چند سال پیش ، بعد اون ماجراها ، چند تایی از بچه ها حذف از پاره کردن و سوزوندن نوشته هاشون می زدن... حس می کردم چنین کاری خیلی عجیبه . آدم تمام مشغولیتها و دلتنگی هایی که روی کاغذ آورده و دوستشون داره رو یکدفعه پاره کنه ؟ یا بشینه دود شدنش رو نگاه کنه؟!! یک جورایی حس می کردم اینجور وقتا آدم خود سوزی می کنه ( به این معنی که خودش رو از بین می بره ) .... فکر می کردم فقط حرف می زنن ، شاید به حرف یکیشون بیشتر از بقیه اعتقاد داشتم ولی همچنان در مورد بقیه با تردید نگاه می کردم و می کنم......اون یک نفر رو هم دیوونه می دونستم..... مدتهاست که پیش میاد یکدفعه نوشته های خودم رو در موارد مختلف ریز می کنم و میریزم دور . امروز که در جهت کارای عقب مونده ام ، داشتم برگه هام رو مرتب می کردم ، یک نگاه هم بهشون انداختم. هر کدوم رو که دوست نداشتم ریزکردم و گذاشتم کنارم . بعدم که اومدم جمعشون کنم بازم به ذهنم رسید که همش رو بریزم دور . ریزشون کردم و روانه سطل آشغال شدن......
دارم فکر میکنم که منم عجیب شدم ، شایدم دیوونه .....
پ ن ۱ : وقتی شنیدم یک سری آدم مذهبی با شنیدن چند تا جمله از سید خ *لیل * عا *لی *نژاد میخوان برن صح*نه تو مراسمش شرکت کنن ، کم مونده بود بالا بیارم.....به شبلی هم گفتم ، شنیدن اسم سید خ*لی*ل همین طوری برای من عذاب آور بود چه برسه به اینکه اینا بخوان برن تو مراسمش شرکت کنن ....دلم میخواست بهشون بگم ، چند تا جمله از سی*د خل*یل شنیدین که مریدش شدین ؟ می دونین به چی اعتقاد داشت ؟ اعتقاد اون با مذهب و اعتقاد شیعی شما و هیات رفتنتون و عزادرای هاتون جور در میاد ؟ وقتی آدما فقط جو گیر میشن و نمی دونن واقعا عمق یک فکر چیه همین میشه دیگه !!
پ ن ۲ : غر زدم ولی یادم رفته بود دارم جایی زندگی می کنم که افتخار مردمش ، آگاهی داشتن ازهر موضوعی حتی به اندازه اپسیلونه .......
