به خاطر خبری که شنیده بودم ، حال چندان خوبی نداشتم و در افکار نداشته ام غوطه ور بودم که طبق روال همیشگی که نمیذاره آدم تو فکر بمونه ، شروع کرد به حرف زدن ....
: فردا میری بیرون ؟ !!
: نه ! درس دارم ، میخوام خیر سرم بشینم درس بخونم !! چطور مگه ؟!
: خوب پس میذاری یک کاری بکنم ؟
: چه کاری ؟؟
: روی ناخنهات نقاشی بکشم.
منم که فکر می کردم الان میخواد از دیوونه بازیهای مدرسه شون اجرا کنه....
: نه مگه من مثل تو شدم ، که بشینم با غلط گیر رو دستم و ناخنهام نقاشی بکشم !!
: نه !! یک جور دیگه ....قشنگ میشه ! صبر کن ...
با خودم گفتم الان میره لاک میاره ، می شینه سراغ ناخنهای من بیچاره . اون وقته که کارمون به دعوا می کشه . دیدم زود اومد ، با یک روان نویس سرخابی .
: حالا دستات رو بذار روی میز...
یک جفت نقطه به عنوان چشم ، یک خط خمیده به جای دهن.... منتها یک دهن غصه دار ....
تا نگاش کردم اشکم در اومد ، یاد شبهایی افتادم که باید حدس می زدم هر انگشتی شبیه به کیه !!یکیش شبیه به مینا ، یکیش خنگول ، یکیش شبیه خودش و منم که با مسخره کردن دیگران مشکل داشتم ، ابروهام می رفت تو هم و کمی غر می زدم.....
ولی امشب شب خوبی نبود که این چیزا یادم بیاد ، اینقدر که برای بدتر نشدن حالم ترجیح بدم که سریعا ، به دقیقه نرسیده اون شکلها رو از روی ناخنم پاک کنم و اینم بشنوم که خیلی بی ذوقی !!
