آخرین باری که مطب دندونپزشکی رفته بودم ، تابستون ۸۱ بود . به لطف اطمینانی که به کار دکتر و مراقبت خودم داشتم و دارم مشکلی نداشتم . یک دندون درد مزمنی داشتم که همراه با سردرد و گوش درد و درد فک و ... هر وقت هم حرفش میشد ، از بزرگ و کوچک ( متخصیصن ) می گفتن دندون عقلت داره در میاد و چند سالی بود که خودم همراه با بقیه به این موضوع می خندیدم که ملت دندون عقلشون رو کشیدن رفت ، من تازه دندونم داره در میاد ! و از اونجا که به شدت از دندونپزشکی بدم میاد ، ترجیح میدادم فکر کنم که درد مزمن همون درد در اومدن دندون عقله !
من الان لیلای بی عقلی هستم که فکم باز نمیشه ، نمی تونم غذا بجوم ، صورتم در حد سنجاب ( با پوزش از سنجاب های عزیز ) ورم داره ، سرم رو روی بالش نمی تونم بذارم ! قرص هایی که می خورم حالم رو بد می کنه ، مدام باید آب نمک و سرم و ... استفاده کنم ، بدنم رو گرم نگه دارم ، دهانم رو تقریبا سرد ! مایعات خنک و بستنی به وفور بخورم !
جالبی موضوع در اینه که هر وقت تو آینه دندونامو نگاه می کردم فکر می کردم اون دندون آخری که سیاهه یک دندون پرشده اس که ماده اش سربیه ، غافل از اینکه در این سالها دندون عقلم دراومده ، پوسیده ، به عصب رسیده و چنین بلایی رو سرم میاره !
من قول میدم بعد کشیدن بخیه های این دندون برم یک معاینه درست و حسابی انجام بدم !
