تبليغاتX
ماندن بی من -

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

دوست ۱: تو چرا هیچیت به دخترا نمی بره ! چرا اینقدر خشنی ؟! چرا ناخنت رو اینجوری می کنی ؟! چرا عطر نمی زنی؟ چرا بوی عطر سرت رو درد میاره ؟! چرا حسای دخترونه نداری !؟

 دوست ۲: وای تو چرا اینقدر ناز داری ؟! چرا اینقدر لوسی ؟! چرا اینقدر دختری ؟! چرا یک ذره در حد اپسیلون خصلت مردونه نداری ؟ چقدردختر آخه ! بس نیست ؟! خیر سرت مثلا فمنیسیتی !!

این دو تا نظر دو تا دوسته به فاصله چند روز از هم ! نمیتونم منکر بشم برای شنیدن اولی خیلی خوش خوشانم شد ! و بعد از شنیدن دومی حالم از هر دوش بهم خورد ! اینکه چرا اولی خوشحالم کرد ، بمونه برای وقتیکه حس نوشتن در موردش باشه ! ولی شنیدنشون به فاصله چند روزازهم باعث شده به شناخت آدمای مدعی صمیمیت زیاد با خودم شک بکنم !

بعضی حرفا بعد اینکه مثل پتک تو سرم می خوره ، تو ذهنم رژه میره ! دارم فکر می کنم به سرابی که آدما برای خودشون میسازن ، اسمشو هدف میذارن و به واسطه هدفشون ذهنیت و فکر نداشته بقیه رو تخریب می کنن !

این روزا انتظار آرامش دارم ولی نیست ! هرروز هم بیشتر از روز قبل برای خودم نگران میشم ! اینقدر سقوط کردم که دلم فقط نگاه از بالا به آدمای اطرافم میخواد ، بیخود و بی جهت خودمو با هر کی از راه میرسه وفق میدم ! لبخند مضحکی که به نظر بقیه خوبه روی لبم جا خوش کرده ! اینکه عصبانی نمیشم آزارم میده ! اینکه نمیتونم داد بزنم و بگم برو به جهنم حالمو بد می کنه !

میدونی چیه ، منو نمی شناسی ، اگه می شناختی می دونستی با چی به وجد میام و با چی گریه ام میگیره ! هر چند که حق هم داری نشناسی ! حس میکنم جزو آدما حساب نمیشم ! حس مسخره آزار دهنده ای دارم ! حالم از همه چی بهم می خوره !!

روزی چند بار می شینم تلفن رو نگاه می کنم ، کارت دکتر رو میارم ! شماره اش رو می گیرم که باهاش حرف بزنم و وقت بگیرم ! ولی بینش قطع می کنم ، مثل خر فکر می کنم خودم باید از پس این یکی بر بیام ! یا می افتم تو یک هچلی که به سختی ازش در بیام یا می تونم درست پیش برم ! به خودم تلقین نمی کنم که ولی ذهن گاها تجزیه گرم فقط نهیب می زنه ! اینا ایده آله من نیست ! کاش امروز دکتر باهام تماس می گرفت می گفت مجبوری که بیای ! می گفت هر غلطی دلت میخواد بکن ولی بیا حرف بزن ! درتعجبم که من که اینقدر با حرف زدنش راحت می شدم چرا دارم این کار رو می کنم!؟

دوسه سال پیش که حال روحی ابدا خوبی نداشتم ، همش بهم می گفت لیلا خودتو مشغول کن ! برو شنا ، برو خرید ، برو سر درس ، برو سرکار ، برو ..... هزار و یک راه دیگه ! بهتر از همه رو هم کار می دونست که تغییر محیط ایجاد می کنه و خیلی کمکم می کنه ! دلم میخواد ببینم الان چی بهم توصیه می کنه ! خسته ام از اینکه خودمو درگیر کار و محیط کاری می کنم ! خسته ام از اینکه برای فکر نکردن به سختی ها و بدی ها ، مدام خودمو مشغول می کنم !

پ ن : یعنی میخوای بگی نمیدونی بعضی حسا و چیزا اینقدر خصوصین که جاشون تو وبلاگ نیست ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 12:1 PM  توسط ل ی ل ا  |