صبح در مورد خواب برای یک نفر کامنت گذاشتم .... بعد ازظهر خواب دیدم ..... چقدر دردناک بود .... توی خواب داشت گریه ام می گرفت.... مجبور بودم فقط از دور نگاه کنم .....نه حرف بزنم .... نه گریه کنم نه ....... با تمام این حرفا دوست نداشتم بیدار بشم ... نمی خواستم چشمام رو باز کنم ....نمی خواستم یک صحنه نسبتا خوب که تو ذهنم بود از بین بره .....من نمی تونم این همه بی اعتنایی رو تحمل کنم .......من برای این شرایط ساخته نشدم ... باید بشینم حرف بزنم .... دلم چیزایی رو میخواد که محاله بدستش بیارم ... .میخوام قانع باشم ...... ولی دلم بلند پروازه چکارش کنم .....
شبلی مگه خودت نمی گفتی نذار افکار منفی بمونه ؟ نذاشتم بمونه !! هم به خودشون گفتم ... هم اینجا نوشتم .... ... دلم گرفته بود .... هر کدومش هم یک مصداق بیرونی برای خودم داره .... اینجوری نوشتم ولی اینقدر بد بود که برم زیر پتو گریه کنم...... تا کتابی رو که دارم می خونم تموم نشه دیگه نمیام .... شاید امشب تمومش کنم شاید چند روز دیگه ........
پ ن : جزییات کلیت زندگی منو ساخته .... گاهی وقتا اگه جزییات حل نشه ، کلیت نابود میشه .... در ضمن خودم هم گفته بودم که جواب چراهام رو باید یک جور دیگه بدم .....
