بعد حدود يك ماه داشتيم با هم حرف مي زديم و من دراز كشيده بودم و به جون دنيا و آخرت و همه چي غر مي زدم ، آخر حرفاش برگشت گفت مي دونم دلت خيلي گرفته ولي اين روزا بيا ببينمت ، بيا ببينمت كه سوغاتي هاي سال پيشت رو هنوز نگرفتي ، يك ذره شوخي و خنده و حرف سوغاتي بود ، گفت داره ميره ، پرسيدم كي مياي كه يكدفعه همه سوغاتي هام رو با هم بگيرم ؟ جوابش شوكه ام كرد ! ديگه بر نمي گرده .
هیچ وقت نه من از اون راضی بودم نه اون از من، همیشه با هم بحث داشتیم و بیشتر وقتا هم به دعوا کردن منتهی میشد ، به هزار و يك دليل جالب و مسخره و عادت ۵ سال دانشگاه رو با هم بوديم . از وقتي كه دانشگاه تموم شد ، سه يا چهار بار بيشتر همديگه رو نديديم و گاهي با هم حرف مي زديم ، براي من كه تقريبا ارتباطم با دوستان دوران دانشگاه قطع شده همين حرف زدناي گاه و بيگاه خيلي زياد بود .
اين روزا حس مي كنم با رفتنت تنها ميشم ، حس مي كنم همين كه مي دونستم اينجايي دلمم گرم بود ، يادم مياد شباي توي خونه سردمون رو چه جوري مي گذرونديم ،چقدر باهم اشك ريختيم ، چقدر تو شاديام شريك بودي و نگراني هاي من عميقا نگرانت مي كرد ، چقدر سعي مي كردي ليلاي تغيير كرده رو بفهمي و قبول كني ، چقدر سعي مي كردي خلاف ها و ديوونه بازياي من نگرانت نكنه ، چقدر سعي مي كردي باشي !
كاش نمي رفتي ، كاش مي تونستي اينجا يك كار خوب پيدا كني ، كاش مي تونستي درست رو بخوني، كاش به اون چيزايي كه تو سرت بود مي رسيدي و اين همه سختي رفتن و نبودن رو نداشتي .
نمي تونم اين روزا بيام ببينمت ، مطمينم مي شينم گريه مي كنم ، مطمينم همين كه از دور ببينمت بغض مياد ته گلوم ميشينه و تا بخواد برات حرف بزنه و بگه كه نرو اشكم در مياد ، يا اصلا بهت بگه برو و مراقب خودت و زندگيت و روزات باش ، فكر كن من قراره جلوي تو گريه نكنم كه دل هيچ كدوم نگيره ! فكركن قراره ارتباط من و تو از اين ور و اون ور دنيا بشه چت و اي ميل و تلفن!من ديگه نمي تونم بيام سيدخندان و بهت تلفن بزنم كه پاشو بيا ببينمت ! و كلي منتظر بمونم و دير بياي و ... فكر كن ، فكر كن به همه چيزايي كه داره از بين ميره !
لعنتي هر چند مي دونم تنها راه اين روزا برات رفتنه ولي دلم تنگ ميشه از نبودنت تو اين كشور كوفتي!