردن و اینم  برای خجالت تمام پا به سن گذاشته ها اضافه شود که ایشون متولد سال ۶۰ هستن و خانمشون ۷ سال ازشون کوچکتره !  من که مردم از خجالت ، شما رو نمی دونم !

۴ - مدتهاس که حس می کنم دیگه حوصله بحث کردن در مورد سیاست کشور عزیزمون رو ندارم ! ودر ضمن بحث کردن با آدمایی که کاملا طرفدار انقلاب و براندازی هستن فایده ای نداره ! امروز با دیدن یک سری کامنتا که تو وبلاگای مختلف خوندم ، یاد اتفاقات گذشته افتادم و اینکه چه خوبه یادمون بمونه همین هفته پیش می گفتیم که چرا خاتمی رو قدر ندونستیم !

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 4:12 PM  توسط ل ی ل ا  |