<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ماندن بی من</title>
<link>http://mahsour.blogfa.com/</link>
<description>من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 17 May 2008 15:45:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پ ر س پ و ل ي س </title>
<link>http://mahsour.blogfa.com/post-375.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر چند بايد نفس نكشيم و بگيم پيف پيف( از اونا كه موقع رأي دادن به هاشمي داشتيم ) ولي به خاطر &lt;A href=&quot;http://sheva.blogsky.com/&quot; target=_blank&gt;مسافر خان شكلاتي &lt;/A&gt;و افشين خان قطبي قهرماني تون مبارك !‌ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; پ ن : اينجا تو محله ما ، جشن پرسپوليس قهرمان به راه بود ، رقص و پايكوبي قرمزهاي عزيز منجر به ترافيك چندين ساعته و حضور همه جانبه و طولاني مدت نيروهاي گشت ارشاد و غير ارشاد شد و هست !‌ والا اگه ما مي دونستيم اين همه شور و هيجان و حساي ديگه و اينا دارين كه قهرمان بشين مي رفتيم امامزاده داوود دعا مي كرديم !‌ خدا عاقبت جووناي فوتبال دوست رو به خير كنه !‌ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 May 2008 15:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahsour&amp;postid=375</comments>
<dc:creator>mahsour</dc:creator>
<guid>http://mahsour.blogfa.com/post-375.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فردا شنبه اس و ...</title>
<link>http://mahsour.blogfa.com/post-374.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱ - از اون دفعه اولي كه شنيدم ازدواج كرده تا همين امشب كه عروسيشه هر از گاهي فكر مي كنم كه چه جوري حس كرده از پس يك زندگي بر مياد ؟ يعني يك آدم ۱۷ ساله چي از زندگي ميخواد  يا اصلا چي توي ازدواجش مي بينه؟ جداي از اينكه هميشه ازدواج كردن برام جاي سوال داره و معتقدم يكي از بزرگترين ريسك هاي زندگي يك آدمه ،‌ اين مدلش خيلي برام جالبه !‌ يعني يك جورايي در عين اينكه ميگم سخته حسوديم ميشه به همچين آدمي !‌ تكليفش با خودش و زندگيش مشخصه، يعني ميدونه چي ميخواد از زندگي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲ - &lt;A href=&quot;http://mahsour.blogfa.com/post-230.aspx&quot; target=_blank&gt;شنبه ها&lt;/A&gt; روز منه !‌ نه كه اول هفته اس ها ،‌ نه كه قول و قرارم با خودم زياد ميشه ،‌ نه كه روز عمل كردن به حرفام ميرسه ، نه شنبه ها رو به خاطر سبكبارياش دوست دارم !‌ شنبه ها حس مي كنم منم و يك ليلاي آروم و يك بار بزرگي كه ميشه زمين گذاشتش و يك انرژي مضاعفي كه ميشه داشتش !‌ شنبه ها روز منه هر چند از تمام خيابوناي شنبه ها برام خاطره بباره !‌ شنبه ها روز منه چون مي تونم به اندازه تمام ترافيك چند ساعته تا رسيدن به مقصد با خودم فكر كنم و فكر كنم و فكركنم به همه روزاي بعدي خوب و آروم .شنبه ها رو دوست دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳ - درد بي درمون من و خيلي هاي مثل من انتظار زياديه كه از خودمون داريم اينقدر كه خيلي جاها انرژي قطره اي مون رو هم از بين ميره . يك جورايي انگاري ياد نگرفتيم كه پيشرفت تو زندگي مهمه ،‌يك روزايي هست كه پيشرفت رو تو درس خوندن نيم ساعته بايد ديد نه نفر اول كنكور شدن . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴ - انتظار بدترين حس اين روزاس ، اينكه حس كني بهترين دوست دنيا الان زندگيش به اين اعلام نتيجه ها بنده ، درد بديه ! ‌هيچ كاري هم نميشه كرد و فقط و فقط بايد بذارم روزا و ساعتا بگذرن !‌ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۵ - من اينقدر ديوونه ام كه با حرف امروزم ناراحتت كردم ،‌اعصابم بهم ريخته و ميدونم تا عمر دارم عذاب وجدان ميگيرم كه نشد تو به عروسي دوستت برسي !‌ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۶ - به معناي كامل قلبم فشرده شد وقتي كه تمام صفحه ها و وبلاگاي قديمي رو حذف كردم !‌ خيلي سخت بود ،‌ولي تموم شد !‌ خداحافظ نوشته هاي ۸۴ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 May 2008 15:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahsour&amp;postid=374</comments>
<dc:creator>mahsour</dc:creator>
<guid>http://mahsour.blogfa.com/post-374.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدون عنوان 2</title>
<link>http://mahsour.blogfa.com/post-372.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱ - اين ترم براي دومين بار در طول اين ۵ ترم ،‌ كتاباي درسيم رو زود ( يك ماه مونده به امتحان ) تهيه كردم !‌ يعني اينقدر به خودم فشار آوردم كه از بچه ها كتاب امانت گرفتم !‌ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲ - هي من سعي مي كنم دختر خوبي باشم ، هي سعي مي كنم و هي سعي مي كنم بعد تو چند دقيقه كه دقيقا هم ميدونم كارم اشتباهه همه چي رو خراب مي كنم !‌ من عميقا خود آزاري دارم !‌ من امروز حس كردم چه ليلاي احمقي هستم !‌ حس كردم تمام سختي هايي كه تحمل مي كنم رو به راحتي تو چند دقيقه به فنا دادم ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳ - گاهي فكر مي كنم شايد فايده تمام روزاي گذشته زندگيم اين باشه كه يك روزي مثل ديروز بتونم بهت بگم اين كار رو نكن و بتونم برات دليل بيارم كه ببين منو كه تجربه اش كردم و چقدر بد بود ،‌ تو اين كار رو نكن ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 May 2008 17:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahsour&amp;postid=372</comments>
<dc:creator>mahsour</dc:creator>
<guid>http://mahsour.blogfa.com/post-372.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ته خيابون ...</title>
<link>http://mahsour.blogfa.com/post-371.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱ - مامان علي زنگ زده خونه ما كه با پدر جان صحبت بكنه،با گريه و زاري همه موضوع رو به مامان گفته،بعد گوشي به بابا منتقل شده،‌بعد چند دقيقه حرف زدن و اينكه بابا گفته با علي صحبت مي كنه و اينا راضيش كرده كه گريه نكنه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تلفن كه تموم شد با چشماي متعجب بابا رو نگاه مي كنيم كه چي شده؟!!چه خبر شده كه اين وقت شب زنگ زدن و بابا اينجوري ميگه !!‌ خانم ايكس نگرانه علي شده،بابت اينكه علي چند شبه با پسر همسايه ميره تا ته خيابون و بر مي گرده!‌&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;حالا نه كه فكر كنين خيابوني كه ميرن،خيابون وليعصره،‌ نه! ‌يك خيابون كوتاه شايد روي هم نيم ساعت پياده روي هم نداشته باشه! ‌اينم داشته باشين كه پسر همسايه كاملا آدم معقوليه،‌يعني ظاهرا اهل خلاف و مد و اين چيزا هم نيست !‌ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شرمنده اين همه قضاوت كردم ها،‌اينا حرفاي من نيست،‌فقط نقل قوله !‌ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خيلي برام جالبه كه يك مادر چقدر بچه اش رو ايزوله بزرگ مي كنه! و اينم بگم كه ما آرزو به دل مونديم كه پدر جانمان اين همه ترفندهاي روانشناسيش رو در مورد بچه هاي خودش بكار بگيره نه علي و هزار نفر ديگه !‌&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲ - اين سيگار خريدن و كشيدن برمي گرده به دوستاي ناباب،هفته پيش كه با تني چند از دوستان ناباب دوستمان آشنا شديم،اولين چيزي كه به چشم مباركم اومد،‌بسته هاي خالي سيگار تو انباري غرفه نمايشگاه كتاب بود!‌ يك دختره كه خيلي هم ازش خوشم اومده اونجا بود كه با لذت و ولعي سيگار مي كشيد كه اگه دفعه اول نبود مي ديدمش همون موقع سيگارش رو مي گرفتم،‌اون ذهنيتم در مورد ليلا كه موجود بود،‌اين دختره رو كه ديدم چنان هوس كردم،چنان هوس كردم كه خدا از سر تقصيراتم بگذره! ‌يك زمانايي بود كه عمو جانمان مي گفت يكي از دوستام رو كه مي بينم با ولع سيگار مي كشه منم شروع مي كنم به كشيدن!‌ ما هم هرهر به اراده ضعيف عمو و كار مسخره اش مي خنديديم كه يعني چي عمو جان!‌؟مگه بچه اي؟!‌ حالا عمو جان را درك مي نماييم،‌عمرا من ديگه حاضر بشم اون دختره رو ببينم (هر چند كه خيلي خوشم اومده ازش)،‌مي ترسم يك ماه باهاش نشست و برخاست داشته باشم تا عمر دارم با ولع سيگار بكشم !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; width=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 May 2008 20:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahsour&amp;postid=371</comments>
<dc:creator>mahsour</dc:creator>
<guid>http://mahsour.blogfa.com/post-371.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدون عنوان 1 </title>
<link>http://mahsour.blogfa.com/post-369.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱ - ميشه يكي لطف كنه برام توضيح بده كه چطوري مي تونم تو جي ميل گروه بندي داشته باشم و براي هر آدرسي يك اسم بذارم؟ سابقا بلد بودم ولي هر كاري مي كنم يادم نمياد !‌ به ياري سبزتان نيازمندم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲ - امروز ظهر بالاخره ليلاي چند ماهه مقاومت كرده شكست خورد و به تصوير ذهني اين روزاش تن داد !‌ هر چند كه به خودم و دكتر قول داده بودم كه سيگار نخرم و نكشم ولي زير بخش اول قولم زدم . بايد ببينم تا چند ساعت طاقت ميارم و در بسته رو باز نمي كنم ! و بخش دومش رو هم خراب نمي كنم !‌ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 May 2008 17:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahsour&amp;postid=369</comments>
<dc:creator>mahsour</dc:creator>
<guid>http://mahsour.blogfa.com/post-369.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم گرفته از اينكه ميري و برنمي گردي  ...</title>
<link>http://mahsour.blogfa.com/post-368.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد حدود يك ماه داشتيم با هم حرف مي زديم و من دراز كشيده بودم و به جون دنيا و آخرت و همه چي غر مي زدم ، آخر حرفاش برگشت گفت مي دونم دلت خيلي گرفته ولي اين روزا بيا ببينمت ، بيا ببينمت كه سوغاتي هاي سال پيشت رو هنوز نگرفتي ، يك ذره شوخي و خنده و حرف سوغاتي بود ،‌ گفت داره ميره ، ‌پرسيدم كي مياي كه يكدفعه همه سوغاتي هام رو با هم بگيرم ؟‌ جوابش شوكه ام كرد !‌ ديگه بر نمي گرده . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هیچ وقت نه من از اون راضی بودم نه اون از من، همیشه با هم بحث داشتیم و بیشتر وقتا هم به دعوا کردن منتهی میشد ، به هزار و يك دليل جالب و مسخره و عادت ۵ سال دانشگاه رو با هم بوديم . از وقتي كه دانشگاه تموم شد ، سه يا چهار بار بيشتر همديگه رو نديديم و گاهي با هم حرف مي زديم ، ‌براي من كه تقريبا ارتباطم با دوستان دوران دانشگاه قطع شده همين حرف زدناي گاه و بيگاه خيلي زياد بود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين روزا حس مي كنم با رفتنت تنها ميشم ،‌ حس مي كنم همين كه مي دونستم اينجايي دلمم گرم بود ، يادم مياد شباي توي خونه سردمون رو چه جوري مي گذرونديم ،‌چقدر باهم اشك ريختيم ، چقدر تو شاديام شريك بودي و نگراني هاي من عميقا نگرانت مي كرد ، چقدر سعي مي كردي ليلاي تغيير كرده رو بفهمي و قبول كني ، چقدر سعي مي كردي خلاف ها و ديوونه بازياي من نگرانت نكنه ، چقدر سعي مي كردي باشي !‌ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;كاش نمي رفتي ،‌ كاش مي تونستي اينجا يك كار خوب پيدا كني ، كاش مي تونستي درست رو بخوني، كاش به اون چيزايي كه تو سرت بود مي رسيدي و اين همه سختي رفتن و نبودن رو نداشتي . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمي تونم اين روزا بيام ببينمت ، مطمينم مي شينم گريه مي كنم ، مطمينم همين كه از دور ببينمت بغض مياد ته گلوم ميشينه و تا بخواد برات حرف بزنه و بگه كه نرو اشكم در مياد ، يا اصلا بهت بگه برو و مراقب خودت و زندگيت و روزات باش ، فكر كن من قراره جلوي تو گريه نكنم كه دل هيچ كدوم نگيره !‌ فكركن قراره ارتباط من و تو از اين ور و اون ور دنيا بشه چت و اي ميل و تلفن!من ديگه نمي تونم بيام سيدخندان و بهت تلفن بزنم كه پاشو بيا ببينمت !‌ و كلي منتظر بمونم و دير بياي و ... فكر كن ، فكر كن به همه چيزايي كه داره از بين ميره ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لعنتي هر چند مي دونم تنها راه اين روزا برات رفتنه ولي دلم تنگ ميشه از نبودنت تو اين كشور كوفتي! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 May 2008 14:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahsour&amp;postid=368</comments>
<dc:creator>mahsour</dc:creator>
<guid>http://mahsour.blogfa.com/post-368.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان هايي از زندگي ، نه مثل زندگي ...</title>
<link>http://mahsour.blogfa.com/post-366.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱ - در پي خواندن &lt;A href=&quot;http://alirezazakeri.blogfa.com/post-149.aspx&quot; target=_blank&gt;اين نوشته &lt;/A&gt; ، فعلا به اين نتيجه رسيده ام كه وقتي لذت نمي برم ننويسم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ ن : اولين بار شيوا بهم پيشنهاد كرد كه بنويسم و با خودم فكر كردم كه كار خيلي سختيه ، در كمال اعتماد به نفس چند هفته پيش شروع به نوشتن داستاني كردم كه تا امروز بيشتر از صد بار خوندمش و بعد هر خوندني نوع نگارشش تغيير مي كنه ،‌ عجب كار سختيه نوشتن !‌ ادبي حرف زدن خط اول براي اينه كه شايد معجزه اي اتفاق افتاد و ياد گرفتم چطوري بنويسم !‌ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;اميرحسين خورشيدفر &quot; hspace=5 src=&quot;http://i30.tinypic.com/2yv49rc.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; ۲ - &lt;A href=&quot;http://www.ibna.ir/vdcfeedy.w6dvtagiiw.html&quot; target=_blank&gt;شاید در نگاه اول مجموعه داستان «زندگی مطابق خواسته تو پیش می‌رود» از جنس داستان‌هاي مقلدانه و ميان‌مايه «كارور»ي به نظر برسد. از آن دست آثار ناقص‌الخلقه که نه تاثيرش از تحرکات ادبی داخل ایران ملموس است و نه قدرت و تاثیر ادبیات مدرن آمریکا را دارد. اما آن چه... &lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 May 2008 17:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahsour&amp;postid=366</comments>
<dc:creator>mahsour</dc:creator>
<guid>http://mahsour.blogfa.com/post-366.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahsour.blogfa.com/post-362.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا درگیر موضوعاتی هستم که مغزم رو به مرز انفجار می رسونه ، چقدر دلم میخواد اون چیزی رو که دیروز با تمام جون کندن نوشتم رو بذارم اینجا ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Apr 2008 19:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahsour&amp;postid=362</comments>
<dc:creator>mahsour</dc:creator>
<guid>http://mahsour.blogfa.com/post-362.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahsour.blogfa.com/post-361.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://mahsour.blogfa.com/post-258.aspx&quot; target=_blank&gt;از این روزا&lt;/A&gt; تا حالا هفت ماه گذشته ، نمی تونم بگم خوب بوده ، بد بوده یا هر چی دیگه ! فقط امروز فهمیدم ۷ ماه گذشته ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ ن : نیاز نداره بگم که شروع یک دوره جدید بوده ، دوره ای که فعلا نمیخوام تموم بشه ولی ظاهرا خواستن و نخواستن من تأثیری نداره ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من از دیروز تصمیم گرفتم یک کاری رو انجام بدم ، میخوام تمام سعیم رو بکنم و سر حرفم بمونم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعضی چیزا کاملا تو ذهن آدم ثبت میشه ، با تمام جزئیاتش ، مثل اون فرم چشمها وقتی اولین بار دیدم ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز یکی از بدترین روزای عمرم بود !  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Apr 2008 05:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahsour&amp;postid=361</comments>
<dc:creator>mahsour</dc:creator>
<guid>http://mahsour.blogfa.com/post-361.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahsour.blogfa.com/post-360.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از این جمله که &quot;سرمایه های هر دلی حرفهایی است که برای نگفتن دارد&quot; ، متنفرم . زیادی سرمایه دار شدم - دوست ندارم اینقدر حرفا و کارا و رفتارا رو ندیده بگیرم ، دلم میخواد همونطوری که بارها و بارها تونستم نه یک ساعت و دو ساعت بلکه ساعتها به حرفای بقیه گوش بدم و لام تا کام حرف نزنم ، این روزا یکی از اون آدما پیدا بشه ، بیاد ، یک عالمه براش حرف بزنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیلی دل نازک شدم ، پرشدم از حسای پررنگ و منطق کمرنگ شایدم بیرنگ . خستگی و گرفتاری و درس و کار و اینا حالیم نمیشه - میدونم توقع زیادیه ، ولی دلم میخواد ببینم که نگران من هستن - که حمایت میشم ( فقط از نظر روحی ) - که تنها نیستم .  چی میشید برخوردا باهام یک جور دیگه بود - دلم میخواد مهم باشم - دلم میخواد مورد توجه باشم - دلم میخواد وقتی دارم بابت تمام مشکلای دانشگاه گریه می کنم ، یکی پیدابشه که بفهمه دردم فقط چند تا واحد نیست - یکی پیدا بشه که بگه لیلا گریه نکن - غصه نخور - یکی بود که دستامو می گرفت و میشد برم تو بغلش و باهاش حرف بزنم و گریه کنم . کاش کسی بود که مطمئن بودم میشه دونه دونه غمها رو براش تعریف کنم . بهم نخنده ، بهم نگه چقده لوسی - بهم نگه اینا که مهم نیست - بهم نگه هر شخصی نگرانی های خودش رو دارم - حرفایی که این روزا می شنوم رو بهم نگه ، فقط بذاره حرف بزنم و گریه کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی در اوج حال بدم لبخند از رو لبم کنار نمیره ، خستگی و عصبانیت کار رو میذارم اونجا و هراز گاهی اینجا - مشکلات خونه رو صبح که می رسم دفترمون بیخیال میشم - نگرانی های دانشگاه رو نهایتا چهار پنج روزه میذارم کنار  - وقتی تو بدترین روزام یادم نمیره که امروز باید از این و اون و اون یکی حالی بپرسم ، معلومه دیگه ، با این شرایط من میشم یک لیلای بی غصه ، یک لیلای لوس یا یک لیلایی که مشکلات خودش رو بزرگ می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درد و سختی و مشکل نسبی نیست ؟ شاید اگه من جای یکی دیگه باشم نتونم بار اونو تحمل کنم و برعکسش ، ولی تا میای دهن باز کنی برای کسی حرف بزنی ، زودی میگه بابا اینا مگه درده ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Apr 2008 16:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahsour&amp;postid=360</comments>
<dc:creator>mahsour</dc:creator>
<guid>http://mahsour.blogfa.com/post-360.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
