نصفه شبی از همون شباییه که خوابم نمی بره ، مثل پست قبلی ، فکر میکنم که چی شد و چی قراره بشه و مدام ذهنم رو بهم می ریزم . از فکر کردن که خسته میشم ، یک کتاب کم حجم بر میدارم که وقتی میرسم به صفحه های آخرش خوابم گرفته باشه . چنین گذشت بر من دومین کتابیه که از گینزبورگ می خونم . میدونم که باید داستان خوبی داشته باشه ، یک کتاب با حسای خیلی زنونه ولی اصلا حدس نمی زدم که اینقدر درگیرم کنه ...
به وسط های داستان که می رسم مدام همذات پنداری می کنم ، چقدر حسش شبیه منه ! من شبیه شخصیت اول داستانم ( اسمش رو هم نمی دونم ، به نظرم اسمش رو نیاورده بود ) یا جوانا ؟! آفرین خانم ایکس، این دقیقا جوابی بود که باید می دادی . اه حالم از جوانا بهم می خورد ! نه خدای من جوانا هم زندگی خوبی ندارد . خب عشقه دیگه ! عجب احمقیه این آلبرتو ! اصلا من فرانچسکا رو دوست دارم ، زن باید اینجوری باشه !
وقتی کتاب تموم میشه کاملا راضی هستم . حس می کنم افکار و احساسات من تو این داستان نوشته شده بود .
این رو هم در مورد کتاب بخونید...