تبليغاتX
ماندن بی من -

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

تا هفته پیش نگران عمیق نبودن خوابام بودم و اینکه تا صبح همش در حالت خواب و بیدار به سر می برم و این هفته نگران خوابایی هستم که تو خواب عمیق می بینم !

چند شب پیش خواب دیدم مامانم داره از ما جدا میشه و عروسیشه و هیچ کی هم ناراحت نیست ! مامان هم که اصلا نگران ما نبود ، خیلی ریلکس و راحت داشت تمام مقدمات کارها رو انجام میداد ! منم طبق معمول همیشه ناراحتیم رو به روی همه می آوردم و اون ساعتی که قراره عقد بود و من زار زار گریه می کردم و همش می گفتم چرا ، کنار بابا روی یک بلندی وایساده بودم و منو بغل کرده بود و بهم می گفت شاید خیری توش بوده ! و دنیا همینه عزیزم ! با صدای هق و هق و گریه خودم از خواب پریدم و بالشم رو که خیس اشک بود جابجا کردم و جرأت نکردم که دیگه چشمامو ببندم !

دیشب نمی دونم عروسی کی بود ، ولی عروسی هر کی بود خیلی شلوغ بود ، تمام فک و فامیل چند سال ندیده جمع شده بودن ، فقط عروس گردونیش یادمه ! یکجایی گفتن لیلا بیاد بره سر این میز بشینه ، اونجا جز من دو تا خانم دیگه بودن ، انگاری یک جور نذر یا یک موضوع خاصی بود ! مامان بهم می گفت لیلا جان یادت نره که چی بهت گفتم ها ! مامانو دعا کنی ها ! خودت که می دونی چی بگی و چکار کنی دیگه ! نشستم سر اون میز ، هیچ حرفی نبود و دیوارای دورش هم شیشه ای بود ، نگاه نگران مامان رو می دیدم و ....

اینجور وقتاس که انگاری تمام بغض دنیا تو گلوم گیر می کنه ، نه پایین میاد نه میره پی کارش ! نگرانیم داره به نهایتش میرسه !

هی ززی به جون خودم لوس بازی در بیاری و گریه کنی ، اینقده زار بزنم که بگی غلط کردم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 10:48 PM  توسط ل ی ل ا