۱ - حدود یک ربع سیم های گره خورده هندفری موبایل رو باز کردم ! بعد آهنگ مخصوص رو روشن کردم ! به خودم میگم اینم خراب شد ، تف تو گور نوکیا ! صدای اسپیکر کامپیوتر از صدای ماکزیمم این بیشتره ! بعد ۵ دقیقه دیدم اصلا گوشی ها رو بالشمه ! نه توی گوشم !
۲ - سر خیابون فلسطین از ماشین پیاده شدم ! چند ثانیه انگار تو خلا باشم ! نمی فهمیدم اونجا کجاست ! دانشگاه کدوم طرفه ! باید به چپ برم یا راست ! با چشم گریون ، مثل این بچه هایی که گم میشن از یکی پرسیدم ، ببخشید ! چهارراه ولیعصر میخوام برم ! اینجا سوار بشم یا اون طرف !؟
۳ - اگه یکروز که شرایط کاملا عادی بود و من درس خونده بودم تعجب کنید ! چه برسه به این روزا که همه چی بهم ریخته اس !
۴ - رفتم سر جلسه ، جای خوبی هم بودم ! یک جایی که اگه هیچکی رو هم نمی شناسم هم گرم بود و هم آروم ! یکی از بچه ها رو دیدم ، به زور منو برد ! نشوند رو صندلی اضافه ای که برام گذاشته بود ! همین که پاسخنامه توزیع شد ! مراقب جلسه که یک پسر جوون بی شعور بود ( بی شعوریش از این جهت بود که با عصبانیت صندلی منو جابجا کرد ، پاسخنامه و وسایلم افتاد ، پاش رو هم گذاشت روش ، به روی خودشم نیاورد و گفت تقصیر خودته ، باید درست می نشستی! ) دوستم رو جابجا کرد ! موندم وسط سالن سرد ! تک و تنها !
۵ - چی میشد منم یک خواهر بزرگتر داشتم که یک عالمه مقاوم بود و سرمو میذاشتم بغلش و هی گریه می کردم ؟!! بهم میگفت عزیزدلم گریه نکن ، همه چی درست میشه ! همه نقشی رو می تونم بازی کنم ، ولی نقش خواهر بزرگه خودمو که نمی تونم دیگه ! یک خواهر بزرگ داشتم که نگرانم میشد ! چی میشد این بغض فروخورده رو ول می کردم و تا ساعتها گریه می کردم ! هر چند که اگه شانس منه اون خواهر بزرگه هم خودش کلی مشکل داشت و باید دلداریش میدادم !
