دو روز خیلی خوب رو گذروندم ، روز اول رفتیم به مغازه لوازم آرایشی دوستمون ، اینقدر اذیتش کردیم .... کلی حال داد ، از گذشته های حرف زدیم و از خبرای جدیدی که در مورد بچه ها بود...... ، ولی به قول خودش اینقدر بد قدم بودیم ، تو دو ساعتی که اونجا بودیم حتی یک مشتری هم براش نیومد ....بعد اون داشتیم تو خیابون ول می گشتیم و می خندیدیم که یدفعه با یک موجود روبرو شدم که می شناختمش ، از بچه های سال پایینی بود..... بچه مثبت بود و درسخون ، اون که اول ما رو نشناخت ....... باورش نمیشد اونی که دیده من باشم ..... به شوخی بهش گفتم کارت شناسایی نشون بدم که باور کنین !!! سریع گفت آره ، چون هنوز شک داشت ، بعد از دیدن کارت ، تازه باور کرد ما کی هستیم .....خیلی جالب بود...... اون موقعها معمولا بچه ها نمی دونستن خونه ما کجاست !! امسال هر کدوم از بچه ها رو می بینم ، میگه شما کجا ، اینجا کجا ؟ حالا این حرفو من باید ازشون بپرسم که اصلا خبر نداشتم فوق قبول شدن و اومدن تهران.......شب هم مهدی اومد ..... خودم که به شغل شریف تایپیستی مشغول بودم نتونستم باهاش حرف بزنم ..... ولی خواهرم حسابی جور من کشید..... از حرف زدن هم کم نمیاره ....... بعد ازش می پرسم ، داداش ( میگم داداش حالا فکر نکنین پیرمرده ها !! همش یک سال و نیم از من بزرگتره ، برای من هم فقط مهدی ، ولی برای خواهرم تبدیل میشه به داداش ) چی گفت ؟ میگه هیچی فقط می خنده !!! ولی همون یک جمله اش حس امنیتی بهم میده که هر روز بیشتر از روز قبل حس کنم ، دیر همدیگه رو شناختیم ، به خاطر کم بودن اختلاف سنیمون همشه با هم دعوا داشتیم .... من یکی یه دونه و دختر و لوس تو اون خونواده ، مهدی تک پسر و شر و قد... تا خواهرم بدنیا بیاد من تنها دختر فامیل( از یک طرف خونواده بابام ) بودم و کلی نازنازی ..... و مهدی تک پسر تو خونواده مامانم ...... همیشه با هم جنگ داشتیم .... ولی بعد اینکه هر کدوم رفتیم دانشگاه کمی بهتر شد...... سعی می کردیم کاری بهم نداشته باشیم ......شده بودیم مصداق از کنار هم می گذریم ..... ولی الان یکی دو سالی میشه که همدیگه رو بیشتر شناختیم ولی دیگه شرایط بیشتر باهم بودن رو نداریم..... به قول پدرام که میگه با یک شام عروسی سرم کلاه گذاشتن و خواهرم رو بردن ..... منم از یک مراسم نامزدی به بعد کمتر دیدمش ..... تازه وقتی بود که داشتیم با هم دوست می شدیم..... ناراحت نیستم .... می دونم که خودش اینو میخواد و راضیه ... منم از دیدن رضایتش خوشحالم ......
روز دوم هم ، با دو سری از دوستامون قرار داشتیم ، منتها به لطف دیر اومدن نسیم همش تبدیل شد به یک قرار ، که نسیم هم مجبور شد زود بره..... بازم اینقدر حرف زدیم و خندیدیم و هندونه خوردیم و لرزیدیم که حال و هوای هر چهار تامون عوض شد......با بچه ها به یک نتیجه ای رسیدیم ... اونم انکه این افسردگی هامون نتیجه تنها بودن هر کدومه ، قرار شده که سعی کنیم بیشتر همدیگه رو ببینیم ولی من چشمم آب نمیخوره ...... مخصوصا از نسیم خانوم ( می دونم قراره بخونی ، اینجوری میگم شاید کمی تحریک بشی ) .......دوستم هم رفت ..... حالم هم خوبه .....این دو ، سه روزخیلی وقت نکرده بودم بیام به دوستای دنیای مجازی سر بزنم ، می دونم که هرکدوم جای خودش رو داره ، ولی دلم تنگ شده بود.....
پ ن ۱: می دونم که روی آوردم به روز مرگی ..... ولی گاهی وقتا روز مرگی برام بهتر از فلسفی فکر کردن و زندگی کردنه ... روز مرگی گاهی برام به شدت لذتبخشه ..... الکی خوش هم نبودیم .... در اوج خندیدن یاد یک موضوعی می افتادیم و کلی در موردش حرف می زدیم ...... اگه هم بودیم ، مهم نبود چون خیلی آرامش بخش بود......به هر جهت دو روز فوق العاده رو گذروندم ....
پ ن ۲ : مژده عزیز ، اگه اون اتفاق جمعه شب نمی افتاد ، خیلی بهتر بود ..... ولی من لذت اون روز رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ..... من هم خیلی وقت بود که اینقدر آروم نشده بودم ......در ضمن خانومی اینکه هنوز وقت نکردم باهات حرف بزنم از این نیست که حس کنم باهات صمیمی نیستم .....دلم نمیخواد تو شرایطی که داری ناراحتت کنم .....
