۱ - ازا ونجا که هیچ برنامه خاصی برای روزای تعطیل نوروز ندارم، همش دارم فکر می کنم و غصه می خورم که تا ۱۷ فرودین چکار می تونم بکنم ؟! نهایتش اینه که سه روز برم مسافرت بقیه شو چکار کنم !؟
۲ - خونه کوچیک ما این روزا خیلی سوت و کوره ! خواهر جانمان یا به عبارت بهتر تمام انرژی مثبت و منفی خانواده رفته سفر ! افسردگیست شدم که نیستش ! بازم خدا رو شکر که دیشب رو به عنوان یوم الشک چهارشنبه سوری حساب نکردن و گرنه از غصه و تنهایی دق می کردم ! و خدا رو بیشتر شکر که امشب بسان یک زلزله ۸ ریشتری بر می گرده و از فردا بساط لاو ترکوندن و دعوا کردن به راه می افته !
۳ - در اوج خوبی و خوشی یک چیزی می شنوم یا می بینم که تمام ذهنیتام رو نابود میکنه و بازم درس عبرت نمیشه و چند روز بعدش دلمو خوش میکنم و بازم می شکنه و مثل یک زنجیر ادامه پیدا میکنه ! هر دفعه هم به خودم میگم یکبار دیگه امتحان کن ، ضرر نمی کنی ! این یکبار دیگه ها کم کم دارن زیاد میشن و روز به روز برای تصمیم گیری ضعیف ترم می کنن !
۴ - هر چیزی یک حدی داره ، حتی دوست داشتن خانواده ! اینکه چون خواهرمه و فقط به صرف همخون بودن حق خیلی چیزا رو داره که تو به عنوان مثلا دوست نداری ! رو دوست ندارم ! بیشتر ازا ینکه دوست نداشته باشم ، شاکی میشم!
۵ - گاهی وقتا دیدن آمایی که مشترکات باهات دارن چنان به وجدت میاره که تا مدتها از یادآوری اون دیدار لبخند به لبت بیاد ! اگه دوست وبلاگی هم باشه که بخوای و دوست داشته باشی ببینش لذتش چند برابر میشه ! این خانم خانما از اون دسته آدماییه که دیدنش تو روزای غصه داریم خیلی خوب بود و خیلی بزرگتر از اون چیزی بود که فکر می کردم ( جدای از قد بلندش که فکر کنم خانوادگی باشه ) ، فکرشم بزرگ بود !
۶ - کی میشه این همه حرف مونده در دل رو ـ بدون اینکه فکر کنم اگه بشنوی ناراحت میشی ـ بزنم ؟ دلم میخواد می شنیدی و حداقل سعی می کردی بفهمی چی میگم !
۷ - هیچ دقت کردی مدتهاس داری اذیتم می کنی ؟!
پ ن ۱: شماره ۴ رو بهتر از این نمی تونم بگم ، خرده نگیرید !
