وقتی پست جدید بلوط رو که در مورد فوبیای زندگیش ـ از بچگی تا حالاـ خوندم ، یاد ترسهای خودم افتادم.....بچه که بودم ، ۵ یا ۶ سالم بود ، که یک صحنه ای رو دیدم که ، هنوز هم بعد گذشت این همه سال نتونستم فراموشش کنم ، یکی از بچه هایی که با هم تو یک مهد بودیم ، سوار سرسره شد و داشت سر میخورد و می اومد پایین که جیغش بلند شد ، من هم مثل بقیه رفتم ببینم چی شده ، تنها چیزی که می دیدم خون بود ، انگار که تمام رگهاش پاره شده باشه ، لبه های فلزی اون سرسره از هم باز شده بود و باعث شده بود تمام انگشتهاش که مالیده شده بود به کناره های سرسره بریده شن..... اینقدر برام ترسناک و وحشتناک بود که از اون روز به بعد دیگه هیچ وقت سوار سرسره نشدم... در مورد سرسره که میدونم چی باعث شده اینقدر بترسم ولی در موارد دیگه نمی دونم چرا اینقدر می ترسم .... وقتی کسی داد بزنه ، ناخوداگاه حس می کنم ازش می ترسم ، حس می کنم قابلیت انجام هر کاری رو داره ، مثلا همین جاییکه میرم کلاس ، یک استاد داره شاید از من هم کوچکتر باشه ، وقتی حرف می زنه و گاهی وقتا تن صداش بالا میره واقعا می ترسم.... همه بچه ها هم فهمیدن ، اینقدر که یک روز که امتحان عملی داشتم و اون داد زد باعث شده بود استرس بگیرم و دستام به شدت لرزش پیدا کنه ، اینم خوبه ..... اگه کسی که داد می زنه از آدمایی باشه که بهم نزدیکن و می دونن من از داد زدن متنفرم و میترسم ، گریه ام می گیره ..... یادم نمیاد تا حالا کسی سرم داد زده باشه و من گریه نکرده باشم....ممکنه همون وقت اشکم درنیاد ولی دیگه نهایت تا چند ساعت بعدش باید چند دقیقه ای گریه کنم....اگه گریه هم نکنم تبدیل میشه به یک بغض که تا مدتها تو گلوم می مونه و باعث میشه که حساس تر بشم.....
الان که داشتم می نوشتم با خودم فکر کردم شاید ترسم از اینکه کسی سرم داد بزنه به خاطر این باشه که یک زمانی ، یک نفر ، خیلی بی ربط سرم داد کشیده .....شایدم نه، دلیل دیگه ای داره .... نمیدونم
چقدر ترسهام زیاد شده ، از یک وسیله دیگه هم خیلی می ترسم..... ازنردبون ....از بلندی وچهارپایه و چرخ فلک و اینا هم نمی ترسم ولی خدا نکنه کسی به من بگه برو رو نردبون یا ببینم کسی رو نردبونه .... خودم که عمرا برم رو نردبون درمورد بقیه هم اگه ببینم تا اونی که رو نردبونه بیاد پایین من چشمام رو میبندم و همش می ترسم ......
پ ن ۱ : فوبیای بلوط تقریبا از بین رفته ، ولی من همچنان این ترسهام سرجاشون موندن و ازبین نرفتن.
پ ن ۲ : این ترسها منهای ترس از تک تک حیوانات دنیاست .....انقدر که آدم شجاعی هستم ، گاهی وقتا از مورچه هم می ترسم ....شایدم چندشم میشه .....
